http://latimesblogs.latimes.com/.a/6a00d8341c630a53ef0120a67be351970c-600wi                                                  

www.razmendagan.com                                                                                               afgrazm@gmail.com


سازمان انقلابی افغانستان

۱۰ دسامبر ۲۰۱۷

 

،« سوسياليزم کارگری »

سوسياليزم انقلابی يا ارتجاعی؟

(3) 

سازمان انقلابی افغانستان

 

میهن دوستی، عامل عمده در مبارزۀ طبقاتی پرولتاریا

«سوسیالیزم کارگری» که بدون شک نوشته های مارکس و انگلس را حفظ نموده است؛ با تیوری های کلاسیکران با خدعه و ترفند برخورد می کند که این از عیب های درشت این «سوسیالیزم» به شمار می رود. «سوسیالیزم کارگری» تلاش می کند تکه های گوناگون را از اینجا و آنجا کاپی کند تا بی خاصیتی خود را استتار نماید. همین است که این «سوسیالیزم» از مارکس و انگلس نقل می کند که «کارگران میهن ندارند، نمی شود آن چه را که ندارند، از دست شان گرفت» اما این تکۀ «مانیفست» را که توسط کارل مارکس و فردریک انگلس تحریر شده مسکوت می گذارد تا بنیاد سست و لرزان کاسموپولیتیزم اش ویران نشود: «مبارزه پرولتاریا علیه بورژوازی، هر چند نه در محتوا، اما به لحاظ شکل، ملی است.» و بعد کمونیست ها را متوجه می سازند که «پرولتاریا باید ابتدا قدرت سیاسی را به کف آورد، خود را به مقام طبقۀ ملی (طبقۀ هدایت کننده ملت ـ انگلس 1888) ارتقا دهد و خود به مثابه یک ملت شکل بگیرد، پس هنوز خصلت ملی دارد ـ اگر چه به هیچ وجه نه به معنای بورژوایی آن.»

مارکس و انگلس، پرولتاریا را از لحاظ شکل فرا کشوری و فرا وطنی نمی خوانند، یعنی برای پرولتاریا از لحاظ شکل وطن قائل هستند، وطن و میهنی که پرولتاریا در آن باید با بورژوازی خودی کار را یکسره کند و قدرت سیاسی را در همان وطن به دست گیرد و بعد خود را به مقام طبقۀ ملی و به قول انگلس به طبقۀ هدایت کنندۀ ملت ارتقا دهد. ملاحظه می کنیم که خلاف باور «سوسیالیزم کارگری» پرولتاریا از لحاظ شکل فرا جهانی نیست و قدرت سیاسی جهانی را هم نمی تواند به دست بیاورد بلکه برای دیکتاتوری پرولتاریا در یک کشور خاص تلاش می کند تا از طریق ایجاد دولت سوسیالیستی و پشتیبانی از جنبش های رهایی بخش ملی کشورهای تحت اشغال بورژوازی امپریالیستی و حمایت بیدریغ از مبارزۀ طبقاتی میان کار و سرمایه در کشورهای سرمایه داری، جهان از مرحلۀ سوسیالیزم به کمونیزم گذار کند و این دقیقاً نقش فرا میهنی بودن پرولتاریا از لحاظ  مضمون و محتوا است که کمونیست ها آن را پیوند دیالکتیکی شکل و مضمون می خوانند.

«سوسیالیزم کارگری» که ظاهراً خود را باورمند به تیوری های لنین جا می زند، متأسفانه درک علمی از تیوری های لنین ندارد. ما باور داریم که این «سوسیالیزم» دیر یا زود چنانچه ستالین و مائو را ضد انقلابی خوانده، لنین را نیز یک خرده بورژوا درج خواهد نمود. لنینیزم، مارکسیزم عصر امپریالیزم است، امپریالیزمی که همین اکنون در چوکات امپریالیزم امریکا و ناتو کشور ما را اشغال کرده است، اما «سوسیالیزم کارگری» از ما می خواهد که نه به جنگ رهایی بخش ملی علیه سرمایۀ امپریالیستی برویم، نه برای استقلال کشور مبارزه کنیم و نه هم میهن را دوست داشته باشیم و بگذاریم که جنایتکاران بورژوا امپریالیست این میهن را تار و مار و استقلال سیاسی ما را لگدمال کنند و انتظار بکشیم تا پرولتاریا در یک مبارزۀ جهانی، بورژوازی جهانی را سرنگون سازد. «سوسیالیزم کارگری» اشغال کشور ما را اشغال توسط سرمایۀ جهانی می داند، فلهذا واژگونی سرمایۀ امپریالیستی را در چهارچوب میهنی رد می کند و توده ها را که از ستم و تعدی بورژوازی امپریالیستی به ستوه آمده اند، فرا می خواند که حوصله داشته باشند و تا مبارزۀ جهانی پرولتاریا منتظر بمانند!!

در حالی که بورژوازی امپریالیستی میهن ما را اشغال کرده و بی وقفه توده های ستمدیده را بمباردمان می کند، «سوسیالیزم کارگری» ما را از میهن دوستی انقلابی برحذر می دارد؛ در حالی که وظیفۀ اولی انقلابیون راه اندازی جنبش رهایی بخش ملی انقلابی برای راندن بورژوازی امپریالیستی امریکا و ناتو و پایان دادن به مداخلۀ دول ارتجاعی منطقه است. اگر چپ نتواند به جنبش رهایی بخش ملی با روحیۀ میهن دوستی پرولتری پهلو بزند، این چپ قطعاً یک چپ مومیایی شده است. چپ انقلابی با درس گیری از اشتباهات، انحرافات و خطاهای فاحش و زنندۀ گذشته، باید نقشۀ راه جدید با شعار مشخص، بدون دنباله روی مبتذل، به جنبش رهایی بخش ملی نه تنها پهلو بزند که سکان رهبری این جنبش را باید در دست گیرد و این جنبش را از معبر دموکراتیزم پیگیر به مرحلۀ سوسیالیستی برساند. چپ انقلابی نمی تواند منتظر انقلاب جهانی پرولتاریا علیه سرمایۀ جهانی باقی بماند، بخصوص که پرولتاریای کشورهای امپریالیستی در ضدیت با اشغال کشورهای شان، نه تنها به شکل پسیف بلکه اکثراً به شکل حمایوی برخورد می کنند. چپ انقلابی راهی ندارد جز اینکه در چهارچوب میهن جرقه های این مبارزه را روشن و شعله های آن را فروزان و برج و باروی حاکمیت بورژوازی امپریالیستی را در آن خاکستر نموده و به روی خاکستر آن، پرچم ظفرمند سوسیالیزم را به اهتزار درآورد.

میهن در مبارزۀ طبقاتی پرولتاریا نقش بسیار عمده دارد و همین است که لنین آن را عامل قدرتمندی در مبارزۀ طبقاتی می خواند. لنین در مقالۀ «میلیتاریزم جنگ طلبانه و تاکتیک ضد میلیتاریستی سوسیال دموکراسی آلمان» می نویسد: «در يک قطب سوسيال دموکراتهاى آلمانى از قبيل فولمار (Vollmar) قرار دارند. اينها چنين استدلال ميکنند که چون میلیتاریزم برخاسته از سرمايه‌دارى است، از آنجا که جنگ لازمه توسعه سرمايه‌دارى است، نيازى به هيچگونه کار ضد ميليتاريستى بخصوصى نيست. اينها دقيقاً اظهارات فولمار در کنگره اِسِن (Essen) است. درباره اين مسأله که در صورت اعلان جنگ سوسيال دمکراتها چگونه مشی بايد در پيش گيرند، اکثريت سوسيال دموکراتهاى آلمان، و در رأس آنها ببل و فولمار، سفت و سخت بر اين عقيده بودند که سوسيال دموکراتها بايد در برابر هجوم از کشور شان دفاع کنند، و ناچار بايد در جنگى «دفاعى» شرکت جويند. اين راى، فولمار را به آنجا کشاند که در اشتوتگارت اعلام کند: «همه عشق ما به بشريت نميتواند مانع از آن شود که ما آلمانى‌هاى خوبى باشيم.» و نوسکه (Noske) نماينده سوسيال دموکرات رايشتاگ [پارلمان آلمان] اعلام داشت که در صورت بروز جنگى عليه آلمان، «سوسيال دموکراتها عقب نخواهند انداخت و تفنگها را بدوش خواهند انداخت.» از اينجا نوسکه لازم بود تا يک قدم ديگر بردارد و اعلام کند که «ما ميخواهيم آلمان تا سرحد امکان مسلح شود.»

در قطب ديگر گروه کوچک هواداران هروه (Hervé) جاى دارند. بحث آنها اين است که پرولتاريا ميهن ندارد. پس تمام جنگها بنا بر منافع و مصالح سرمايه‌داران است. پس پرولتاريا بايد با هرگونه جنگى‌ به مبارزه برخيزد. پرولتاريا بايد هرگونه اعلان جنگى را با ضربه نظامى و قيام پاسخ گويد. مقصود اصلى تهييج ضد ميليتاريستى بايد اين باشد. به اين ترتيب بود که در اشتوتگارت هروه طرح قطعنامه زير را پيشنهاد نمود: «کنگره خواستار آن است که هرگونه اعلان جنگى، از هر سو که باشد، با ضربه نظامى و با قيام پاسخ داده شود.»

اينهاست آن دو موضع «افراطى»اى که در قبال اين مسأله در بين صفوف سوسيال دمکراتهاى غربى وجود دارد. «همچون انعکاس آفتاب در قطره آب»؛ در اين دو موضع انعکاس آن دو موضعى را ميتوان ديد که همچنان به کار پرولتارياى سوسياليست در غرب صدمه ميزند؛ گرايشات اپورتونيستى در يک طرف، و جمله‌پردازى آنارشيستى در طرف ديگر.

ابتدا چند نکته و تذکر درباره ميهن  دوستی. اينکه «کارگران وطن ندارند» در مانيفست کمونيست واقعاً گفته شده است. اين هم درست است که نظر فولمار، نوسکه، و شرکاء، ضربه‌اى است بر اين اصل پايه‌اى سوسیالیزم بين‌المللى. اما از اين نتيجه نميشود که پس سخن هروه و پيروانش داير بر اين که براى پرولتاريا مهم نيست در چه کشورى - در آلمان پادشاهى، در فرانسه جمهورى يا در ترکيه استبدادى - زندگى ميکند، درست باشد. سرزمين پدرى، يعنى آن محيط سياسى، فرهنگى و اجتماعى معيّن، نيرومندترين عامل در مبارزه پرولتارياست؛ و اگر فولمار با بنا گذاشتن نوعى شيوه برخورد «واقعاً آلمانىِ» پرولتاريا به «سرزمين پدرى» به خطا ميرود، هروه نيز در اتخاذ چنين برخوردى، برخوردى که به نحو غير قابل بخشايشى غير نقادانه است به چنين عامل مهمى در مبارزه پرولتاريا براى رهايى، درست به همان اندازه به خطا رفته است. پرولتاريا نميتواند نسبت به شرايط سياسى، اجتماعى و فرهنگى مبارزه‌اش بى تفاوت باشد؛ در نتيجه نميتواند نسبت به آنچه که بر سر کشورش ميآيد بى تفاوت باشد. اما مقدّرات کشور تا آن حد که بر مبارزه طبقاتيش اثر ميگذارد مورد توجه و علاقه اوست، و نه بخاطر "ميهن پرستى" بورژوايى‌اى که به زبان آوردنش هم براى يک سوسيال دموکرات زشت و موهن است.» (تأکید از ماست.)

لنین با موضع گیری دقیق که به مذاق «سوسیالیزم کارگری» خوش نمی آید، «سوسیالیزم کارگری» را سیلی کاری کرده و به او حالی می کند که کمونیست های واقعاً صادق که در صدد نجات پرولتاریا از تعدی سرمایه هستند، میهن و وطن و سرزمین پدری را عامل مهم در مبارزۀ پرولتاریا برای رهایی می دانند، زیرا پرولتاریا نمی تواند از کنار محیط سیاسی، فرهنگی و اجتماعی معینی که در آن مبارزه می کند با بی تفاوتی بگذرد و با عبارت «کارگران وطن ندارند»، در خیالات سیر کرده، هر چه انجام دهد جز برداشتن کوچکترین گام در راستای رهایی کارگران و سایر تهیدستان. کمونیست ها، دقیقاً آن چنانی که لنین گفته، قطعاً به «میهن پرستی» بورژوازی که حیله و خدعۀ سرمایه برای جلب طبقۀ کارگر برای تأمین منافع غارتگرانۀ بورژوازی علیه بورژوازی رقیب و استیلای استعمارانه است، نه تنها باور ندارند بلکه آن را خاینانه، غارتگرانه و ضد منافع طبقاتی پرولتاریا و سایر زحمتکشان دانسته؛ چنین سیاست های استیلاگرانۀ بورژوازی را افشا و علیه آن با قاطعیت مبارزه می کنند و در قبال آنچه بر میهن اش می آید بی تفاوت نمی مانند.

لنین نه تنها میهن را عامل مهمی در مبارزۀ پرولتاریا برای رهایی می داند و به نقد آنانی می رود که نقش میهن را در مبارزۀ طبقاتی پرولتاریا انکار می کند، بلکه در سال 1914 در رسالۀ «در باره غرور ملی ولیگاروسها» از عشق به میهن و زبان یادآوری می کند و می نویسد: «آیا ما پرولتارهای آگاه ولیگاروس از حس غرور ملی بری هستیم؟ البته خیر! ما زبان خود و میهن خود را دوست داریم... برای ما دردناکتر از هر چیزی مشاهده و احساس زورگویی و ستمگری و اهانتی است که دژخیمان تزاری و سرمایه داران، میهن زیبای ما را دستخوش آن نموده اند.»

مفهوم میهن دوستی لنین، یک مفهوم پرولتری است که ما دقیقاً از چنین منظری به میهن دوستی نگاه می کنیم. لنین نه تنها به پرولتاریا میهن قائل می شود بلکه پیام می دهد که باید میهن خود را دوست داشته باشد و این میهن زیبا را از چنگال غارتگران بیرون کند. او ستم بر اهالی میهن را که از سوی سرمایه داران روا داشته می شود، دردناک می خواند. اما «سوسیالیزم کارگری» نه میهن دارد که زیبا باشد و نه هم حق پرولتاریا می داند که میهن خود را دوست داشته باشد. میهن لنین زیباست، اما میهن «سوسیالیزم کارگری» اصلاً وجود ندارد؛ لنین میهن خود را دوست دارد، اما «سوسیالیزم کارگری» میهن را به بورژوازی می دهد و مدعیان میهن دوستی را جیره خوار سرمایه می خواند؛ لنین سرشار از غرور ملی است، اما «سوسیالیزم کارگری» مدتهاست که غرور ملی را قرنطینه کرده و از آن تخلیه شده است.

«سوسیالیزم کارگری» میهن ندارد و چیزی را که ندارد دوست هم ندارد، لذا میهن را دو دسته به بورژوازی امپریالیستی تقدیم می کند. او اهانت سرمایۀ امپریالیستی امریکا و ناتو را بر اهالی میهن ما، نه تنها دردناک نمی خواند و از این که میهن زیبای ما با ب.52 و «مادر بم ها» به ویرانه مبدل می شود، نه تنها زجر نمی کشد بلکه کاملاً عکس آن توده ها را دعوت می کند که شعله های ویرانگر «مادر بم ها» و بمباردمان و شاشیدن عساکر امریکایی را بر دهان اجساد مرده های شان تحمل کنند، نه انتحار و حاکمیت طالبی را. «سوسیالیزم کارگری» به حق «مدرن» است، با «مدرنیته» سازگاری دارد، حتی اگر به بهای ستمگری بر میهن زیبای ما باشد! 

به نظر ما میهن دوستی بستری است برای آغاز مبارزۀ پرولتاریا، نبرد پرولتاریا، ایجاد جامعۀ دموکراتیک و رسیدن به سوسیالیزم. میهن و میهن دوستی پرولتری، مکان آغاز مبارزۀ طبقاتی پرولتاریا علیه سرمایه است و انگیزه ای برای نجات میهن از دست غارتگران سرمایه توسط پرولتاریا؛ امری که مارکس و انگلس در کمون پاریس برای آن تلاش کردند و لنین در انقلاب اکتبر و مائوتسه دون در انقلاب بزرگ چین. نه مارکس و نه انگلس به نام اینکه «پرولتاریا وطن ندارد» از تلاش برای راه اندازی و رهبری کمون پاریس دریغ کردند و نه هم لنین زیر سایۀ این عبارت آرام نشست و نبرد پرولتاریا را در میهن و سرزمین پدری اش موکول به شرایط «جهانی» دانست؛ بگذریم از مائوتسه دون که در این راستا چه خلاقانه و مدبرانه مبارزه کرد.

وطن، جغرافیای ابدی نیست و همین گونه وطن دوستی حس دایمی نیست. شرایط و اوضاع، ما را در قدم اول از لحاظ شکل در چارچوب ملی انسجام می دهد و حس وطن دوستی پرولتری هم بر اساس همین تحلیل دیالکتیکی شرایط به وجود می آید. مبارزۀ پرولتاریا از لحاظ ماهوی و مضمون، مبارزۀ انترناسیونالیستی است که رابطۀ مستقیم با میهن دوستی پرولتری دارد. بدون پیوند این دو، چپ انقلابی نیروی لفاظ، فیلسوف و تیوریسن برای هیچ خواهد بود! ما باور داریم که میهن دوستی پرولتری نه میهن پرستی بورژوایی برای ایجاد میهن سوسیالیستی فکتور بسیار عمده به حساب می رود؛ میهن سوسیالیستی ایکه با باورمندی به انترناسیونالیزم پرولتری، سایر ملل را برای رهایی از یوغ استعمار و استثمار سرمایه یاری خواهد رساند.

پرولتاریا که به قول مارکس خود را باید به مقام طبقۀ ملی و به قول انگلس به طبقۀ هدایت کنندۀ ملت ارتقا دهد، راهی ندارد جز اینکه در قدم اول میهن، وطن و سرزمین پدری را که سرمایه غصب کرده و منابع این مأمن را از پرولتاریا و سایر زحمتکشان ربوده، از دست سرمایه بکشد و باز هم به قول مارکس کار را با سرمایۀ خودی یکسره نماید تا بتواند در راستای انترناسیونالیزم پرولتری پیکار کند. اما اینکه در زمان استعمار بیگانگان، پرولتاریا چگونه باید کار را با سرمایۀ انحصاری (امپریالیست ها) و سرمایۀ خودی یکسره کند، به درایت، هوشیاری، تحلیل دیالکتیکی شرایط و تطبیق مارکسیزم، لنینیزم خلاق با شرایط ملی معین پرولتاریا ارتباط می گیرد. در این باره در بخش استقلال و جنگ رهایی بخش ملی و نقش بورژوازی ملی تماس می گیریم. 

پرولتاریا میهن دوستی را با انترناسیونالیزم پیوند می دهد، زیرا پرولتاریا نیک می داند که بدون رهایی در وطن خود و وطن خود را به وطنی که در آن دیکتاتوری پرولتاریا حاکم باشد، قطعاً نمی تواند کوچکترین قدمی در راه انترناسیونالیزم پرولتری بردارد و هر نوع گفتار سوای این حالت، کاسموپولتیزم شرمگین بورژوایی است که اصلاً با انترناسیونالیزم پرولتری پیوندی ندارد. آنانی که نمی توانند برای میهن شان کاری انجام دهند، میهنی را که سرمایه از آنان ربوده، منابع و ذخایر آن را غصب کرده، محیط آنرا قبضه نموده و توده های آن را به برده های مزدی و غیر مزدی خود تبدیل کرده است، مسلماً شعار «انترناسیونالیستی» آنان مفتضحانه و غیر انقلابی است. انترناسیونالیزم پرولتری بر بنیاد میهن دوستی استوار است و این رابطۀ دیالکتیکی میان میهن دوستی و انترناسیونالیزم سبب تقویت جنبش های رهایی بخش ملی در کشورهایی می شود که زیر یوغ استعمار و سیادت اشغالگران قرار دارند.

میهن دوستی، ناسیونالیزم کور نیست. ناسیونالیزم کور در صدد تأمین برتری خود است، طماع است و چشم حرص و آز نسبت به کشورهای دیگر دارد و با غارت و چپاول کشورهای دیگر در تلاش احراز مقام برتر است و برای حصول این مقام به برتری نژادی و نفرت نسبت به ملل دیگر دست می زند. ناسیونالیزم تنگ نظرانه و کور هیچ رابطه ای با انترناسیونالیزم ندارد. ناسیونالیزم و کاسموپولتیزم با هم گوشت و ناخن هستند. کاسموپولتیزم روپوشی برای ناسیونالیزم برای برتری جویی و تطبیق سیاست های استیلاگرانه است. کاسموپولتیزم ظاهراً خود را مدرن و مجزا از ملت، میهن و مرز نشان می دهد و تلاش دارد تا زیر این پردۀ ساتر، کشورهای دیگر را چپاول کند، چنانچه چپاول یونان را در اتحادیۀ اروپا می بینیم. اتحادیۀ اروپا نمونۀ واقعی جهان وطنی است که با پول مشترک، ویزۀ مشترک و رفت و آمد بدون ویزه شکل گرفته است؛ اما برای چه هدفی؟ هدف آن غارت کشورهای نسبتاً ضعیف اروپایی توسط کشورهای قوی سرمایه داری مثل آلمان و فرانسه و هالند و... است؛ هدف آن اقدام یکدست برای چاپیدن کشورهای عقب افتاده است. هر گاه این کاسموپولتیزم نتیجۀ مطلوب ندهد، کشورهای عضو بی درنگ به همان ناسیونالیزم خود بر می گردند، چنانی که در برکسیت (جدایی بریتانیا از اتحادیۀ اروپا) این برگشت را دیدیم.

اما یک میهن دوست انقلابی، یک انترناسیونالیست انقلابی است. میهن دوست واقعی فقط در انترناسیونالیست بودن است که معنی می یابد. میهن دوستی برای یک سوسیالیست انقلابی در جبهۀ اکثریت زحمتکشان و ستمدیدگان قرار گرفتن است. یک سوسیالیست انقلابی با میهن دوستی تلاش دارد تا اکثریت تهیدستان و زحمتکشان را از زیر دشنۀ خونین غارتگران نجات دهد. یک سوسیالیست قطعاً نمی تواند شاهد میهنی باشد که اکثریت آن برده و یک اقلیت کوچک طفیلی، تمام میهن را گروگان گرفته باشد. وظیفۀ یک کمونیست انقلابی است که میهن سرمایه و غارت را به میهن سوسیالیستی پرولتاریا و ستمدیدگان تبدیل کند. این مامول بدون میهن دوستی پرولتری و انترناسیونالیزم پرولتری امکان ندارد.

کوتاه اینکه: میهن دوستی پرولتری چیزی نیست جز عشق و علاقه به نجات از استعمار و غارتگران سرمایۀ امپریالیستی؛ عشق و علاقه به شکستن زنجیرهای تعدی و ستم بر دستان زحمتکشان؛ ترقی و تعالی میهن و خوشبختی توده های خلق. میهن دوستی انقلابی در مقابل میهن پرستی بورژوایی قرار داد که هدف آن چاپیدن توده ها تحت نام میهن و ملت و تداوم بهره کشی و غارت ملل دیگر است. میهن دوستی کمونیست ها با مبارزه علیه استعمار و سیادت و مبارزۀ طبقاتی پیوند دارد. زیرا کمونیست ها قاطعترین میهن دوستان هستند، در غیر آن حرف و شعار شان به افسانه های جن و پری و قصه های امیر ارسلان شباهت پیدا خواهد کرد که به درد نجات ستمدیدگان از جنایت و دنائت و شناعت غارتگران سرمایه نمی خورد. ما با لنگستن هیوز همصدا هستیم که «ما مردم می باید/ سرزمین مان، معادن مان، گیاهان مان، رودخانه های مان، کوهستان ها و دشت های بی پایان مان را آزاد کنیم/ و بار دیگر وطن را بسازیم!»


                                                www.razmendagan.com                                                                                        afgrazm@gmail.com