http://latimesblogs.latimes.com/.a/6a00d8341c630a53ef0120a67be351970c-600wi                                                  

www.razmendagan.com                                                                                               afgrazm@gmail.com


 سایت رزمندگان

اول می ۲۰۱۵

کارفرما یا ممثل واقعی "قدرت شاهی" در عصرحاضر

 

مبارزۀ کهنه با نو به مانند خصوصیت ذاتی درهمه پدیده های طبیعت درپدیده های اجتماعی هم دیده می شود، که بُعد سیاسی جامعه نمی تواند ازآن مستثنی باشد. نظام ها، بافت های اجتماعی وشیوه های زندگی درطول تاریخ، ومحصول تمدن بشری، گواه این ادعا است. هرگاه فقط به یک نمونۀ آن که نظام شاهی است توجه خودرا متمرکزسازیم، دیده می شود که این نظام علاوه برماهیتاً ضد انسانی بودن آن، به انواع واشکال مختلف استحاله شده ودرادوارمختلف تاریخ با نامها، درجات مختلف قدرت شاه، حدود مختلف قلمرو و نفوذ متفاوت "قانونی" ساخته شده تبارزنموده وبرگردۀ توده ها تحمیل شده است (القاب مختلف اشرافی ومناصب گوناگون نیابت ازشاه دریک قلمرومشخص درادوارمختلف تاریخ مثال های آنند).

آنچه اساس نظام شاهی را تشکیل می دهد، حکمرانی فرد وخانواده اش به صورت میراثی بر"اتباع" یک مملکت می باشد. درگذشتۀ دورچنین هویت سیاسی ـ اجتماعی به زمانی برمی گردد که درجوامع ابتدائی بشری مالکیت خصوصی فردی ظهورنمود؛ یعنی دارائی عامه ومالکیت همگانی توسط یک فرد (یا افراد معدود) دزدیده شده و درانحصاروی درآمد. آنگاهی که چنان چپاول فردی تعمیم یافته وبه یک رسم قبول شده مبدل گردید، بانفوذترین، قدرتمندترین وظالم ترین دزد، ازقربانیان خواست تا آن قدرت ایجادشده دراثریغمای قربانیان را به عنوان مرجع معتبر، انکارناپذیر وبا صلاحیت که همه گویا به مقابلش مسئولیت هائی دارند بپذیرند؛ ولی برعکس، دزد به قدرت رسیده همۀ حقوق را ـ تا سلب حیات افراد ـ دارا می باشد، وکوچکترین اعتراض ومخالفتی با وی ممکن بوده نمی تواند.

با جا افتادن چنان بیعدالتی رسوا و خیانت تاریخی درحق بشریت، از آنجائی که تحکیم وبقای نظام شاهی نظربه تضاد منافع با قاطبۀ "رعیت"، ایجاب فشار وتعدی بی انتها را می نمود، شرط ماندن فرد در قدرت وتضمین دوام فرمانروائی خودش واخلافش، فقط توسل به استبداد مطلق بود.

پس برای آنکه "رعیت" را تحمیق کرده وشاه نادان، ظالم، زورگو وخونخواربتواند نوعی مشروعیت حاصل نماید، وجه آسمانی والهی را به نظام شاهی پیوند زدند، تا به اینصورت دهان "رعیت" در برابرهرگونه بیعدالتی، هتک حرمت، تجاوز برجان ومال وناموس شان وبالاخره محروم ساختن افراد ازحق حیات، طوری بسته شود که اعتراض مقابل ظلم وجنایت شاه، توهین به خدا و کفر وانمودشده وفرد معترض بدون چون وچرا محکوم به دستگیری، شکنجه واعدام شود. ازینجاست که مزخرفاتی چون لقب "ظل الله" (سایۀ خدا) برای شاه اختراع شد، تا طوری توده ها  دردام فریب وسؤ استفاده انداخته شوند، که قیام برای اعادۀ حق شان و رسیدن به آزادی انسانی، گویا "جنگ با خدا" تلقی شود؛ و افراد جامعه با چنین شستشوی دماغی، شخص متخلف (اکثراً اشخاص فهیم، بیدار، آزاده وفداکار) را ناشیانه برای دفاع از دین و "کلام آسمانی"، که درواقعیت دفاع نادانسته وجاهلانه ازیک مفسد فی الارض ومنشأ بدبختی ها وسیه روزی های "رعیت" است، به دفاع برخیزند وشخص "متخلف" را به قیمت حیاتش کیفرنمایند. موذی بودن این حیلۀ ضدانسانیِ عجین ساختن اعتقاد دینی مردم با  قدرت شاهی به آن حدیست که غاصب هستی توده ها (شاه وامثال آن)، دیگرخود ضرورتی به اقدام فوری علیه فرد معترض نمی داشته باشند، بلکه دهها وصدها "خدائی خدمتگار" جاهل وبیخبر، با اعتقاد به اینکه در دفاع ازشاه گویا از دین خدا دفاع می نمایند، درسرکوب وسربه نیست ساختن انسان های ارزشمند جامعه، درخدمت استبداد حاکم و تداوم شوم آن، به آلۀ دست ظالم مبدل می گردند.درست همینگونه نیرنگ وعوامفریبی بود که قرن ها دربار و روحانیون را در قلمروها وفرهنگ های مختلف همدست و پشتیبان همدگرساخته واوج ستم ومظالم ضدبشری آن، تاریخ قرون وسطای اروپا را به عنوان تاریک ترین دورۀ تاریخ بشری رقم زد؛ که درآن سلطۀ دین ومذهب با قدرت سیاسی (قدرت شاهی یا ممثل آن) کاملاً عجین شده وبه نسبت حدت تاریک اندیشی، خرافات وجهل، بُعد دینی برقدرت سیاسی غالب شده وقدرت شاهی مطلقه را با سلاح دین اِعمال می کردند.

حتی بورژوازی نوخاسته ومترقی که با انقلاب کبیرفرانسه (١٧٨٩) دراول دین ومذهب را به پیمانۀ ارستوکراسی(اشرافیت سلطنتی) بددیده وبه تشهیروتذلیل آن می پرداخت، تغییرگفتار وکردار داده، برای حفظ منافع دراز مدت خود با ارتجاع مذهبی یکدست شد؛ که تا امروز یار و یاورهمدگراند. بورژوازی تاریخزدۀ امروز بسان عجوزۀ آرایش شده، ادای ترقی وپیشرفت انسانی درمی آورد و باوجود همه جنایات وافتضاحاتی که طورمثال کشیشان کاتولیک درحق توده ها وبخصوص با تجاوز براطفال مرتکب شده اند، بورژوازی بازهم برای اغوای مردم، آن را مرجع آمال "آن دنیائی" تبلیغ نموده وبه تشدید و تمدید جهل وخرافات تشریک مساعی می نماید.

پس به اینصورت دیده می شود که با گذشت هزاران سال هنوزهم تغییری درماهیت آنچه "دزد" قانونی برقربانیان خود انجام می داد، به عمل نیامده است، بلکه همدستی با ارتجاع دینی، "دزد" را با "قدرت شاهی" ولی نه با ظواهرآن، برای توده های غرق درتوهم، قابل قبول ساخته است. دراین بازی دوگانه، کلیسا هم مطابق با قواعد مدنی عمل می کند وبه هرچیز، از طرز پوشاک گرفته تا استفاده از فرآورده های ساینس وتکنولوژی، با شیوۀ عصری وجوان پسند برخورد می نماید. برخلاف ادیانی مثل اسلام با وجود همدستی فعال با قدرت های مستبد حاکم، با وفاداری به جهانبینی وذهنیت تاریک وپرازجهالت خود، ظاهرتاریخزده ومضحک خودرا لجوجانه دست نخورده نگهمیدارند؛ که البته این تفاوت ظاهری با پیشوایان دین عیسویت ویا ادیان دیگر، به معنی برتری پیشوایان آن ادیان برپیشوایان اسلام نیست، بلکه مغزهمۀ آنها به عین شکل مملو از افکار و تخیلات پوسیده و ابزارعوامفریبی متکی برجهالت بوده، یگانه هدف شان تحمیل "قدرت شاهی" دین برجامعه می باشد، که به وسیلۀ آن نمایندگان ذهنیت وفضای قبر وگورستان، با دسترسی به آخرین امکانات رفاه عصر ولذایذ مادی، برشانه های توده های ضعیف وبینوا بی محابا حمل می شوند.

با آنکه بورژوازی بر ارستوکراسی غالب شد واعدام شاه وملکۀ فرانسه (لوئی شانزده وماری انتوانیت) توسط جناح رادیکال انقلابیون، به عنوان نماد آن پیروزی در تاریخ ثبت شد، ولی با گذشت زمان تضاد میان ارستوکراسی وبورژوازی به کلی زائل شد، واین به دودلیل: یکی اینکه ازنگاه تاریخی دوران ارستوکراسی یا اشرافیت سلطنتی، بمانند نظام فئودالی، دراروپا خاتمه یافت. دیگراینکه، بقایای ارستوکراسی منافع خودرا درنظام بورژوا دوباره یافته وخودرا با بورژوازی انطباق دادند. فلهذا درغیاب قدرت واقعی سیاسی ـ اجتماعی ارستوکراسی، بورژوازی هم وجود بقایای ارستوکراسی را درجامعه تحمل نمود. درنتیجه، ارستوکراسی درغرب تدریجاً از"ماهیت" آن تهی ساخته شده وشکل سمبولیک را بخود گرفت. نمونۀ امروزآن ملکۀ بریتانیا، پادشاه هسپانیه، پادشاه بلژیک، شاهان وملکه های ممالک سکندیناوی وغیره می باشد.

درضمن برای آنکه بی معنی بودن، طفیلی بودن وتاریخزده بودن خانواده های شاهی ماستمالی شده ونوعی "اهمیت" و"اعتبار" به آنها داده شود، "مومیائی" هائی را برخوازۀ "نظام پارلمانی" جابجا کرده وبه شاه، ملکه، شاهزاده وشاهدخت،  ازطرف بورژوازی نقش نمایشی اعطاء شد، که مهمترین فعالیت های شان به دادن مشوره درامورکشوری، توشیح تصامیم مهم پاس شده ازپارلمان، بازدید حسن نیت ازمؤسسات کشوری وبین المللی، وبحضورپذیرفتن مهمانان بلند رتبۀ خارجی مختص ساخته شد. با آنهم طفیلی بودن وزالوبودن آنها کتمان شده نتوانست. بعضاً حرص پول اندوزی وتلاش برای تضمین رفاه، آنها را به فساد هم می کشاند، چنانچه خانوادۀ شاهی هسپانیه اخیراً به حیف و میل بیت المال متهم شده وشاه سالخورده ومریض (خووان کارلوس) با کمال سرافگندگی و شرمساری دربرابرملت، برای حفظ آبروی خود و خانواده اش، به نفع پسرخود از مسند شاهی کناررفت.

پس ازنگاه تاریخی و درعمل، نظامی که برقدرت فرد، غصب همه داروندارمردم توسط یک فرد وخانواده اش استوار بود، مرده و در گودال تاریخ مدفون شده است؛ و فقط انسان های منفعت جو، نادان ویاهم شرطی شده، هنوزبه آنچه بطورسمبولیک نظام شاهی گفته می شود، ساده لوحانه دل بسته ومانند اطفال نا بالغ، درسیمای شاه "پدرمعنوی" ودرسیمای ملکه "مادرمعنوی" خودرا جستجو می نمایند، وهیچگاه ورای آن را که ِاعمال مستقیم وغیرمستقیم استبداد، استثمار و ارتکاب جنایات بیشمارتوسط همان شاه یا ملکه درحق رعیت می باشد، یا نمی بینند و یا هم احمقانه ومشتاقانه به آن تن می دهند؛ که این واقعیت تلخ درکشورها وملل عقب نگهداشته شده بیشترحاکم بوده، امپریالیسم جهانخوار برای تداوم آن مساعی فراوان بخرچ می دهد.

حال درآغازقرن بیست ویکم، درجهانی که هنوزمالکیت خصوصی به شکل فجیع آن مروج بوده، استعمار، استبداد، استثمار، ظلم وبیعدالتی به اوج آن رسیده وانقلابات بزرگ کارگری(١٩١٧ شوروی و١٩٤٨ چین) به شکست مؤقتی روبروگردیده وفقط به نام سوسیالیسم دریکی دوجای جهان به مشکل ازخود دربرابرامپریالیسم وارتجاع دفاع می نماید، چگونه سلطۀ فرد، سلطۀ خانوادگی، استثمارخلق توسط فرد وخانواده اش، ودرنتیجه استبداد که زمانی دروجود شاه وخانواده اش تجسم یافته بود، امروزدرگنداب سوداندوزی و"انسانخواری" امپریالیسم  تغذیه نموده وبه بقای خود ادامه می دهد؟

درپاسخ باید افزود که ازآنجائی که ارستوکراسی دربورژوازی امروزی(امپریالیسم) قسماً حل شده وهردوبا نمایندگان دین ومذهب جهت استثمار مشترک کنارآمده درمثلث بورژوازی ـ اشرافیت مرده ـ نمانیدگان دین، به استثمارواستبداد بیرحمانۀ کارگران ومردم ستمکش ادامه می دهند، این رأس بالائی وغالب بورژوازی مثلث است که با اتکاء  استواربردوضلع همجوار، دورأس کوچک قاعدۀ مثلث (اشرافیت مرده ونمایندگان دین) را درتصرف ابزارتولید و قدرت تحت الشعاع خود قرار داده وطرزالعمل های خودرا به آنها دیکته می کند؛ وازآنجائیکه دراین تبانی همراه با تسلیم، هم اشرافیت مرده وهم نمایندگان دین ومذهب، منافع حیاتی وبقای ننگین استثمارگرانۀ خود را تأمین شده می بینند، پس علت وجودی وسرشت "قدرت شاهی" حاکم برملیونها انسان بینوا وبی دفاع را بایست درعنصرغالب مثلث، که همانا بورژوازی است، جستجونمود؛ که آن "قدرت شاهی" درحقیقت ازمسند کارخانه که کارفرما بر رأس آن قراردارد، سربلند کرده است.

 پس امروز هم مالکیت خصوصی افراد و طبقات حاکم همراه با ِاعمال استثمارکه موازی با افزایش سوداندوزی وتراکم سرمایه به شدت وسرعت آن افزوده می شود، نوعی "نفوذی" را به وجودمی آورد که مؤثرات آن بر پرولتاریا وخانواده های شان ومجموع طبقات واقشارزیرستم سنگینی نموده واز آنها دربرابر"قدرت شاهی" کارفرما، "رعیت" مطیع و"گوسفند زبان بسته" می سازد؛ که برای استتار چهرۀ کثیف کارفرما واستثمار وآزاد گذاشن دست وی دراستثمارمفرط، نظام بورژوازی به طرح قوانین مدنی آرایشی ونمایشی می پردازد، که درآن همه معیارها وموازین انسانی ـ منجمله رابطۀ "عادلانۀ" کارفرما با کارگر ـ رقم زده می شود، ولی درعمل ودرداخل فابریکه یا کارخانه ویاهم دیگراماکن و مراکزبهره کشی*، کارفرما و پادوان فقط به ظواهرچسبیده، خاک به چشم کارگران می زنند. البته درکشورهائی که ازنظرصنعتی پیشرفته هستند چنین است، درحالیکه در کشورهای عقب نگهداشته شده، حتی همین نقاب قوانین مدنی هم کمرنگ و زائل بوده، وچه بسا که درداخل چهاردیواری کارخانه ها حتی خبری ازآن نیست.

... به اینصورت تعدی درحق پرولتاریا ومجموعاً  درحق کارگران  درکشورهای عقب نگهداشته شده به مراتب عریان تر وبیشرمانه تر از تعدی برآنها درکشورهای پبشرفتۀ صنعتی می باشد؛ زیرا درکشورهای پیشرفته تظاهربه دموکراسی، نظام را وادار به صحنه سازی وعوامفریبی مطابق با سطح زندگی وسویۀ فرهنگی جامعه می سازد، ولی دراساس هیچ تفاوتی با درنظرداشت فشاربرکارگر، دزدی وقت وی، دزدی ثمرۀ عرق فشانی وی، سختگیری های گوناگون ایجادشده توسط کارفرما همراه با لغو خودسرانۀ بعضی از حقوق وامتیازات مشروع اجتماعی کارگربه بهانه های مختلف، میان دومحیط پیشرفته وعقب نگهداشته شده وجود ندارد. این نکته را هم بایست به خاطرداشت که فشارمستقیم برکارگردرجریان کاربا استثمارمطلق وی درطول ساعت ها، وبعضاً تحقیر وتوبیخ وی، فقط به همان محیط کارمحدود نمی ماند، بلکه تأثیرزیانباروغیرانسانی آن، کارگر را بعد ازختم کار وعودت به خانه وکاشانه اش بازهم رها ننموده وبه یاد آوردن رویۀ بد کارفرما وچاکران سگ صفت وی همراه با خستگی مفرط، بیخوابی ناشی ازکمی ساعات استراحت، واحیاناً تکالیف صحی، کارگررا چنان درحالت بد جسمی و روانی قرارمی دهد، که اعضای خانواده اش به هیچوجه ازآن حالت فرساینده به دورمانده نتوانسته وغیرمستقیم وناخودآگاه قربانی استبداد روزمره و لاینقطع "قدرت شاهی" کارفرما می شوند؛ که البته تقلیل دستمزد کارگر با نیرنگ های مختلف(گویا فشارناشی ازبحران اقتصادی برکارخانه و گویا فروکش آهنگ عرضه وتقاضا) توسط کارفرما، و درنتیجه تضعیف پیهم سطح زندگی کارگر، هم برجسم و روان خود وی وهم برجسم و روان خانواده اش ضربات خرد کننده وحتی مهلکی را وارد می کند.

کارفرمای ممثل "قدرت شاهی" عصرحاضربه اینهم بسنده ننموده، کارگر را هرآن وهرلحظه درصورت سرپیچی از اوامر وشرایط تحمیلی جانکاه و یاهم ارتکاب اشتباهات درجریان کار، تهدید به اخراج ازکارمی نماید، که این طرز برخورد زشت و زورگویانۀ متواتر، به مرور زمان نزد کارگر به یک تشویش مزمن مبدل گشته وچه بسا که  وی واطرافیانش را به تکالیف جدی روانی  دچارمی سازد. همچنان "شاه مطلق العنان" عصرحاضر یا کارفرما ـ که به اساس قوانین مدنی بورژوازی مالکیت خصوصی اش مشروع، تخطی ناپذیر و قابل احترام است ـ برای بقای کارخانۀ خود، که درواقع بقای جزئی ازنظام سرمایه داری است، به تجدید پیهم نیروی کارضرورت دارد؛ یعنی برای زنده نگهداشتن هیولای انسانخوارسرمایه داری، به آن بایست "خون تازه" تزریق نماید. درنتیجه عامل سن وسال هم درمحاسبۀ استثمارداخل شده و کارگر با پیشرفت سن، علاوه برترس از دست دادن کار(نیروی بازو یا یگانه منبع تأمین معیشت خود وخانواده اش) ودیگرفشارها وتهدیدات مستقیم وغیرمستقیم کارفرما، اینباربه سبب "پیری" اش هم مورد تحقیروتهدید قرارمی گیرد. به عبارۀ دیگرمی توان گفت که اگردرادوار و زمانه های عتیق، شاهی مطلقه انسان را به اصطلاح زنده پوست می کرد تا سلطۀ فرد برجمع تضمین باشد، امروزه کارفرما با "شاهی مطلقۀ" سرمایه داری با مظالم گاه عریان وگاه پنهان، پرولتاریا وکارگران  را درمجموع به وسیلۀ استثمارمفرط وانتهاء ناپذیر، ازهمه حقوق انسانی ورفاه اجتماعی محروم ساخته وبه مرگ تدریجی محکوم می نماید. ازینجاست که داعیۀ طبقۀ کارگر از قالب کلمات بیجان وجملات کرخت ونمایشی بیرون جهیده، حیات وتحرک می یابند ووجدان بیدارانسان آگاه را برای دفاع ازحق، مقام اجتماعی و رسالت تاریخی طبقۀ کارگر فرا می خوانند.

آری! درشرایطی که گند کپتالیسم وانواع مکاتب ائدیولوژیک ـ سیاسی مبلغ آن در اثرتشدید توسعه طلبی استعماری، مشتعل ساختن عمدی جنگ های خونین مستقیم و نیابتی ولی اعتراف نشده درنقاط مختلف جهان، وتزئید فشاربرملل خودی به بهانۀ بحران اقتصادی با حربۀ "ریاضت اقتصادی"، به رسواترین وبی سابقه ترین شکل آن بالاگرفته است، برنیروهای صادق وجانبازانقلابی، درسطح ملی وبین المللی است تا برای تنویر توده ها مساعی بیشتربخرچ داده ، نقاب مندرس وتاریخزدۀ "شاهی مطلقۀ" کارفرما را پایین کشیده وچهرۀ واقعی کثیف، حیوانی و زالوصفت وی را به قربانیانش برملا سازند؛ وبه اینگونه برای تدارک شرایط ذهنی انقلاب ـ که روز اول می نشانۀ سنگ درخشان و رهگشای آن درکوره راه مبارزه با دیوسرمایه است ـ قدمی استواربه پیش گذارند.

کارگران وخلقهای ستمکش جهان متحد شوید!

 فرخنده باد اول می ـ روزجهانی کارگر!

خروشان باد مبارزات انقلابی کارگری!

مرگ برامپریالیسم  و ارتجاع!

درراه وحدت نیروهای انقلابی واقعی به پیش!     


                                                www.razmendagan.com                                                                                 afgrazm@gmail.com