www.razmendagan.com                                                                                                         afgrazm@gmail.com  


 کانون فرهنگی ادبی مهتاب

۵ نوامبر ۲۰۱۶

 

ز شهر ما نفس ها را گرفتند

 
 
امشب سیزدهم عقرب (آبان) ۱۳۹۵ مطابق با 3 نوامبر 2016

درپیوند به برنامه های هفته های گذشتۀ کانون ادبی فرهنگی مهتاب، با شور و نشاط بزمی را با اشتراک شیخ الشعرا استاد فدایی و شعرا و اساتید بزرگوار و علاقمندان به شعر و ادب برگزار کرد.

بزم با گردانندگی جوان آگاه و باتدبیر آقای حشمت الله یزدان پناه با خوشخوانی این سروده از یحیا اسلامی آغاز شد:

سرخط خبر های جهان خط لبانت

دنیا شده مبهوت دو ابروی کمانت

آنقدرکه شیرین سخنی باتوکه باشم

شیرین بشود قهوه ام از قند دهانت

وصل است به تو نرخ دلاروتب بازار

تغییر کند ثانیه ای با  نوسانت

حتی توبه چینی بزنی حرف قشنگ است

از بس که پدر سوخته زیباست بیانت

رحمی بکن ازخانه به ندرت به بیرون رو

هرکس که تورا دید شده شادروانت

آنقدر عزیزی و نظر کرده که حتی

یک عطسه زدی کل جهان شدنگرانت

چشمم که می افتد به تو لکنت بگیرم

قلبم که نگو طبل زند از هیجانت

من این همه گفتم که به عنوان ارادت

من را بپذیری به صفت دلشدگانت
 

سپس شیخ الشعرا استاد فدایی با خوشخوانی  این سرودۀ با محتوا و دل انگیز، زیرعنوان (شعلۀ عشق)، از سروده های خود،  با احساسی گرم بزم را آراستند که با شور و هیجان زیاد مورد استقبال حاضرین محفل قرار گرفت.


شعلۀ عشق

تا چشم دل بـــــــــه روی تو دلبر نظر نکرد      دل ترک جان نگفته و جان ترک سر نکرد

پـروانه سان به شعلۀ عشق تو تا نسوخت       عاشق ز حال خویش صبا را خبــــر نکرد

یا پیک صبح با مــــن مسکین نظر نداشت       یا بــــــــــــر جوار کوی تو جانا نظر نکرد

خاکت به سر دلا  که ز هجـــــــــر رخ نگار      بر سنگ خاره شعلۀ آهت اثـــــــــــر نکرد

عمـری تو لاف عشق و محبت زدی و یار       غـیــــــر از حدیث صحبت اغیار سر نکرد

ای مرغ پــــر شکسته ازیـــــن دام ابــتــلا       کس بی وقوف، جان سلامت بدر نکــــــرد

در راه عشق تــــــــــــوشۀ صبر و تحملی       آنکس که بر نداشت به جرأت سفر نکــرد

دوشینه پــیـــــر میکده میگفت نـــوش باد       آن را که باده خورد و ز مستی حذر نکرد

کـــو عاشقی که تن به رضای قضا نــــداد       وانگاه بـــــردباری حکم قــــدر نکــــــــرد

با درد و غم بساز "فـــدائـــی" که روزگار

جـــز زهــــر کین به کاسۀ اهل هـنر نکرد

در ادامه ی محفل دوشیزه سپیده جان اکبرزاده سرودۀ بسیار زیبائی را از شاعر گرامی، ایرج میرزا خوشخوانی کرد:


 

هر وعده که دادند به ما باد هوا بود

هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود

چوپانی این گله بـــــه گرگان بسپردند

این شیوه واین قاعده ها رسم کجا بود؟

رندان به چپاول سر این سفره نشستند

اینها همه از غفلت و بیحالی مـــا بود!

خوردند و شکستند و دریدند و تکاندند

هرچیز دراین خانه، بی برگ و نوا بود

گفتند چنینیم و چنانیم دریغا...

اینها همه لالایی خواباندن مـــــــا بود!

ایکاش در دیزی مــــــــــا باز نمی ماند

یا کاش که در گربه کمی شرم و حیا بود!

محفل همچنان با خوشخوانی های دلپذیری ازین قرار ادامه داشت: آقای یاغی از سروده های خود، سایه حریری سرودۀ انتخابی اش را، آقای حمید مطهری شعری به انتخاب خود و سلما اکبر زاده از فاضل نظری خوشخوانی کردند .

سرودگر جوان و با استعداد، رضا آذرخانی از سروده های خود به این شرح خوشخوانی کرد:

دکترم تجویز کرده شعر در مانی کنم

روبروی چشم های تو غزلخوانی کنم

شعر فروردینی و اردیبهشتی منع کرد

گفت باید نسخه را پاییز و آبانی کنم

او خودش تاکید کرده محضر چشمان تو

دیده را وقت سرودن خیس و بارانی کنم

تاکه من بهره برم از گرمی آغوش تو ..
برخی از قافیه ها را من زمستانی کنم

گفت باید سرزده راهی شوی در خانه ام

من تو را بی دعوتی دعوت به مهمانی کنم

یک غزل کافیست آن را سر ببرم بهر تو

من همان یک رأس را پای تو قربانی کنم

گفت باید روبروی تو بریزد خون او..؟!

قبله ام یعنی شوی تو،  نا مسلمانی کنم

پس بیا ای قبله ی من تا بخوانم یک دعا

روبروی چشم های تو غزلخوانی کنم


در ادامه بانو جاهده ممتاز سروده ای را از هاتف، آقای حسنیان سرودۀ انتقادی وضع موجود از سروده های خود را و آقای سپاس غزلی قدیمی را خوشخوانی کردند.

این محفل را آقای مجتبی یوسفی با سروده ای از آقای اسدالله فرهاد یوسفی با این مضمون و با خوشخوانی عالی اش مزین کرد:
 

اخم تو اگر! باعث صد دلنگرانى ست
لبخند تو داروى مريض سرطانى ست

در هر نفست معجزه اى دارى! و ديدم
اين معجزه هايك نه، دوتانه وسه تانيست

تو مسئله آموز دوصد شاعر شهرى
در
حلقه ى درس تو غزل مصرع آنى ست

يك نكته كه از درس معانى بسرايى
پربارترين دائرةالگنج معانى ست

بگذار كه معتاد دوتا لب بشوم، كه
لبهاى تو شيرازۀ ترياك جوانى ست

تا بوسه زدى قند فرو ريخت، شكر شد
اين فلسفه ى روز و شب بوسه تكانى ست

چشمان تو از بس كه جنون زاست، هميشه
معقول ترين شاعر اين شهر روانى ست

بايد بنويسم كه نظرهاى تو بر من
بهتر ز هزاران خبر و نامه رسانى ست

يك جمله ى كوتاه دراين شعر بگويم!؟
معشوقه ى من شهر نشينى ملدانى ست

معشوقه ى من معجزه ى حضرت حوا
معشوقه ى من پاك ترين مريم ثانى ست

لبخند زد و شهر فرو ريخت به پايش
بايد بنويسم صفتش پسته دهانى ست

بايد بنويسم، بنويسم، بنويسم
بايد بنويسم صفتش پسته! ... ببخشيد
اين بيت كمى بيشتر از من هيجانى ست

اين شعر اگر وصف قدش را ننموده است
تقصير از الفاظ من و ضعف زبانى ست

فرهیخته ی گران ارج عبدالرحیم مطهری این سرودۀ با محتوا را از استاد فدایی خوشخوانی کرد:

پیرمغان

صنما ز گلشن کوی تو چه خوش آنــکه پیک صبا رسد      کـــــــه نسیم صبح سعادتی بـــه مشام خسته ی ما رسد

تو زما رخ از چـــــه نهفته ئی، بـــه کدام باغ شکفته ئی     که زبوی جعد بنفشه ات، دل وجان به صدق وصفا رسد

زده دل بـــه طور جلال تو، ارنی بــــه شوق وصال تو        مــگــــر از فروغ جمال تو به دو دیده نور و ضیا رسد

بــــه جگر ز عــشـــق تـــو آتشی، بودم پیاپی پرسشی       چه شود که لطف و نوازشی، ز تـوانگری بـه گدا رسـد

مــفـــکـــــن بـــــه خاک مذلتم، که شـهید کــوی محبتم       بــــرهان ز ورطـــــۀ محنتم که سرم بــه ظل هـما رسد

ز فـــــراق، شـــــکوه مکن دلا! بــسپار تن به رۀ رضا       که چو مس به صحبت کیمیا  برسد بــــه فــرَ طلا رسد

ره و رسم پیرمغان گزین، ز دو کــون عشق بنان گزین       همه تن رهاکن وجان گزین، که بــه جان حیات بقارسد

چـــو زمــانه سفله نواز شد، تــو غمین مباش "فدائیا"       شب تــیــره هرچه دراز شد، سـحر عاقبت به قفا رسد

و همچنان آقای صوفی زاده  با این سرودۀ با پیام و انتقادی از وضع موجود کشور، محفل را رنگین و وزینترساخت:

زشهر مــــا نفس ها را گرفتند

تمام هستی مــــــــا را گرفتند

ازینجا تا به لندن چور کردند

که حتی کوه وصحرا راگرفتند

گناهی کرد اگر کاکا بـــه کابل

به غزنی رفته ماما را گرفتند

زپستی پیش شان بیست است شیطان

به کابل باغ بــــالا را گرفتند

اگر امروز معیوبیم خیر است

چرا امید فردا را گرفتند؟؟؟؟
 

محفل با گرمی و پراز شور با خوشخوانی این جوانان ادب دوست ادامه یافت و دوشیزۀ با استعداد عایشه حیدری سرودۀ را از آقای عمر، آقای واحد مطهری سرودۀ انتخابی اش را و پیشکش شعری از مهدی فرجی توسط ناهید مطهری ش.رآفرینتر شد.

آقای صفیرهم سروده ای را از حضرت مولانا با زیبایی هرچه تمام خوشخوانی کرد:
 

آن شکل بین، وان شیوه بین، وان قد و خد و دست و پا

                                        آن رنگ بین، وان هنگ بین، وان ماه بدر اندر قبا

از سرو گویم یا چمن، از لاله گویم یا سمن

                                               از شمع گویم یا لگن، یا رقص گل پیش صبا

ای عشق چون آتشکده، در نقش و صورت آمده

                                                   بر کاروان دل زده، یک دم امان ده یا فتا

در آتش و در سوز من، شب می‌ برم تا روز من

                                              ای فرخ پیروز من، از روی آن شمس الضحی

بر گرد ماهش می ‌تنم، بی ‌لب سلامش می‌ کنم

                                           خود را زمین برمی ‌زنم، زان پیش کو گوید صلا

گلزار و باغ عالمی، چشم و چراغ عالمی    

                                               هم درد و داغ عالمی، چون پا نهی اندر جفا

آیم کنم جان را گرو، گویی مده زحمت برو

                                                 خدمت کنم تا واروم، گویی که ای ابله بیا

گشته خیال همنشین، با عاشقان آتشین

                                             غایب مبادا صورتت، یک دم ز پیش چشم ما

ای دل قرار تو چه شد، وان کار و بار تو چه شد

                                           خوابت که می‌بندد چنین، اندر صباح و در مسا

دل گفت حسن روی او، وان نرگس جادوی او

                                             وان سنبل ابروی او، وان لعل شیرین ماجرا

ای عشق پیش هرکسی، نام و لقب داری بسی

                                              من دوش نام دیگرت، کردم که درد بی ‌دوا

ای رونق جانم ز تو، چون چرخ گردانم ز تو

                                            گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا

دیگر نخواهم زد نفس، این بیت را می ‌گوی و بس

                                              بگداخت جانم زین هوس، ارفق بنا یا ربنا

 

شاعر و فرهیخته و سپید سرای ما استاد داوود عرفان با خوشخوانی سپید گونه هائی از خود محفل را گلباران کرد:

 

این روزها
مرا می کشند
در خیابان های حلب
در کوچه پس کوچه های بغداد
و در خرابه های یمن

و همین نزدیکی ها
هرات
در ننگرهار
و خیابان های کابل

من روح زخمی انسان شرقی ام!
****

سپید دوم

در سفرم
بین یک لیوان گل گاوزبان
و چند پک نعناع دو سیب

سرگردانم
بین تسخیرشدگان داستایوسکی
و لاف های فرستاده خلیل زاد

روح سرماخورده ام را
دعوت کن
به دمنوش دارچین و میخک
که سرفه هایش
تمام هستی ام را می تکاند

حکایت دیروز چه تکراری است
گاوهای ده بالا شیرافشان
و کندوی زنبورهاشان فراوان

ده پایین
ردپای گاوهای شان را می شمارند
و مزمزه می کنند قصه ی شیرین عسل را

کودکان ده پایین
دیروز قصه می کردند:
بچه های ده بالا خیلی ضعیف اند
نمی توانند
روی دیوار تانکی بکشند
یا ادای هاوانی را در بیاورند

دمنوش دارچین و میخک!
توهم دارد؟
نشئه می کند؟
هذیان می گویم؟

کودکان ده بالا
خیلی تنبل اند
املایشان خیلی ضعیف است
هاهاهاها جنگ را گنج می نویسند.

یک لیوان بیشتر بریز
از طعم گس دارچین
فکر کنم هذیان می نوشم!

محفل همچنان گرم و پر حلاوت است، چنانچه سرودگر جوان آقای نجیبالله احمدی  سرودۀ با پیام خود را خوشخوانی کرد.

کمی عمل بنما

کمی عمل بنما از شعار دست بردار

قدم به پیش بنه ز انتظار دست بردار

تو مکن صلح با جماعت خونخوار

نرو زیر فشار دست بردار

....

دوشیزه ی نو نهال عالیه جان سکندری این چاربیتی ها را از شاعر گرامی، عبدالرشید فردانی خوشخوانی کرد:


ندای ملت افغان کجا شد؟

پیام وحدت و پیمان کجا شد؟

شعار عزت انسان کجا شد؟

صفا و صلح آن وجدان کجا شد؟

***

برادر با برادر جنگ دارد

چرا از صلح و آشتی ننگ دارد

محبت نه چو قلب سنگ دارد

نخواهد صلح چو چشم تنگ دارد

***

زجنگ دایمی بیچاره ماییم

مهاجر دربدر  آواره ماییم

زقتل یکدیگر بس داغداریم

خدایا صلح را دوباره خواهیم


آقای مجیدجان اکبرزاده سرودۀ انتخابی اش را و سیر حریری سروده ای را از خداوندگار بلخ خوشخوانی کردند.

در اخیر محفل آقای شفیق سلطانی این سروده ی خوش ترکیب را با خوشخوانی پر حرارت و به یادماندنی تقدیم حاضران در محفل کرد که با استقبال گرم روبرو شد.


خنده هــــایت نوبد آزادیست         تک تکش را کتاب خواهم کرد

چشم هایت مرا سیاسی کرد         بــــــــا لبت انقلاب خواهم کرد

سر زمینم هزار و اندی سال         زیـــــــر یوغ سیاه تنها ییست

شاه بایـــــد ازین وطن برود        خانه اش را خراب خواهم کرد

وقت آتش بس است با تقدیر        باید این جنگ هــــا تمام شود
عکس توقطعنامۀ صلح است       روی دیــــــوار قاب خواهم کرد

کودتــــای بزرگ در راهست         یک تبانی علیه خـــــوشبختی

با توکل بـــــه قلب تو آن را         زود نقش بــــر آب خواهم کرد

کاش از یک لوازم التحریر          چند مــــــاژیک نقره ی بخری

آسمانــــــــم ستاره کم دارد          سر فرصت حساب خواهم کرد

تـــــو سلحشور زندگی منی          نــــــــــــاجی این تبار درمانده

فکر تنهایی ات نباش عزیز         من تو را انتخاب خواهم کرد...!

این بود گزارش بزم مهتاب درین هفته که در خدمت علاقمندان عرصۀ فرهنگ و ادب در سایت وزین رزمندگان قرار داده شد.

 


                                                www.razmendagan.com                                                                                     afgrazm@gmail.com