www.razmendagan.com                                                                                                         afgrazm@gmail.com  


كانون فرهنگى  ادبى مهتاب

 ۳ جولای ۲۰۱۶
 


 

یک غزل جدید

 

پنجشنبه شب مورخ ١٣٩٥/٤/٣ كانون ادبى فرهنگى مهتاب  شب بزم را با شعر خوانى از جوانان، نوجوانان وشاعران جوان و بانوان به گردانندگى احمد سير حريرى بر گزاركرد. ابتدا مجرى برنامه با سرودۀ از خودش چنين بزم را بيا راست: 

 

من را ببین! که هر نفس من برای توست

از سوز دل سرودن و خواندن برای توست

دوری ز تــــــــو چه سخت بود نازنین من

هر جا که می روم ســـفر من برای توست

گریه، ســــکـوت، هق هق و آه و هزار درد

تنها برای چــــشـــم تر و گریه های توست

چشمان تو شــــــــــروع غزل های عاشقی

شاعر شدن قــــریحه ای از روی ماه توست

هرلحظه چون خوشی ولبت پرزخنده هست

گل، چلچله، شگوفه، بهار از برای توست

 مستی وعیش ونوش طرب های بی شمار

از محـــــفـــــل نگاه تو و خنده های توست

تیری که خورد بر دل و قلـــبــــــم عزیزمن

گویند از کـــمـــــــان همــان ابروان توست

این را شنیده ام که تــــــــــویی دختر بهار

این بوی خوش ترانه ومستی ادای توست؟

هرکس به فکرحور وبهشت است درآخرت

اما بهــــــشت من، فقط آغوش باز توست

 
وبعد به دعوت از شاعران و دكلمه توران پرداخت وهريك شان تا آنچه تدارك ديده اند دكلمه وبخوانش گيرند. 
عبدالرحيم جان مطهرى ازعلى فردوسى، ياسر رأفت از فاضل نظرى، آقاى اكرمى از خودش، سوٌمن اكرمى شعر كودك را، شعيب جان انيرى غزلى از خودش، خليل احمد نبى زاده از حضرت بيدل، سبپيده اكبر زاده از قيصر امير پور، خالد جان قادرى شاعرجوان از خودش، سايه حريرى از حافظ، شعيب جان صفير ازسيد على صالحى، متين یاسين زاده از فروغ فرخزاد، نجيب الله احمدى در وصف مادر از خودش، ساغر رأفت از غلام همايون، احسان الله رستگار از مرتضى عبدالهى، مجيد جان اكبرزاده از از محب على ساغر، سيد مسلح حسينى شعر انتخابيش را، وحميدالله بهشتى از حضرت حافظ ، ناصر حامدى ازخودش را بخوانش گرفتند.

 اينك طبق معمول از شاعران عبدالرحيم مطهرى  و شعيب جان اميرى واز دكلمه سرايان خليل احمد نبى زاده و حميدالله بهشتى كه در دكلمه وانتخاب شعر، هنر آفرينى نموده وبزم را گرم  آراستند، خدمت شما دوستداران شعر و ادب تقديم می کنیم تا باشد در بزم مهتاب شما را با شب شعر سهيم ساخته باشيم. 


 
عبدالرحيم مطهرى 

 
یک اتفاق ساده مرا بی‌قرار کرد
باید نشست و یک غزل تازه کار کرد
 
در کوچه می‌گذشتم و پایم به سنگ خورد
سنگی که فکر و ذکر دلم را دچار کرد
 
از ذهن من گذشت که با سنگ می‌شود
آیا چه کارها که در این روزگار کرد
 
با سنگ می‌شود جلو سیل را گرفت
طغیان رودهای روان را مهار کرد
 
با سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساخت
بی‌سرپناه‌ها همه را خانه ‌دار کرد
 
یا می‌شود که نام کسی را بر آن نوشت
با ذکر چند فاتحه، سنگ مزار کرد
 
یا مثل کودکان شد و از روی شیطنت
زد شیشه ‌ای شکست و دوید و فرار کرد
 
با سنگ مفت می‌شود اصلاً به لطف بخت
گنجشک‌های مفت زیادی شکار کرد
 
یا می‌شود که سنگ کسی را به سینه زد
جانب از او گرفت و به او افتخار کرد
 
یا سنگ روی یخ شد و القصه خویش را
در پیش چشم ناکس و کس شرمسار کرد
 
ناگاه بی‌مقدمه آمد به حرف، سنگ
این گونه گفت و سخت مرا بی ‌قرار کرد:
 
تنها به یک جوان فلسطینی‌ام بده
با من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد!
 
شعيب جان اميرى غزل خودش را چنين عرضه نمود: 
 

و یک غزل جدید!

 
حرف دل غمدیدۀ ما را تو شنیدی
تنها تو به داد دل این مرد رسیدی

 
تو مثل قشنگی نفس‌های عمیقی
پیش از تو نبود این‌همه در شعر امیدی

 
من: حالت بحرانی اشعار کنونی
تو: سبک جداگانۀ این عصر جدیدی

 
مانند غزل‌های پر از کشف قشنگی
پر نقش‌ ترین قسمت یک شعرِ سپیدی

 
دور از تو مرا هیچ شبی خواب نمی‌ برد
آیا تو هم از عشق من این ‌قدر تپیدی؟

 
محدودۀ احساس "زنان" بیشتر از ماست
پنهان نکن این را که تو هم درد کشیدی!
 

 
شعيب صفير از سيدعلی صالحى 
 
مى دانم 
 
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه ‌ای به مقصد نمی ‌رسد 
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری 
آن همه صبوری 
من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده 
هی بوی بال کبوتر و 
نایِ تازۀ نعنای نورسيده می‌آيد 
پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی ‌دانستم! 
دردت به جانِ بی‌ قرارِ پُر گريه‌ام 
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟ 
 
حالا که آمدی 
حرفِ ما بسيار، 
وقتِ ما اندک، 
آسمان هم که بارانیست ...! 

 
خليل اخمد نبىزاده از حضرت بيدل اين غزل را چنبن دكلمه نمود: 

 
عمر‌یست ز اسباب غنا هیچ ندارم           چون دست تهی غیر دعا هیچ‌ ندارم
تحریک لبی بود اثر مایهٔ ایجاد              معذورم اگر جز من و ما هیچ ندارم
تشویق خیالات وجود و عدمم نیست       چون رمز دهانت همه جا هیچ ندارم
یا رب چقدر گرم‌ کنم مجلس تصویر        غیر از سر خود در ته پا هیچ ندارم
چون شمع اگر شش جهتم پی سپرافتد      سازم همه ‌کوک است و صدا هیچ ندارم

واماندۀ یأسم که از این انجمن آخر         برخاستنی هست و عصا هیچ ندارم

مغرور هوس می‌زیم از هستی موهوم      فریاد که من شرم و حیا هیچ ندارم

همکسوت اسباب حبابم چه توان‌ کرد       گر باز کنم بند قبا هیچ ندارم

شخص عدم از زحمت تمثال مبراست       آیینه‌! تو هیچم منما هیچ ندارم

بیدل اگر آفاق بود زیر نگینم                جز نام خدا نام خدا هیچ ندارم

 

 

 

و حميدالله بهشتى از حضرت حافظ اين غزل راچنین  پيشكش نمود:

  واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌ کنند

چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می ‌کنند

 

گوییا باور نمی ‌دارند روز داوری

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌ کنند

 

یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان

کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند

 

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان

کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

 

حسن بی ‌پایان او چندان که عاشق می ‌کشد

می ‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌ کنند

 

بر در میخانۀ عشق ای ملک تسبیح گوی

زمرۀ دیگر به عشق از غیب سر بر می‌ کنند

 

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت

کاندر آن جا طینت آدم مخمر می ‌کنند

 

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند

 

اين بود گزارش اين هفته كه خدمت تقديم شد تا آدينۀ ديگر پدرود. 


                                                www.razmendagan.com                                                                                     afgrazm@gmail.com