www.razmendagan.com                                                                                                         afgrazm@gmail.com  


کانون فرهنگی ادبی مهتاب

            ۱۲ جون ۲۰۱۶

 "سفينه"


 
پنجشنبه شب مورخ ٢٠ ثور ١٣٩٥ كانون ادبى فرهنگى مهتاب محفل شعر خوانى را با حضور شاعران نويسنده گان، دكلمه سرايان از جوانان نوجوانان وبانوان با گرداننده گى مجيد اكبرزاده بر گزار كرد. نخست مجرى بر نامه با سرودۀ از كيومرث مرادى چنين بزم را آراست:  

 

دکتر سلام! روح و تنم درد می کند

چشمم، دلم، لبم، بدنم درد می کند

 

ذوق سرودنم، کلماتِ نوشتنم

دکتر! تمام خویشتنم درد می کند

 

احساس شاعرانگی ام، تیر می کشد

حال و هوایِ پر زدنم درد می کند

 

دکتر! نگفته های زیادی ست در دلم

لب وا که می کنم، سخنم درد می کند

 

می خواستم که لال بمانم، به جان تو!

دیدم سکوت در دهنم درد می کند


 

وبعد  به دعوت از شاعران ودكلمه سرايان بزم پرداخت تا أنچه راتهيه ديده اند به خوانش گيرند. ابتداء استاد جويا از مهدى ذوالقدر و عبدالرحيم مطهرى  از سرودهاى خودش را بخوانش گرفت، صدرالدين پهلوى از حضرت سعدى، ناهيد مطهرى از فاضل نظرى، مجيد رسولى از وحشى بافقى ساغر راءفت از غلام حسن گمنام، حميد مطهرى از استادبراتعلى فدائي هروى، صادق يوسفى شعر انتخابيش را، نجيب الله احمدى سرودۀ از خودش ، سلما اكبرزاده از سيد مهدى حسينى، بصیراحمد رسولى شعر انتخابيش را، آقاى اكرمى از مهدى سهيلى، امير حسين نبى زاده شعر انتخابيش را ومهدى حسين زاده از احمد شاملو، هريك شان با  هنر آفرينى اشعار وسرودۀ انتخابي شانرا به خوانش گرفتند.

دربن هفته از شاعران، نجيب الله احمدى با شعری تحت عنوان"باغ عدن"، حميد مطهرى با دخلمۀ شعری از شيخ الشعرااستاد براتعلى فدائى، مهدى حسن زاده از احمد شاملو وناهيد مطهرى از فاضل نظرى بهترين گزينه هائی از سرودهاى خود ويا شاعران دیگر را در شب بزم به دكلمه گرفتند. 

اين بود گزارش شب بزم مهتاب كه خدمت شما دوستدران شعر و ادب پيش كش نموديم، تاباشد در ين شب شعر خوانى كانون ادبى مهتاب شريك بزم  بوده باشيد.

 

سرودۀ از استاد فدائى به دكلمۀ حميد مطهرى: 


 

"سفينه" 

دلم زگردش گيتى بــــــــــه سينه مى لرزد

به موج بحر، تــــــو گوئى سفينه مى لرزد

از آن چو غنچه به چشم حسود مى شگُفم

كه قلب صاف من از زنگ  كينه مى لرزد

ز دست بُرد  فــــــــرومايه گان  نيانديشم

كه زیــــــــــر هر قدم دزد  زينه  مى لرزد 

ز نارسائى بختم چه غم کــــه در همه جا 

ز صافـــــــی سخنم آبگينه  مى لــــــرزد 

هزار گنج نهان در دل  خـــراب من است 

كه طبع بــــی هنران زیـن دفينه مى لرزد 

بــــــه محفلى كه فدائى سخن طراز شود 

رقيب سست نهاد  از قرينه مــــــی لرزد

 

سرودۀ از نجيب الله احمدى كه خودش چنين عرضه نمود:

 

ميهنم جان وتنم  اين بار من مى سازمت 

از گُلٍ نسرين  وبرگ نسترن  مى سازمت

ميهنم گـــر آسمانت پُر شد از باروت غير 

با گُلِ یاس و گُلابُ ياسمن مــــی سازمت

ميهنم گر باغ و بوستان تو را اهريمنان

بار ها ويران كنند، باغ عدن مى سازمت

ميهنم ســــوگند بر حُب الخدا حُب الوطن 

نوبت من شد، ترا باجان وتن مى سازمت 

ميهنم  درد تو را زخم تـــرا حس مى كنم 

من مداوا مي كنم، مُشك خُتن مي سازمت 

ميهنم، با اين همه شور و نشاط عاشقى 

زانكه شرينى به من، چون كوهكن میسازمت

ميهن من در توان احمدى جز شعر نيست 

با همين شعر وهمين طرز سخن مى سازمت


 

سرودۀ از فاضل نظرى به دكلمۀ بانو ناهيد مطهرى دكلمه سراى كانون مهتاب: 

 

 

گر چه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست

ای اجل! مهمان نوازی کن کـــه دیگر تاب نیست

بین ماهـی های اقیـانـوس و ماهـی هــای تُنگ

هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جزآب نیست

زورق آواره! در  زیبـــایـــی ِ دریــــــا نمـــان

این هم آغوشی جدا از غفلت گرداب نیست

ما رعیت ها کجـــا محصول باغستان کجــــا؟

روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست

ای پلنـگ  از کــــوه  بالارفتنت  بیهوده است

از کمین بیرون مزن، امشب شب مهتاب نیست

در نمازت شعر می خوانی و می رقصی، دریغ!

جای این دیوانگــی ها گوشۀ محـــراب نیست

گردبادی مثل تو یک عمر سرگردان چیست؟

گوهری مانند مرگ اینقدر هم نایاب نیست!... 

سروده از احمد شاملو به دكلمه مهدى حسن زاده 

 

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم 
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی است نازنین
و در این بن بست کج و پیچ سرما 
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم 
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سورعزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

                                                www.razmendagan.com                                                                                     afgrazm@gmail.com