www.razmendagan.com                                                                                                         afgrazm@gmail.com  


کانون فرهنگی ادبی مهتاب

۲۲ اکتوبر ۲۰۱۶

 

 
 

پاییز در راه است

 

امروز پنجشنبه ۲۹ میزان (مهر) ۱۳۹۵ خورشیدی محفل ادبی کانون مهتاب برگزار شد. امروز میزبان  استاد عبدالکریم تمنا بود، همچنان آقای بهره مسئول سابق انجمن ادبی هرات و محترم ایوبی صاحب یکی از فرهنگیان ولایت فراه نیز درزمرۀ مهمانان ما بودند.  شعرا و ادباء و شعر دوستان همیشگی نیز دربزم شرکت کرده بودند که محفل شورو تجلی خاصی داشت.
بزم را آقای سهیل سلطان گردانندگی می کرد و کلامش را با خوانش این سروده  از مولانای بزرگ آغاز کرد:

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شــــــو دیوانه شو      و اندر دل آتش درآ پروانه شــــــــو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن      وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه راچون سینه‌ها هفت آب شو ازکینه‌ها       وآنگه شراب عشق را پیمانه شــــو پیمانه شو

باید که جمله جان شــــوی تا لایق جانان شوی     گرسوی مستان می ‌روی مستانه شومستانه شو

آن گوشوار شـــــاهدان هم صحبت عارض شده      آن گوش وعارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تـــــو شد در هوا زافسانۀ شیرین ما      فانی شو وچون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تـــــــــــو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی      چـــون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه  ‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد       زاندیشه بگذرچون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بـــــــــود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما        مفتاح شـــــــو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نـــــــــور مصطفی آن استن حنانه را        کمتر ز چوبی نیستی حنانه شـــــــو حنانه شو

گوید سلیمان مـــــر تو را بشنو لسان الطیر را      دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شــــو از او چون آینه     ور زلف بگشاید صنم روشانه شو رو شانه شو

تاکی دوشاخه چون رخی تاکی چوبیذق کم تکی     تاکی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مـــــــال‌ها     هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بــــــدی یک مدتی حیوان بدی     یک مدتی چون جان شدی جانانه شوجانانه شو

ای ناطقه بـــر بام و در تا کی روی در خانه پر     نطق زبان را تــرک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

 

 در ادامۀ این محفل باشکوه آقای بهره سروده ی را از حضرت بیدل خوشوانی کرد، آقای یاغی سروده ی را ازخود خوشخوانی کرد.
 
آقای ناصر چکاوک که مهمان برنامه بود مقاله ای زیر عنوان تبارگرایی و فاشیسم بخوانش گرفت.
سیر حریری سروده ای را از استاد عبدالکریم تمنا خوشخوانی کرد که در رثای استاد محمد علم غواص سروده بود.

 
رفت از جهان ستوده سخران کاملی
کاندر وطن نبود کسی را کمال او


دانشوری که دهر ندیده نظیر او

روشنگری که مام نزاده مثال او


غواص رفت و گنج هنر ماند بی گهر
پیک اجل نداد دریغا مجال او


تنها هری ز رحلت او سوگوار نیست

شد سوگوار ملک سخن ز ارتحال او


پر لطف بود نظم سلیس و روان او
ممتاز بود نثر بلیغ و روان او


شایسته بود مشرب و آیین ومکتبش

بایسته بود مسلک و خوی  و خصال او

 

هر نکته ای که بود بر اهل خرد محال

ما آزموده ایم  نبودی محال او

 

یک عمر بی ملال اسیر کتاب بود

ز اسباب دهر بود اگرچه ملال او


 
هر کار را موافق طبعش نمی شناخت
چون کار علم و فضل که بود ایده ال او

 

یاد آن زمان که داشت بساط ادب بپای

بودیم شادمانه ز خوان ونوال او


 
یاد آنزمان که محنت هجران نداشتیم
بودیم بهره مند ز بزم وصال او

 

خواهی اگر زدور قمر سال رحلتش

(غواص نامدار ادیب)است سال او


 
باز هم مجید جان اکبرزاده شعری از آقای تمنا،  آقای صوفی زاده از بیدل، سلیمان عباس زاده از فاضل نظری خوشخوانی کردند.

بانو ماریا از هیلا صدیقی این سرودۀ با محتوا را خوشخوانی کرد که حال و هوای وطن ما را هم تداعی می کند.
 
از خاکم و هم خاک من از جان و تنم نیست

انگار کــــه این قوم غضب، هموطنم نیست

اینجا قلم و حـــــــــرمت و قانون شکستند
 
بــــــا پرچم بی رنگ بر این خانه نشستند
 
پا از قدم مـــــردم ایـــــــــــن شهر گرفتند

رای و نفس و حق همه بــــــا قهر گرفتند

شعری که سرودیم به صد حیله ستاندند

با ساز دروغی همه جا بر همه خواندند
 
بـــــــا دست تبر سینۀ ایـــن باغ دریدند

مرغان امید از ســـــر هر شاخه پریدند

بردنـــد از این خاک مصیبت زده نعمت

این خاک کهن بوم سراسر غم و محنت

از هیبت تــــــاریخیش آوار به جا ماند
 
یک باغ  پر از آفت و بیمار به جاماند
 
از طـــایفۀ رستم و سهراب و سیاوش
 
هیهات که صد مرد عزادار به جا ماند
 
از مملکت فلسفه و شعر و شــــــریعت
 
جهل وغضب وغفلت وانکاربه جا ماند
 
خمپاره و خون بود و شب و درد مداوم
 
با لاله و یــــاس و صنم و سرو مقاوم
 
آن دسته که ماندند از آن قافله ها دور

فــــــرداش از این معرکه بردند غنایم
 
*****

 

از خون جگر سرخ شد اینجا رخ مادر
 
تب کرد زمین از سر غیرت که سراسر

فــــــرسود هوای وطن از بوی خیانت
 
از زهر دروغ و طمع و زور و اهانت

این قــــــوم نکردند به ناموس برادر
 
امروز نگاهی که به چشمان امــــانت

غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد
 
از جنس درخت است ولی ریشه ندارد
 
هــــــرچند که باغ از غم پاییز تکیده
 
از خون جوانان وطن لالـــــــه دمیده
 
صد گل بـــــه چمن در قدم باد بهاران
 
میروید و صد بوسه دهد بر لب باران
 
ققنوس بـــــــه پاخیزد و باجان هزاره
 
پر میکشد از این قفس خون و شراره
 
با برف زمین آب شود ظلم و قساوت
 
فرداش ببینند کـــــه سبز است دوباره

 

شعیب صفیر سروده ای با محتوائی را از رسول یونان  خوشخوانی کرد.
 

بانو یگانه یوسفی پندنامه ای را که  انتخاب کرده بود بخوانش گرفت.

پاییز در راه است کایابای! دوباره قصه ات مردان کافه را دور هم جمع می کند و به شب ها درازا می بخشد و ما باز باید هر صبح پرهای تو را از روی میز جمع کنیم، کمی به فکر خودت باش! این قدر در کنایه ها و استعاره ها آشیانه مکن، آسیب می بینی، همیشه گلوله از سرب نیست، گاه لبخندی ست آلوده به تحقیر بی آنکه بفهمی در خون خود غرق می شوی، پرواز کن برو بگریز از این مه بگریز، از دهان مردم بگریز، از دایره ی ماه تلخی که بر پنجره ها تابیده است! هی کایابای! اگر آسمان و کوه تو را از یاد برده اند تو آنها را به خاطر بیاور! به خاطر بیاور جولانگاه های آبی را، شکوه صخره ها را و بگذار خاطره هایی که از نیاکانت به ارث رسیده اند دوباره جان بگیرند و تو را از اینجا ببرند. خاطره ها ستاره های نیمه شب تابستانند و سفیدی خرگوشان نیمروز بال پروازند. خاطره ها و فرصت تنفس بر فراز روزهای شگفت می شنوی کایابای!؟ یا گوش هایت سنگین شده!؟ حیف است عقابی مثل تو در این حیاط کوچک حرام شود. به چه دلخوش کرده ای؟ به این درختان غبار آلود، این ها خود از جنگل دور افتاده اند؛ و یا به این پله های مرمر، این ها را جای صخره های کوه به تو قالب کرده اند. کدام خرگوش مقدس تو را نفرین کرد که این چنین به دام افتادی!؟ آتش آه کدام کبوتر ممنوع جرأت پروازت را خاکستر کرده است!؟ حوصله ام را سربردی کایابای! چرا کاری نمی کنی؟ سایه ات بر دیوار چیزی کم دارد، چیزی شبیه پرنده بودن. لااقل پرواز را از مگس ها بیاموز! حماقت نام دیگر سادگی نیست، شکل غم انگیز نیندیشیدن است. احمق نباش مرد! عقاب نباید خود را با مرغ خانگی اشتباه بگیرد، کمی بیندیش نخست به آزادی، به همان نسیم دل انگیز که زیر بالت می پیچد و تو را به اوج ها می برد و بعد به مردن در برابر دوربین ها و چشم ها تو نباید اینگونه بمیری، مرگی این چنین تلخ شایستۀ تو نیست! زندان تعبیر کابوس هاست، سعی کن رویاهای خوب ببینی! تا فردا صبح دیوارها، مثل درهای کشویی کنار بروند و بی پایانی دنیا را نشانت دهند. هی کالای گران قیمت بازارآسمان! چه ارزان خود را فروختی، گوشت یخ زده بهای تو نبود، بهای تو نبود، لبخندهای گاه به گاه آن مرد قد کوتاه - صاحبت را می گویم- دیروز قسمتی از آسمان بودی، امروز ذره ای از خاک. به سرنوشت آدم ها دچار شدی دوست من! کوچک شدی بر پهنه ی این تیرگی مواظب باش گم نشوی! که تیرگی ادامه ی طبیعی آبی ها نیست. هی کایابای عقاب خانگی همسایه! زندگی در اعماق عادت ها هیچ فرقی با مرگ ندارد. تو مرده ای فقط معنای مرگ را نمی دانی!

 

پایان گپ

 

 آقای یاسر رأفت عاشقانه ای را از استاد رأفت خوشخوانی کرد.
خلیل احمد نبی زاده، بلبل کانون، سرودۀ با پیامی را از حضرت بیدل به این شرح خوشخوانی کرد:

 

ز رۀ هوس به توکی رسم نفسی ز خود نرمیده من
همه حیرتم به ‌کجا روم به رهت سری نکشیده من
به چه برگ ساز طرب‌ کنم زچه جام نشئه طلب ‌کنم
گل باغ شعله نچیده من‌، مــــــی داغ دل نچشیده من
چوگل آنکه نسخهٔ صد چمن ز نقاب جلوه ‌گشوده تو
چو می آنکه عشرت عالمی ز گداز خود طلبیده من
چه بلا ستمکش غیرتـــــم چقدر نشانهٔ حیرتــــــــم
که شهید خنجر ناز تو شـــــــده عالمی و تپیده من
تو به محفلی ننموده رو کـــــه ز تاب شعلهٔ غیرتش

همه اشک ‌گشته به ‌رنگ شمع وزچشم خودنچکیده من

می جام نــــــــاز و نیازهــــــا به خمار اگر نکشد چرا
ز ســـــرجفا نگذشته تــــــو ز در وفا نرمیده مـــــــن
چو نگاه ‌گرم به هر طرف ‌که‌ گذشته محمل نــــاز تو
چو دل‌ گداخته از پی‌ ات بــــه رکاب اشک دویده من
تـــــو و صد چمن طرب نمو من و شبنمی نگه‌ آبرو
به بهار عالم رنگ و بو، همه جلوه تو، همه دیده من
نـــــــــــه جنون سینه دریدنی نه فنون مشق تپیدنی
بـــــه سواد درد تو کی رسم الفی ز ناله‌ کشیده من
چو سحر نیامده در نظر، رم فــــــرصت نفس آنقدر
که بــــــرم برآب شکفتگی به طراوت‌ گل چیده من
بــــــــه ‌کدام نغمهٔ دل گسل ز نواکشان نشوم خجل
چوجرس به غیرشکست دل سخنی زخودنشنیده من
من بیدل و غــــــم غفلتی‌ که ز چشم بند فسون دل
همه جا زجلوهٔ من پر است وبه هیچ جا نرسیده من
 

در اخیرآقای محمد رضا کریمی شاعر طنز پرداز ما طنز با محتوائی را با این شرح خوشخوانی کرد:

 
 

برد طفلی را پدر نزد آخند

گفت اورا درس ده ای نامور

کاغذی بگرفت ملا  و نوشت

آن الفبا را همه سر تابسر

گفت بخوان الف و ب وت و ث

ج وح و خ ودال ای گل پسر

ذ و ر و س وش همه

ص و ض و ز وظ را سر بسر

بچه آنها را بخواند دو بار و سه
گفت آخند آفرین ای خوش پسر
بعد از آن گفتا بخوان ع است و غ
طفل گریان گشت و گفت خاکم بسر
ع وغ اگر سبق باشد مرا
 
میشوم چون مملکت در و بدر
پاره کرد آن کاغذ و برخواست رفت

گفت توبه زین الفبا ای پدر.


 
این بود گزارش این هفتۀ ما از محفل ادبی کانون مهتاب که خدمت شما ارسال شد تا به دسترس ادب دوستان سایت وزین رزمندگان قرار دهید . ممنون
 

                                                                                www.razmendagan.com                                                                                     afgrazm@gmail.com