www.razmendagan.com                                                                                        afgrazm@gmail.com  


کانون فرهنگی ادبی مهتاب

۱۱ مارچ ۲۰۱۷

 

 

  موجود زندگی ساز

 

 Description: https://scontent.ftxl1-1.fna.fbcdn.net/v/t35.0-12/17194143_1267094363327240_547453910_o.jpg?oh=3152d746d34c50794c60eec6fd6fb8b4&oe=58C20EF4

 

امشب پنجشنبه نزدهم حوت(اسفند)1395 خورشیدی از هشتم مارچ روز همبستگی زنان جهان با شکوه خاصی تجلیل گردید. این محفل شکوهمند و پر محتوا که با گردانندگی دوشیزۀ جوان آگاه و پر تلاش عایشه حیدری و اشتراک

جمعی از شعرا، نویسندگان، جوانان شاعر و شعر دوستان و خانم های مبتکر آغاز یافت و هر یک از بانوان شاعر و شاعران جوان سروده های خود و یا انتخابی شان را در وصف و ستایش زن، این موجود زندگی ساز هستی، خوشخوانی کردند که با گرمی و تشویق های پیهم بدرقه می شد.

ابتدا گردانندۀ بزم، محفل را با این سرودۀ زیبا و با پیام عالی آذین بست که مورد تشویق حضار قرار گرفت.

 من از زنانی حرف می زنم که نامشان معادل معجزه است

من از فروغ ها از سیمین ها ، از پروین ها از آهو خانم ها حرف میزنم

از تمام آنهایی که خریدار "ترس" نبودند

از آنهایی که چو کوه ایستادند و نشان دادند زن بودن، بالاتر از معجزه است

شاعر زیبا کلام و خوش قریحه، بانو ذکیه نوروزی سرودۀ زیبائی را از سروده های خود خوشخوانی کرد.

مثل يك پنجره ي باز به سمتم وا شو
 باز در هیٱت خورشید خدا برپا شو
مثل آن صبح سپيدي كه به تو مي ماند
 در نگاه‌ های غریب غزلم احیا شو
مثل يك باد بياويز خودت را از من
 چشمه شو نهر بريز از نفس‌ات، دريا شو
تو که مغرورتر از بچه‌‌ پلنگی، حالاـ
 در نهانخانه‌ ی ظلمت ‌زده‌ای پیدا شو
تو که مفهوم غزل های پریشان منی
 من و احساس غزل های مرا معنا شو
من و این حس غریب و من و این تنهایی
 مثل یک پنجره‌، يكباره به سمتم وا شو
***********
سایه حریری این سرودۀ قثنگ و پر محتوای خانم س. "روشنگر" را خوشخوانی کرد.
من زنم 
من زن آزادۀ این میهنم
افتخار زندگی بالندگی من مادرم
مادر جان پرورم
خواهر دلسوز،  من یک خواهرم
من زنم من دختر والا مقام مادرم
من زنم همسنگر و همراه و یار همسرم
من زنم من خالق فرزانگان
رستم و پیغمبران را مادرم
من زنم من گوهرم
***************
دوشیزۀ ارجمند سپیده اکبرزاده سروده ی قشنگ و با پیام عالی را از مژگان عبا سلو خوشخوانی کرد.

زنانه
پری نبوده‌ام از قصه ها مرا ببرند

پرنده نیستم از گوشۀ قفس بخرند

زنم حقیقت پرتی پر از پریشانی
پر از زنان پشیمان که تلخ و دربدرند

چرابه شاخه ‌ی خشک تو تکیه می ‌دادم؟
به دست‌هات که امروز دسته‌ ی تبرند؟

بگو به چلچله‌های چکیده بر بامت
زنان کوچک من از شما پرنده‌ ترند

بهار فصل پرنده است، فصل زن بودن

زنان کوچک من گرچه سر‌بریده پرند،

در ارتفاع کم عشق تو نمی ‌مانند
از آشیانه ‌ی بی‌تکیه‌ گاه می‌گذرند

به خواهران غریبم که هرکجای زمین
اسیر تلخی این روزگار بی ‌پدرند

**************
شاعر زیبا کلام دوشیزۀ جوان و پر تلاش و آگاه فاطمه فرحت از سروده های خود خوشخوانی کرد.

چگونه می شود امروز بی صدا باشم!؟             چگونه میشود از خواهرم جدا باشم

اسیر چال سیاهی به نام ناموسی       حصار این همه ظلمت و من رها باشم

دراین جوارکه مردن سزای هرزن هست         چگونه میشود آماده ی بقاء باشم!

يكي گدايي خانۀ أمني كه نا امن است!             شبيه دختر نابالغ هر كجا باشم!

چگونه میشود همچون حلیمه واسماء     ستاره يا یکی یلدا فنا، فنا باشم

طناب دار که بافیده شد به دستانش               یکی کنار ششِ مرگ بی نوا باشم

شدم گزينه خوبي براي " بد" دادن            "بدل" شدن، خزانه قرضي بگوچراباشم؟!

به یاد دختر نیمروز و غور و بغلان اش           نوای زنده به گوران آریا باشم...

کنار هر زن بادغیس، هرات و قندوز اش       به مرگ دختر غزنی هم آشنا باشم

به قبر خانه خود دفن، ولی نمیدانم...           چگونه صابر اینگونه ماجرا باشم

در این دیار که سنگم دهد به ناحقی          چگونه میشود بر درد کس دوا باشم!

دران زمان كه فرياد اي خدا ميزد!          چگونه ازخود"رخشانه"اش جدا باشم؟!

به حبس دیدۀ "جنسی"و "ابتذال به شر"       بگو که تا ابد اینگونه مبتلا باشم؟!

بکُش به ایده فرهنگی ات...بگو بعدش         شهید زنده ای این قلب آسیا باشم!!

در آن زمان كه شدم همنواي " فرخنده "   به زير مشت و لگد هاي تان فدا باشم!

اگر كه اين تن رنج ديده را بسوزاني         قسم به ذات خودم! مثل بمب صدا باشم!

به أوج آسمان برسم، تا نهايت دنيا               نماد ظلمت اين قلب اسيا باشم!

مرا "ضعیفه" تو گفتی، ولی قوی ام من...      گر از تبار جد اندر جد شما باشم

به سلسه ی حرف هایم اینکه میدانی...        فدای صد چنین عرف  ناروا باشم

هزار حرف خروشیده در دلم باقیست            ولی ببایدش این گفته انتها باشم

به هر شعار خودت می ستایی امروزم       ولی گذشته از این، گنج کم بها باشم!

******

شاعر جوان و اندیشمند ما آقای شعیب حمیدزی این سرودۀ زیبای خود را خوشخوانی کرد.

 

آدمی تـــــــا که قدم بــــر تن دنیا زده است                  زندگی مشت خودش را به سرِ ما زده است

میوۀ تلخ از آن روز نصیب مـــــن و تست                   که پدر دست بــــر آن شاخۀ بالا زده است

زندگی چیست؟ همان قصۀ طوفانی نـــوح                    پدری بـــــــــــاغم فرزند به دریا زده است

خشت خشت دل مــــــا خانۀ ابلیس شـــده                    کجی باور مان سر بـــــــــه ثریا زده است

هی شکستیم و شکستیم و شکستیم، ولی                    چرخ بــا خشم خودش باز تبر را زده است

بعد ازاین دل خوشی ام آمدن آن اجلی ست                   که خودش بر ورق مرگ من امضا زده است

 

جوان آزادمنش آقای سهیل سلطانیار این سرودۀ زیبا را از شاعر گرامی اناهیتا ترکمان خوشخوانی کرد.


بانو! ترا در ازدحام همهمه خواب ميخواهند،            رنجور و دلشكسته و بي شور و تاب ميخواهند،،

خورشيد شرقي ایــــــن آسمان! هميشه ترا،              دلگير و پشت ابر ستم در نقاب مي خواهند،،

آتشفشاني از غرور و شعوري ولي تـــــرا،               از تلخداغ وهن اسارت مذاب مي خواهند،،

دست ترا بــــــدون حس نوازش بدون مهر                موي ترا فشرده و بي پيچ و تاب مي خواهند،

ازتوچوعكس سرد مرده فقط صورتي غمين،               در بند ظلمت يك كهنه قاب مي خواهند،،

بانـــو دل تو آشيانه ي دلباز عاشقي ست،                اين خانه را ز ريشه و از بن خراب مي خواهند

پـــــــــــرچم به دوش جنبش انسانيت ترا،                 ممنوع سطر روشن صدها كتاب مي خواهند

خنديدنت گناه سخت و بزرگيست چون ترا،                همواره در هراس و پر از اضطراب مي خواهند

امانترس! بخند! بانو نترس وشادمانه بخند!               كور مي شود، چشم جماعتي كه ترا، درعذاب مي خواهند!

******************

جوان خوش برخورد و آگاه آقای سهیل افشارزاده سروده ای را از شاعر گرانمایه حامد عسکری خوشخوانی کرد.

 

نشسته در حیاط و ظرف چینـی روی زانــو

اناری بر لبش گل کرده سنجاقی به گیسویش

قناری های این اطراف را بی بال و پر کرده

صدای  نازک  برخورد  چینـی  با  النگویش

مضاعف می کند زیبایی اش را گوشوار آنسان

کـــه در باغــی درختــی مهــربان را  آلبالویش

کســوف  ماه  رخ  داده ست  یا  بالا بلای  من

به روی چهره پاشیده است از ابریشم مویش؟

اگــر پیــچ امین الدوله بودم می توانستم

کمی از ساقه هایم را ببندم دور بازویش

تـو را از من جدا کردند هر باری به ترفندی

یکی با خندۀ تلخش یکی با برق چاقویش

قضاوت می کند تاریـــخ بیـــن خان ده با من

که از من شعر می ماند و از او باغ گردویش

رعیت زاده  بودم  دخترش  را  خان نداد و من

هزاران زخم در دل داشتم این زخم هم رویش

*******

مجری برنامه دوشیزه حیدری حسن اختتام محفل را با خوشخوانی این سروده ی ظریف اعلام کرد.

 

ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳـــﺖﺩﺍﺭﻡ

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧﮕﯽ ﺭﻧﮕﯽ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ. ﮐﻭﺗــﺂﻩ ﮐـــﻮﺗــﺂﻩ ﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﯿﺰ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥﻫﺎ.

همین که با یک موزیک شاد برقصم با یک ترانه ملایم در اوج احساس روم وهمنوایی کنم با دلنواز ترین سرود زندگی

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻭﺁﺑﯽ ﻭ ﺯﺭﺩ ﻭﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭﻗﺮﻣﺰ ﺑﭙﻮﺷﻢ

ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ

ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻨﻢ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷــﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺁﺳﺎﻥ ﺑﺨﻨــــﺪﻡ، ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ...

واگر تو هم مانند من یک زنی... خودت را به صرف قهوه ای در يک خلوت دنج ميهمان کن!

براي خودت گاهی هديه ای بخر!

وقتی به خودت و روحت احترام می گذاری احساس سربلندی می کند آنوقت ديگر از تنهايي به ديگران پناه نمی بری

و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی

يادت باشد.... برای یک زن عزت نفس غوغا ميکند! ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ.

********
 

 این سروده را بانو وحیده جغارگی آذر در بزم مهتاب خوشخوانی کرده بوده است

 

 

 
این بود قسمتهائی از برنامۀ امشب کانون مهتاب که خدمت ارسال شد تا در دسترس علاقه مندان عرصۀ شعر و ادب گذاشته شود .

 


                                                www.razmendagan.com                                                                                     afgrazm@gmail.com