www.razmendagan.com                                                                                                         afgrazm@gmail.com  


کانون فرهنگی ادبی مهتاب

۲۸ جنوری ۲۰۱۷

 

 

مرگ خورشید

 

جلسات هفتگی کانون مهتاب این هفته هم مورخ 7/11/1395 خورشیدی با شور و علاقه مندی خاصی با گردانندگی جوان پرتلاش و آگاه آقای سهیل سلطانیار و اشتراک جمعی از اساتید عرصه ی شعر و شعر دوستان آغاز شد.

ابتدا سهیل سلطانیار(گردانندۀ بزم) محفل را با این غزل عاشقانه از شاعر گرامی سعید بیابانکی پرتو افشانی کرد که مورد تشویق حاضرین قرار گرفت:
 

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تــــــــمام شد و ماهپاره های زمین

هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند بـــــه گوشم پدر فشرد و نگفت

که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدرنگفت چه رازی است این که تنهاعشق

کلید ایــــــن دل ناکوک ناخوش آواز است

بــــــــه بام شاه و گدا مثل ابـــــر می بارد

چقدرعشق شریف است ودست ودل بازاست

بگوهرآنچه دلت خواست رابه حضرت عشق

چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری کــــه زیادی بلند پرواز است
 

********************
در ادامه هر یک از علاقه مندان و خوشخوانان سروده های انتخابی خود را خوشخوانی کردند اینک چکیده ی ازین خوشخوانی ها را تقدیم حضور سبز علاقه مندان می نماییم؛
آقای عبدالحمید مطهری این سروده ی زیبا را از شاعر بزگوار صادق "سرمد" خوشخوانی کرد:

 
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری ومستی ره ورسم دگری داشت 
 
پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت
 
بیدادگری شیوۀ مرضیه نمی شد
این شهر اگر دادرس و دادگری داشت
 
یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند
مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت
 
در معرکۀ عشق که پیکار حیات است
مغلوب، حریفی که بجز سر سپری داشت
 
سرمد، سر پیمانه نبود این همه غوغا
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
************

 

سپس مهمان بزم، آقای رحیم آذر، پشت میز خطابه چنین گفت:

دوستان و مهمانان عالیقدر سلامم با درود فراوان نثار تان باد!

شعری که امشب می خواهم با شما دکلمه کنم از استاد بزرگ، جاویدان یاد عبدالاله "رستاخیز" است که من افتخار شاگردی شان را در مکتب داشتم.

نظایر شان را نمی توان گروه گروه در جوامع انسانی یافت، بلکه می توان تک تکی از آن ها را در طی سال ها وحتی قرن ها جست وجو کرد. او ادیبی توانا، فرهنگی فرهیخته، دانشمندی خبره و سیاستمداری کم بدیل بود . استاد "رستاخیز" جامعه شناسی پر توان بود که نه تنها جامعه ی خودش، بلکه در مجموع سیستم ستمگر حاکم بر جهان، یعنی امپریالسم غرب را با همه زرق و برق های ظاهری و جنایات باطنی اش، می شناخت و با آن در مبارزه بود. او در این شعر زیبا و پر محتوایش این شناختش را از غرب ظاهر فریب و غروب دلکشی که در پس هر دوی شان تاریکی نهفته است را بیان می کند  و از تداوم مبارزه اش، علی رغم قربانی ها، اطمینان می دهد. واینک:

(مرگ خورشید)

 

غروب هر چند زیبا و دل آرا ست

من از آن میگریزم، میگریزم
به راه دور رستاخیز خورشید
دو چندان می ستیزم می ستیزم
اگر گل های سرخ من فسردند
جدا از ریشه در کنج اتاقم
هزاران لاله ی پر خون صحرا
درین تیره شبان باشد چراغم
اگر بر ساحل آرام خورشید 
نیابد مهلت یکدم غنودن
به دریا سینه می ساید سبک بال
چو خواهد نغمه ی هستی سرودن
مپندارید ای ساحل نشینان
که دریا خوابگاه زندگانیست
نگه بر پویش امواج بندید
در آن جا زندگانی جاویدانیست
تو هم ای جغد بد پندار شب ها
مکن بر ماتم خورشید شادی
که فردای غروب تیره گی بخش
پیام صبح می آرد منادی
از آن رو در دل امواج رنگین
به راه سرخ مشرق می ستیزم
غروب هر چند زیبا و دل آراست
من از آن میگریزم، میگریزم
 
 
*********
 
شاعر جوان و خوش سلیقه ی شهر ما، شعیب حمید زی سروده ی زیبائی را از حضرت صایب انتخاب کرده بود که به زیبایی خاصی خوشخوانی کرد.

 
ترک چشم مخمورش، مست ناتوانی هاست
فتنه با نگاه او، گرم همعنانی هاست
ای هلاک خویت من، این همه تغافل چیست
ای خراب چشمت من، این چه سرگرانی هاست؟
جان و دل سپر سازم پیش ناوک نازت
شست غمزه را بگشا، وقت شخ کمانی هاست
گه سبو زنم بر سنگ، گه به پای خم افتم
ساقیا مرنج از من، عالم جوانی هاست
دورم از وصال او، زندگی چه کار آید
جان به لب نمی آید، این چه سخت جانی هاست
نالۀ حزینت کو، آه آتشینت کو؟
لاف عشقبازی چند، عشق را نشانی هاست
ای خوشا که همچون گل، در کنار من باشی
با نگاه جانسوزت، وه چه کامرانی هاست
سینه ها مشبک شد، از خدنگ مژگانت
حال ما نمی پرسی، این چه سرگرانی هاست
روز بی تو بیتابم، شب نمی برد خوابم
روز و شب نمی دانم، این چه زندگانی هاست
صائب این تپیدن چیست، زخم کاریی داری
یار بر سرت آمد، وقت جانفشانی هاست
*********************
سایه حریری این سرودۀ با محتوا را از شاعر جوان و با استعداد، حکمت هروی، خوشخوانی کرد:



آزاده گان
راه گر ثابت و اقدام چو پاينده شود
پاى ما خصم جفاكار سرافگنده شود
حاصل مزرع ما نيست گرفتار قضا
دانه ى سعى كنون خرمن آينده شود
بارِ زنجير بوٓد قصه ى اجداد و تبار
بسته ى سلسله ى نسل و نسب بنده شود
بى خرد سخت فتاديم به دامان اجل
عاقبت مقبره ى ساده دلان كنده شود
اى بسا آنكه به گفتار شود شهره ى شهر
كم بوٓد آنكه ز كردار برازنده شود!
ايده گر تازه بوٓد نيست به اوهام نياز
عالم كهنه ز افكارِ نوين زنده شود
خاكِ (حكمت) به درِ يار فشانيد چو مُرد
گل كه پژمرد به گلزار پراكنده شود!
************
آقای نجیب الله احمدی این سوگنامه وطن را خوشخوانی کرد:
 

جز مصیبت خبری نیست ز کاشانه ی ما

بر سنگ سنگ غم آباد شده خانه ی ما
گل داغیست به دل یا گل زخمی بر تن
غیر ازین گل نشگفته است به گلخانه ی ما
نشه ی خشم و جنونیم به جای مستان
مرده بر دوش کشند از در میخانه ی ما
جز مصیبت خبری نیست ز کاشانه ی ما
بر سر سنگ غم آباد شده خانه ی ما
هدف خنجر ما قلب برادر باشد
دست قابیل بنا کرده ستم خانه ی ما
با تیمم مگر از بهر نمازی خیزی
جوی خون است روان طرف وضو خانه ی ما
کاخ شادیست نمایان ز پس قصه ی تو
گریه آباد بود در پی افسانه ی ما
***********

 
 نونهال با احساس، عایشه حیدری هم از درد وطن می گوید:
 

توفان خون

 

بگو جانا کجا جان میفروشند
کجا احساس و ایمان میفروشند

که اینجا تن به ایمان میفروشند
کجاست آن ساغر و پیمان وحدت
که اینجا مرگ و جولان میفروشند
تجارت می کنند با خون انسان
به بازار، خون انسان میفروشند
به نام این و آن ما را بکشتند
مسلمان را به شیطان میفرو شند
نگه کن تا به بینی در چه حالیم
عطش در زیر باران میفروشند
 
************************
دوشیزۀ جوان و با استعداد، فروهر سپاس، از فاضل نظری این سروده را خوشخوانی کرد:

 
تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا
دیگر ز یاد برده گمانم مرا خدا
 
در سنگسار، آینه ای را که می برند
شاید شکسته خواسته از ابتدا خدا
 
اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم
در فکر غرق کردن کشتی است نا خدا
 
امکان رستگاری من گر نبوده است
بیهوده آزموده مرا بارها خدا
 
با نیت بهشت اگرم آفریده است
می راندم به سوی جهنم چرا خدا
 
ای دل خلاف هروله حاجیان مرو
کافی است هر چه عقل درافتاد با خدا
 
بگذار بی مجادله از نیل بگذریم
تا از عصا نساخته است اژدها خدا
***********
 
این بود چکیده ای از گزارش محفل کانون مهتاب، تا روزی دگر بدرود .
 

                                                www.razmendagan.com                                                                                     afgrazm@gmail.com