www.razmendagan.com                                                                                                         afgrazm@gmail.com  


کانون فرهنگی ادبی مهتاب

۳۱ اکتوبر ۲۰۱۶

 

 

اینجا وطن همراه وطندار خراب است

 

شام امروز پنجشنبه ششم عقرب ۱۳۹۵ خورشیدی کانون مهتاب بزمی با گردانندگی جوان با استعداد، وهاب وثیق و حضور پر شور اساتید و شاعران و جوانان ادب دوست برگزار کرد.
در شروع بزم آقای یاغی سرودۀ انتقادی از سروده های خود خوشخوانی کرد که چکیده ی از ین سروده را می خوانید:
 
اینجا وطن همراه  وطندار خراب است
                                      بگریز ازین ورطه که بسیار خراب است
آنطور خراب است که عمران نشود ملک
                                         زیرا که مهندس مع معمار خراب است
بابا غم فرزند و جگر گوشه ندارد
                                         همسایه ی دیوار به دیوار خراب است
امریکه و انگلیس و عرب  تاشکنی ها
                                          گرگان ستم پیشه ی عذار خراب است
از دیر زمان است که افغان به فغانند
                                        ویران شده تا پرده ی پندار خراب است
بی آبی ما باعث مرگ چمنی ماست
                                       اوضاع گل و گلشن و گلزار خراب است
 
...
یک خاین و رشوت خوری دوشینه به من گفت
                                    یاغی ز تو این شیوه ی اشعار خراب است

 
******
آقای فطرت رادمنش سروده ای را زیر عنوان ساق فریب زن به این شرح خوشخوانی کرد:
 
خرمن زلف من کجا ؟ شاخه ی یاسمن کجا؟
قهر زمن چه میکنی بهر تو همچو من کجا؟
صحبت باغ را مکن پیش بهشت روی من
سبزه ی عارضم کجا؟ حرمی چمن کجا ؟
لاله و من چه نسبتی؟ ساغر او ز می تهی
ساق فریبزن کجا؟ ساق سیمتن کجا؟
غنچه  دهان بسته ی پیش لب شکفته ام
گرمی بوسه ام کجا؟ سردی آن دهن کجا؟
نرگس و دیدگان من؟ وای ازین ستمگری
در نگهم ترانه ها در نگهش سخن کجا ؟
بر سر و سینه ام مکش دست که خسته می شود
نرمی پیکرم کجا؟ خرمن نسترن کجا؟
میروی و خطاست این  شیوه ی نا بجاست این
قهر زمن چه میکنی ؟ بهر تو همچو من کجا؟
**************
نجیب الله احمدی از سروده های خود زیر عنوان( بپاخیز) خوشخوانی کرد.  اینک چکیده ی از آن سروده:
 

به میهن بیا مهربانی کنیم         ز گل دامنش ارغوانی کنیم
بپا خیز ای همدل و همزبان        بهار عدو را خزانی کنیم

زمکر نژاد و لسانی فرار           به امر خدا همزبانی کنیم
بیا تا برون سازیم اهریمنان را    ز میهن بیا پاسبانی کنیم
تو با احمدی خیز و همدست شو   به باغ وطن باغبانی کنیم
 

 

در ادامۀ این بزم شاعرانه، جوان آگاه شعیب صفیر سرودۀ انتخابی اش را از حضرت مولانا، رضا آذر خوانی سرودۀ انتخابی ا ش و نجیب الله نجیب سروده ی انتخابی اش را خوشخوانی کردند.
**
دوشیزه ی نو جوان و آگاه عایشه حیدری سروده ی را از زبان ع و غ به این مضمون خوشخوانی کرد:
 
به یک قصر و دو تا سلطان غلط کردی که رای دادی
به شش رهبر به شش دربار غلط کردی که رای دادی
شعار ما تحول بود و اصلاحات در کشور
برای ما دروغ گویان غلط کردی که رای دادی
برایت وعده کی دادم وزارت یا ریاست را
حال یخن میگیری غلط کردی که رای دادی
 

*********

بزم مهتاب با خوشخوانی های آقای صوفی زاده از حضرت جامی، آقای واحد مطهری از حمید مصدق و آقای مجید اکبر زاده از فریدون مشیری ادامه پیدا کرد.
آقای بریالی فیضی غزل نابی را از خداوندگار بلخ ( بی همگان بسر شود ) خوشخوانی کرد.

 
بی همگان بسر شود بی تو بسر نمی ‌شود
داغ تـــــو دارد این دلم جای دگر نمی‌ شود
دیده عقل مست تـــــو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو ‌بی تو بسر نمی‌ شود
جان زتوجوش می‌ کند دل ز تو نوش می‌ کند
عقل خروش می‌ کند بی تو بسر نمی‌ شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی ‌تو بسر نمی‌ شود
جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بی تو بسر نمی‌ شود
گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی ‌تو بسر نمی ‌شود
دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می‌ کنی بی‌ تو بسر نمی‌ شود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی‌ تو بسر نمی‌ شود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی‌ تو بسر نمی ‌شود
خواب مرا ببسته ‌ای نقش مرا بشسته ‌ای
وز همه ‌ام گسسته‌ ای بی‌ تو بسر نمی ‌شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی ‌تو بسر نمی ‌شود
بی تو نه زندگی خوشم بی ‌تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی‌ تو بسر نمی ‌شود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی ‌تو بسر نمی‌ شود

 ********

آقای صادق حمیدی شعر انتخابی اش را، شاعر جوان مصطفی مشعل از سروده های خود و آقای حمیدالله کامگار از سروده های خود خوشخوانی کردند.
آقای صفدر عرب زاده سرودۀ میهنی را از شاعر گرامی میرآقا عرب غوریانی با این متن خوشخوانی کرد:
 

(کردار نا مشروع)

 

وطن چشم امید دوزد به سویت هموطن تاکی

بریزد خون مظلومان به هر دشت و دمن تاکی
ز هلمند است و نورستان ز غوریان است و استالف

همه فرزند این خاک اند به آتش سوختن تا کی
بیا مستضعفان را بین چه حالت زندگی دارند

بگو اشک یتیم تا چند فغان بیوه زن تا کی

به اشک دیدۀ مظلوم ترحم لازم است امروز
رها کن کینه توزی را نزاع ما و من تاکی

ازین جنگ نفاق افروز که ساخت بی خانمان ما را

گل بوستان افغانی به ایران و یمن تاکی
به هر وادی به هر صحرا به هر کوه و به هر دریا

دلیر مردان این کشور بمیرند بی کفن تا کی
نه گلبن را شکوفایی نه خرم شاخ شمشادی

نوای بلبل خوشخوان نباشد در چمن تا کی

دلت سنگ است نمی سوزد به طفل این و آن هر گز

به شطرنج هوس رانی دل و دین باختن تا کی

پشیمان می شوی وقتی به این کردار نا مشروع

دهد جان بچۀ افغان به تیر خویشتن تا کی

قبول کن پند غوریانی بود چون مشعل ظلمت

تضرع و تمنا چند  نصیحت و سخن تا کی
 

********
سایه حریری این مطلب ارزش مند را به خوانش گرفت:
 
زبانت معمار است و حرف هایت خشت خام، مبادا کج بچینی دیوار سخن، که فرو خواهد ریخت بنای شخصیتت!

 
 1- باکسی بیشتر از جنبه اش شوخی نکن، حرمتها شکسته می شود.
2 - به کسی بیشتر از جنبه اش خوبی نکن، تبدیل به وظیفه می شود.
3- به کسی بیشتر از جنبه اش عشق نورز، بی ارزش می شوی
در مملکتی که ارزش (زن) به زیبائیست و ارزش (مرد) به دارائیست دنبال اندیشه و انسانیت نگرد!
*****
 
آقای ظاهر سپاس لطیفه های از حضرت سعدی به خوانش گرفت.
 

*********

جوان برومند آقای سلیمان عباس زاده غزل نابی را از حضرت صایب خوشخوانی کرد به این مضمون:

 

زندگی بخشا! روان چند کس خواهی شدن؟

کشته بسیارست، جان چند کس خواهی شدن؟

شد جگرگاه زمین از کشتگانت لاله زار

مرهم داغ نهان چند کس خواهی شدن؟

چون کتان شد جامه جانها شق از مهتاب تو

بخیۀ زخم کتان چند کس خواهی شدن؟

از تو دارد هر سیه روزی تمنای چراغ

شبچراغ دودمان چند کس خواهی شدن؟

چشم بر راه تو دارد قاف تا قاف جهان

ای پریرو، میهمان چند کس خواهی شدن؟

از تماشایت جهانی قالب بی جان شده است

تو به این تمکین روان چند کس خواهی شدن؟

با چنان رویی کز او بی پرده گردد رازها

پردۀ راز نهان چند کس خواهی شدن؟

لازم افتاده است دل دادن به هر دل پاره ای

تو به یک دل، دلستان چند کس خواهی شدن؟

از تو آب و رنگ خواهد صد خزان بی بهار

نوبهار بی خزان چند کس خواهی شدن؟

بی قراران تو بیرون از شمارند و حساب

باعث آرام جان چند کس خواهی شدن؟

من گرفتم سرمه سا گردید چشم پرفنت

مانع آه و فغان چند کس خواهی شدن؟

هر کسی تنها ترا خواهد که باشی زان او

تو به تنهایی ازان چند کس خواهی شدن؟

این جواب آن غزل صائب که خسرو گفته است

ای جهانی کشته، جان چند کس خواهی شدن؟

 

******
 

آقای حمید مطهری از دلنوشته های خود خوشخوای کرد:

 

در پرتگاه پر اسف زار زندگی

همچون زباله یکسره پرتاب گشته ایم.

بی آنکه در مسیر خط سرنوشت خویش
 

نقشی کشیم روانۀ سیلاب گشته ایم
 

بیگانه از تناول آب زلال عمر

آشنا خورد و نوش به خوناب گشته ایم
 

در گیر و دار حادثه خیز زمانه ها
 

ما چون متاع هرزه، نایاب گشته ایم
 

در قعر پر تلاطم امواج روزگار
 

مانند خس، سرپیچ گرداب گشته ایم
 

با آن، چنان خوشیم که تقدیر ماست این
 

غافل از آنکه پیر نشده خواب گشته ایم

 

******

در ادامۀ  برنامه آقای سهیل افشارزاده این سرودۀ با محتوا را از زنده یاد اخوان ثالث خوشخوانی کرد:

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، ‫ سرها در گریبانست ‫

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

‫نگه جز پیش پا را دید، نتواند،  ‫که ره تاریک و لغزانست. ‫

وگر دست محبت سوی کس یازی،  

‫به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛ ‫

که سرما سخت سوزانست.

‫نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون،

ابری شود تاریک.

‫چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاینست،

پس دیگر چه داری چشم ‫ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

‫مسیحای جوانمرد من!

ای ترسای پیر پیرهن چرکین ‫هوا بس ناجوانمردانه سردست. . .

آی . . . ‫دمت گرم و سرت خوش باد!

‫سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای! ‫

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم. ‫

منم من، سنگ تیپا خوردۀ رنجور. ‫

منم، دشنام پست آفرینش، نغمۀ ناجور.

‫نه از رومم، نه از زنگم،

همان بی رنگ بی رنگم. ‫

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم. ‫

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

‫تگرگی نیست، مرگی نیست. ‫

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان ست. ‫

من امشب آمدستم وام بگذارم. ‫

حسابت را کنار جام بگذارم. ‫

چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

‫فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

‫حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستانست. ‫

و قندیل سپهر تنگ میدان،

مرده یا زنده، ‫به تابوت ستبر ظلمت نُه توی مرگاندود، پنهانست.

‫حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسانست.

‫سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت. ‫

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان، ‫نفسها ابر،

دلها خسته و غمگین، ‫درختان اسکلتهای بلورآجین،

 ‫زمین دلمرده،

سقف آسمان کوتاه،

‫غبارآلوده مهر و ماه،

  ‫زمستانست.

 

******
 

و در اخیر برنامه آقای سهیل سلطانیار این سروده ی زیبا را از شاعر گرامی ناصر فیض خوشخوانی کرد:
 


 

 باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم

              شد شد، اگر نشد دهنم را عوض کنم
 

گاهی برای خواندنِ یک شعر لازم است
             روزی سه بار انجمنم را عوض کنم!

از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام
                 آن گه مسیر آمدنم را عوض کنم

در راه اگر به خانۀ یک دوست سر زدم

              این بار شکلِ در زدنم را عوض کنم
وقتی چمن رسیده به اینجای شعر من
                 باید که قیچی چمنم را عوض کنم
پیراهنی به غیر غزل نیست در برم
            گفتی که جامه ی کهنم را عوض کنم

دستی به جام باده و دستی به زلف یار
            پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟

شعرم اگر به ذوق تو باید عوض شود
            باید تمامِ آنچه منم را عوض کنم
دیگر زمانه شاهد ابیاتِ زیر نیست

         وقتی که شیوه ی سخنم را عوض کنم:
 

مرگا به من که با پر طاووسِ عالمی

            یک مویِ گربۀ وطنم را عوض کنم
 

وقتی چراغِ مِه شکنم را شکسته اند

              باید چراغِ مه شکنم را عوض کنم
 

عمری به راه نوبت خودرو نشسته ام
 

             امروز می روم لگنم را عوض کنم
 

تا شاید اتفاق نیفتد از این به بعد

             روزی هزار بار فنم را عوض کنم
 با من برادرانِ زنم خوب نیستند

                 باید برادرانِ زنم را عوض کنم
 

دارد  قطار عمر کجا می برد مرا؟
 

           یا رب! عنایتی، تِرَنم را عوض کنم
 

ور نه ز هول مرگ، زمانی هزار بار
 

           مجبور می شوم کفنم را عوض کنم
 

******
 

این بود گزارش این هفتۀ کانون مهتاب که خدمت ارسال شد تا به دسترس علاقه مندان سایت وزین رزمندگان گذاشته شود. با مهر

 


                                                www.razmendagan.com                                                                                     afgrazm@gmail.com