www.razmendagan.com                                                                                                         afgrazm@gmail.com  


کانون فرهنگی ادبی مهتاب

۱۳ دسامبر ۲۰۱۶

 

غروب تلخ  پائيزم
 

شام پنجشنبه هژدهم قوس (آذر) ۱۳۹۵ خورشیدی، طبق معمول هرهفته، کانون مهتاب بزمی را با گردانندگی جوان با استعداد، احسان رستگار، آراست که عده ای از اساتید، شاعران پیشکسوت و نو جوان در آن شرکت کرده بودند. هرکدام ازین عزیزان سروده هائی از  خود و یا سروده های انتخابی خود را خوشخوانی کردند که اینک شما را دعوت می کنیم به چند نمونه از سروده های خوشخوانی شده درین محفل با شکوه:

آقای خلیل احمد نبی زاد سرودۀ با محتوائی را از مهدی سهیلی زیر عنوان زندانی خوشخوانی کرد.

آي . . . زندانبان!

صداي ضجۀ زنداني در مانده را بشنو

در، اين دخمه ي دلتنگ جان فرساي را بگشا

از اين بندم رهايي ده

***

مرا بار ديگر با نور خورشيد آشنايي ده

كه من ديدار رنگ آسمان را آرزو مندم

بسي مشتاق ديدار زن و لبخند فرزندم

من دور از زن و فرزند ـــ

به يك ديدار خشنودم

به يك لبخند، خرسندم

***

الا اي همسرم، اي همسفر با شادي و رنجم!

از پشت ميله هاي زندان، ترا دلتنگ مي بينم

و رويت را كه زيبا گلبن گلخانه ي من بود ـــ

بسي بيرنگ مي بينم.

***

به پشت ميله هاي سرد، چشمت گريه آلود است

در آغوش تو مي بينم سر فرزند را بر شانه ات غمناك

مگو فرزند... جانم ، دخترم، اميد دلبندم

تو تنها، دخترم تنها

***

چو مي آئي به ديدارم ـــ

نگاهت مات و لب خاموش

نمي خواني ز چشمانم ـــ

كه من مردي گنه آلوده ام اما پشيمانم

ترا در چشم غمگين است فرياد ملامت ها

مرا در جان ناشاد است غوغاي ندامت ها

ترا مي بينم و بر اين جدائي اشك ميريزم

نمي داني چه غمگينم

غروب تلخ پائيزم

***

الا اي نغمه خوان نيمه شب ، اي رهنورد مست!

كه هر شب ميخزي از پشت اين ديوار، مستانه

و مي پويي به سوي خانه ي خود، مست و ديوانه

دم ديگر در آغوش زن و فرزند، خرسندي

نه در رنجي، نه در بندي ـــ

ولي من آشناي رنجم و با شوق، بيگانه

تو بر كامي و من ناكام

تو در آن سوي ، آزادي

من اينجا بسته ام در دام

ميان كام و ناكامي، نباشدغير چندين گام

به كامت باد، اين شادي

حلالت باد، آزادي

***

تو اي آزاده ي خوشبخت، اي مرد سعادتمند!

كه شبها خاطري مجموع و ياري نازنين داري

ميان همسر وفرزند ـــ

دلت همخانه ي شادي ـــ

لبت همسايه ي لبخند

به هر جا مي روي آزاد ـــ

به هرسويي كه دل مي گويدت رو مي كني خرسند

نه در رنجي و نه دربند

به كامت باد، اين شادي

حلالت باد، آزادي
*******
 

دوشیزه ی گرامی، سلما اکبرزاده سروده ی قشنگی را از جواد نوروزی خوشخوانی کرد:


 
یک بغل حرف ولی محض نگفتن دارم
روح نفرین شده ای در قفس تن دارم

 
در رگ و مویرگم درد به خود می پیچد
تو ولی فکر بکن قلبی از آهن دارم!

 
ساکتم، حرف ولی پشت سکوتم کم نیست
بسته لبهام  نخ صبر به سوزن دارم

 
بیخودی سعی نکن درد مرا درک کنی
این جنون راتوی این شهر فقط من دارم!

 
قطره ی بودم و مرداب شما حبسم کرد
به زمین می روم آخر تب رفتن دارم!

 
حق حق گفتن اگرحلقه ی داراست چه باک؟
های منصور ببین! مثل تو گردن دارم!!

 
حیف فریاد مرا بغض به یغما برده
یک بغل حرف ولی محض نگفتن دارم
********
 
شاعرجوان و فرهیخته، آقای مهران پوپل از سروده های خود خوشخوانی کرد:

 
خواب دیدم که جنگ را کشتم
و گرفتم تفنگ را کشتم
تا که آهو نمیرد از تشویش
احتیاطاً پلنگ را کشتم
قزل آلا کمی پریشان بود
ته دریا نهنگ را کشتم
تا که این شیشه ها دوام آرند
من گرفتم و سنگ را کشتم
سبز و سرخ و سیاه، تا دیدم
دشمن این سه رنگ را کشتم
راست گویم به چشم من در باغ
هرچه نامد قشنگ را کشتم.
 
این بود چکیده ای از بزم این هفته که به سایت وزین رزمندگان ارسال شد تا در خدمت دوستداران شعر و ادب قرار گیرد .

                                                www.razmendagan.com                                                                                     afgrazm@gmail.com