www.razmendagan.com                                                                                                         afgrazm@gmail.com  


 کانون فرهنگی ادبی مهتاب

۳ مارچ ۲۰۱۷

 

غنچۀ سرخ

این هفته پنجم حوت 1395 خورشیدی کانون مهتاب محفل با شکوه شعر خوانی را با گردانندگی ناهید مطهری راه اندازی کرد که در این محفل با شکوه عده ای از شاعران جوان و پیشکسوت و شعر دوستان و جوانان دانشگاهی شرکت کرده بودند.

 ابتدا ناهید مطهری محفل را با سرودن این شعر زیبا و پر محتوای ژاله اصفهانی آذین بخشید:

 

بشکفد بار دگر لالۀ رنگین مراد
غنچۀ سرخ فرو بستۀ دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر
شاد بودن هنراست، شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن، خویش را می دیدیم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن
شاد بودن هنر است گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد. 

 

در ادامۀ محفل آقای عبدالحمید مطهری سرو دۀ زیبائی را از شاعر بزرگوار فرخی یزدی خوشخوانی کرد:

 

شب چو در بستم و مست از می‌ نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت  جـــــوابش کردم

دیدی آن ترک ختا دشمن جــــــــان بود مرا

گرچه عمری به خطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بیگانه چو شــــــــد خانۀ چشم

آنقدر گریه نمودم کــــــــــــه خرابش کردم

شرح داغ دل پــــــــروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کـــــــــــردم

غرق خون بود ونمی خفت زحسرت فرهاد

خواندم افسانۀ شیرین و به خوابش کردم

دل که خونابهٔ غم بود و جگر گوشۀ دهر

بر ســــــــــر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن مــــــــن مردن تدریجی بود

آنچه جان کند تنم عمر حسابش کـــــردم

بانوی فرهیخته وحیده جغارگی آذر، سروده ای با پیام عالی را از شاعر گرامی فرامرز عرب آملی خوشخوانی کرد:

 

اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند      مشتی اجل بــــه بردن من گیر داده اند

اینجا همیشه آب تکان می خورد ازآب      اما بـــه آب خوردن من گیـــــرداده اند

مانند شمع در غم تــــــو آب می شوم      مردم بــــــه فرم مردن من گیر داده اند

چشم انتظار دست تـــو اصلاً نمی شوم    وقتـــی به شال گردن مـــن گیر داده اند

درشهر، حس و حال برادرکشی پُراست    گرگان بـه جامه ی تن من گیـر داده اند

دامن زدم به خون که بدست آورم تورا     این دست ها به دامن من گیـر داده اند

گر پـــا دهد برای تو سر نیز می دهم      اینجا به دل سپردن مـــن گیر داده اند

 

آقای سهیل سلطانیار سروده ای با محتوائی را از مصطفی باد کوبه ئی خوشخوانی کرد:

 

خزان، گلخانه را تسخیر کرده است

گل و گلبوته را تحقیر کرده است

به جای شاخه های یاس و شب بو

نهال یأس را تکثیر کرده است

گمانم باغبان را مرده پنداشت

ز بس پژمرده گل تصویر کرده است

خزان را چرخ گردون بال و پر داد

مگو کان باغبان تقصیر کرده است

چو حق را ، حق خود پنداشت در باغ

تبر را تیغ حق، تفسیر کرده است

خزان با نسل گل زانرو درافتاد

که مفتی لاله را تکفیر کرده است

چنان از خواری گل با چمن گفت

که جای خار و گل تغییر کرده است

ولی غافل که آیات طراوت

خدا بر برگ گل تحریر کرده است

بهاران می رسد از راه،ياران!

اگر چه اندکی تأخیر کرده است

این بود چکیده ای از گزارش محفل این هفتۀ کانون مهتاب که خدمت ارسال شد.

 


                                                www.razmendagan.com                                                                                     afgrazm@gmail.com