www.razmendagan.com                                                                                                         afgrazm@gmail.com  


کانون فرهنگی ادبی مهتاب

۲۵ جولای ۲۰۱۶

 

 فروغ محفل

 

پنجشنبه شب مورخ ١٣٩٥/٤/٣١ كانون ادبى فرهنگى مهتاب با حضور گرم شاعران، اساتيد، نويسنده گان و دكلمه سرايان - پسران و بانوان جوان-  به گرداننده گى حشمت الله يزدان پناه بر گزارشد. ابتدا شيخ الشعرا جناب  فدائي سرودۀ شان را تحت عنوان "شعلۀ خاموش" در جمع شاگردان، مهمانان و ارادتمندان شان چنين عرضه داشتند:

 

شعلۀ خاموش

من طـــائــــر شــكسته پر لانه ى خودم    شمع خـــمـــــوش كلبۀ ويرانه ى خودم

آيينه بــر صــــفــــاى دلم رشك مي برد    كايــيــــنــه دار طلــعــــت جانـانۀ خودم 

با درد هـــمــــنــوايم وباغصه هـم نفس    با يـــــار آشــــنـــــايم و  بيگانـۀ خودم

جان مرا زجوهر عـــشــــــق آفريـده اند    جوهر شـــنــــاس گـــوهر يكدانۀ خـودم 

ياران همه به دام پــــــرى پيـكران اسير    من محو نقش هاى پـــــرى خانۀ خودم 

هرشب كه شمع خاطرم آتش زبان شود    خود را زنم بر آتش و پــروانه ى خودم 

بار خسان نـــــمـــى برم و ناز نا كسان     تا زيـــــر بــــار هــمت مردانه ى خودم 

بس دردهانهفته مرادردل است وخـويش    درد آشــــنـــــاي اين دل ديوانه ی خودم

ساقى نخواهم آن مى بيرنگ وبو كه من    مـــســـــت شراب كهنۀ پيمانه ی خودم 

    گر نيــســـتـم چو باده فدائى نشاط بخش 

         اين بس مرا كه حاصل خمخانه ی خودم      
 

وبعد هريك از شاعران از مجموعه اثار خودشان پیشکش کردند.  اسدالله فرهاد يوسفى  شعری از خودش، بانو فروه قويم از سمين بهبهانى،  خليل جان نبى زاده از خاقانى،  بانو رابعه سرورى از سهراب سپهرى، شعيب جان حميد زاده سرودۀ ازخودش، محترمه جاهده ممتاز از حضرت مولاناى بلخ، رامين عرب نژاد ازخودش، بانو نيلوفر نيكسير شعر انتخابيش را دکلمه کردند.

نقاش زاده طنز زيبائی از خودش عرضه کرد، بهراد يوسفى سرودۀ انتخابيش را، نجيب الله احمدى سرود ميهنى از خودش،  ذكيه نوروزى سرودۀ انتخابيش را، سهيل افشار زاده سرودۀ انتخابيش را، بانو سایه حريرى، مجيد اكبرزاده اشعار انتخابي شان را، يگانه يوسفى از فرقانى،  هارون بهيار،  شفيق سلطانى و بانو سپيده اكبرزاده اشعار انتخابى شان را، حميدالله بهشتى شعر انتخابیش را قرائت نمودند. درختم بزم، رئیس انجمن ادبى هرات با جمع بندى محفل، مراتبى را به نقد و بررسى گرفته وپيشكش حاضرين در شب بزم نمود.

اينك بر طبق معمول از شاعران  اشعار وثوق و شعیب جان حميدزى و از دكلمه سرايان از خانم فروه قويم وجاهده ممتاز، كه بزم را به هنر آفرينى آراستند خدمت شما دوستداران شعر و ادب تقديم می کنیم تاباشد درشب بزم مهتاب ما را هميار وهمكار باشيد. 


 
أقاى وثوق تحت عنوان نمايشگاه انفجار چنين عرضه داشت:
 

نهارِ كرم  وداغِ انتحاريم

كباب سفره هاى بي شماريم
تماشا خانه ى آتش نگاهان
نمايشگاه موج انفجاريم
.... 

خانم فروه قويم   
" بچه ها صبحتان بخیر، سلام!
درس امروز، فعل مجهول است 
فعل مجهول چیست می دانید؟
نسبت فعل ما به مفعول است..."
در دهانم زبان چو آویزی 
در تهیگاه زنگ، می لغزید. 
صوت ناسازم آنچنان که مگر 
شیشه بر روی سنگ می لغزید. 
ساعتی داد آن سخن دادم 
حق گفتار را ادا کردم 
تا ز اعجاز خود شوم آگاه 
ژاله را زان میان صدا کردم:
"ژاله از درس من چه فهمیدی؟"
پاسخ من سکوت بود سکوت...
"د جواب بده! کجا بودی؟
رفته بودی به عالم هپروت؟..."
خندۀ دختران و غرش من 
ریخت بر فرق ژاله، چون باران 
لیک او بود غرق حیرت خویش 
غافل از اوستاد و از یاران. 
خشمگین، انتقام جو، گفتم:
"بچه ها گوش ژاله سنگین است!"
دختری طعنه زد که:" نه خانم!
درس در گوش ژاله یاسین است"
باز هم خنده ها و همهمه ها 
تند و پیگیر می رسید به گوش 
زیر آتشفشان دیدۀ من 
ژاله آرام بود و سرد و خموش.
رفته تا عمق چشم حیرانم، 
آن دو میخ نگاه خیرۀ او 
موج زن، در دو چشم بی گنهش 
رازی از روزگار تیرۀ او 
آنچه در آن نگاه می خواندم 
قصۀ غصه بود و حرمان بود 
ناله ای کرد و در سخن آمد 
با صدایی که سخت لرزان بود:
" فعل مجهول، فعل آن پدری است 
که دلم را ز درد پر خون کرد 
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت 
مادرم را ز خانه بیرون کرد 
شب دوش از گرسنگی تا صبح 
خواهر شیر خوار من نالید 
سوخت در تاب تب، برادر من 
تا سحر در کنار من نالید 
در غم آن دو تن، دو دیدۀ من 
این یکی اشک بود و آن دگر خون بود 
مادرم را دگر نمی دانم 
که کجا رفت و حال او چون بود..."
گفت و نالید و آنچه باقی ماند 
هق هق گریه بود و نالۀ او 
شسته می شد به قطره های سرشک 
چهرۀ همچو برگ لالۀ او 
نالۀ من به ناله اش آمیخت 
که: " غلط بود آنچه من گفتم 
درس امروز، قصۀ غم توست 
تو بگو! من چرا سخن گفتم؟
فعل مجهول فعل آن پدری است 
که تو را بی گناه می سوزد 
آن حریق هوس بود که در او 
مادری بی پناه، می سوزد..."

 

شعيب حميد زى اين غزل را به شب بزم چنين خوش خوانى نمود:
و یک غزل ....
 
خون من می جوشد و لبریز غیرت می شود
وقتی از حسنت میان جمع صحبت می شود

بی قرارم مثل سربازی که در خط نبرد
با خشاب خالی اش تسلیم قسمت می شود

هیچ دردی بدتر از افتادن یک مرد نیست
بی تو افتادن برایم دارد عادت می شود

دست هایم را بگیر ای هاجر دوران من!
این پیمبر بی تو کی راضی به هجرت می شود؟

دست هایم را بگیر و خط بزن با دست خود
غصه هایی را که هی اسباب زحمت می شود

 
 محترمه جاهده ممتاز از ديوان شمس، اين غزل را چنين زمزمه نمود: 


دزدیده چون جان می روی انــــــدر میان جان من       ســـــــــرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو       وز چشم من بیرون مشو ای شعلۀ تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریـــــــــــا بگذرم
        چون دلبرانه بنگری در جان ســـرگردان من

تــــــــــــــا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم        ای دیدن تو دین من وی روی تـــو ایمان من

بی ‌پا و سر کردی مرا بی‌ خواب و خور کردی مرا       سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چو جان شـدم وز خویشتن پنهان شدم       ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو       ای شاخ‌ هــــــا آبست تو ای باغ بی ‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی       پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جــــان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها        ای آن پیش از آن‌ هــــا ای آن من ای آن من

منزلگه مــــــــــــا خاک نی گر تن بــریزد باک نی        اندیشه‌ام افلاک نـــــی ای وصل تو کیوان من

مــر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تــــــــــــا ابد        در آب حیوان مرگ کو ای بحر مــن عمان من

ای بــــــــــوی تـــو در آه من وی آه تو همراه من        بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بوحیران من

جانم چو ذره در هـــوا چون شد ز هر ثقلی جــــدا        بی‌ تـــو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین مـــــن ره دان من ره بین من        اى  فارغ  از تمكين من اى برتر از  امكان من

 

www.razmendagan.com                                                                                                         afgrazm@gmail.com