www.razmendagan.com                                                                    afgrazm@gmail.com


۱۹ جنوری ۲۰۱۳

رئالیزم اسلامی و فلسفۀ مارکسیست

داکتر غلام حسین فروتن

بازتایپ و ارسال از : سازمان انقلابی افغانستان


بخش هشتم

 

باز هم دوگانگی در مارکسیسم!

دکتر شریعتی با تکرار اباطیل دشمنان مارکسیسم، از مارکس چهره ای دوگانه می سازد: مارکس فیلسوف، که گویا ارزش های انسانی را در پای دیالکتیک ماتریالیستی قربانی می کند و مارکس انقلابی و رهبر که این ارزش ها را در جایگاه والای خود می نشاند، این دوگانگی ضعیفترین و بدترین وضعی است که یک ایدئولوژی ممکن است بدان دچار شود بنابر دکتر شریعتی مارکس می گوید که:

چه چیزهائی را باید انتخاب کنی و علاوه بر آن در برابر آنها مسئولیت داری و در قبال مسئولیت ها و برای تحقق این ایده های معین، تلاش و فداکاری و ایثار. اما هنگامی که از ماتریالیسم دیالکتیک سخن می گوید... ارزش های انسانی را به همان صورت بی پایه و مفلوک و بی ارزش تحلیل می کند که دیگر ماتریالیست ها[۱]

دکتر شریعتی چنین می پندارد که مارکسیسم مانند اسلام از باید ها و نباید ها سخن می گوید. آنچه که مارکس بدست داده قوانین عام تکامل طبیعت، جامعه و به طور مشخص قوانین حرکت جامعۀ سرمایه داری و گذار آن به سوسیالیسم و کمونیسم است. بدیهی است که عمل این قوانین از طریق فعالیت انسان ها به ظهور می رسد و نمی تواند جز این باشد، لذا فعالیت انسان ها برای تحقق سوسیالیسم ضروری است. او پس از کشف این قوانین خود در جهت عمل انقلابی گام برداشت و دیگران به ویژه طبقۀ کارگر جهان را به این راه فرا خواند. مارکس هرگز نمی گوید باید این راه را انتخاب کرد همانطور که کپرنیک با نشان دادن مرکزیت خورشید (و نه زمین) نگفت باید این را انتخاب کنی و گالیله که حرکت زمین را به دور خورشید به اثبات رسانید نگفت باید این را انتخاب کنی و یا اینشتین با تئوری نسبیت هرگز مدعی نشد که باید این را انتخاب کنی بر عکس تمام این نظریات علمی با مقاومت سرسخت روبرو گردیدند ولی همه سر انجام آنها را انتخاب کردند، و با انتخاب خود به حقیقت پیوستند. مارکس با بیان تئوری خود و با عمل خود مقاومت سرسخت کسانی را بر انگیخت که این حقیقت و عمل را به سود خود نمی یافتند. اما به تدریج و با گذشت زمان تئوری مارکس جای خود را در میان انقلابیون گشود. کمون پاریس نخستین ثمرۀ تئوری مارکس بود که به ناکامی انجامید. پنجاه سال بعد، این تئوری در روسیه تزاری به تحقق در آمد و سپس در چین و ویتنام. برای پیروزی تئوری مارکس همین بس که در گذشتۀ نه چندان دور بخش عظیمی از سکنۀ کره ارضی (بیش از یک سوم سکنۀ جهان) در زیر پوشش آن قرار گرفت و به قدرتی عظیم تبدیل گردید. اما اینبار نیز تمام دستاورد های زحمتکشان بر باد رفت. علیرغم این ناکامی که عظمت آن بر هیچکس پوشیده نیست، مارکسیسم هنوز زنده است و مبارزه را از سر گرفته است. مبارزین مارکسیست هرگز از مبارزه به ستوه نمی آیند، هر بار که ناکامی و شکست، دستاورد های آنها را می رباید مبارزه را دوباره ولو از صفر می آغازند، چون میدانند که برای سعادت بشر راهی جز این نیست و میدانند که عاقبت کار نیز پیروزی است. مبارزین مارکسیست خود را در قبال این مبارزه مسئول احساس میکنند، نه برای آنکه مارکس آنها را به داشتن مسئولیت فرمان داده است. آرمان مارکس، آرمان هرکمونیستی است. کمونیست ها به مارکسیسم ایمان عمیق دارند، آن را آزادانه بر می گزینند و در قبال آن خود را مسئول می شناسند.

دوگانگی مارکس (مارکسِ فیلسوف و مارکسِ سیاستمدار) پندار واهی کسانی است که نه مارکس را می شناسند، نه او را می فهمند و نه به سبب موقعیت اجتماعی و جهان بینی خود می توانند او را بفهمند، اتفاقاً اگر دوگانگی هست در نظریات دکتر شریعتی است. ما قبلاً نشان دادیم که چگونه ارزش های اخلاقی دهان پرکنی مانند کرامت، قداست، اعجاز، فضیلت، و... که در آدمی ریخته شده در واقعیت، تظاهری جز رذائل اخلاقی ندارد. چگونه است که چنین ارزش های والائی با آدمی عجین شده ولی تجلی آن در واقعیت چیزی جز زیر پا گذاردن این ارزش ها، چیزی جز ضد ارزش نیست؟ آن جوهر قدسی انسان و مقدساتی که از آن می تراود با هیپی هائی که ادبار و نکبت سراسر وجودشان را فرا گرفته و به هر کار سیاه و تباهی دست می زنند کوچکترین وجه مشترکی ندارد. از این مقدسات که از جوهر قدسی انسان می تراود و ارزش های انسانی نام دارد با آنچه که در جامعۀ سرمایه داری می گذرد، جامعه ای که تباه کنندۀ همۀ ارزش های انسانی است، تفاوت از زمین تا آسمان است. دوگانگی در اینجاست و نه در تحلیل مارکس از ارزش های اخلاقی.

دکتر شریعتی در میان تضادی دست و پا می زند که پیشینیان او بدان گرفتار آمده و از حل آن عاجز مانده اند. مگر تقسیم علم اخلاق به اِتیک(Ethique) که به اصول اخلاقی جاودانی، الهی و متعالی می پردازد و مورال (Moral) که اختصاص به موازین اخلاقی جامعه دارد، نشانۀ این تضاد لاینحل نیست؟ تضاد تنها در این نیست که اصول منجمد و خشک اِتیک که گویا به صورت ارزش ها در آدمی ریخته شده با واقعیت موجود نمی خواند، بلکه ارزش های اخلاقی طی مراحل مختلف تکامل جامعه نیز متفاوت است و با اصولِ از پیش ساخته در انطباق نیست. علت این دوگانگی در اینجاست که اِتیک به جای آنکه اصول و موازین خود را از واقعیت جامعه بیرون بکشد، آنها را از منبعی ماوراء طبیعی و یا از فطرت انسان کسب می کند.

فلسفۀ مارکسیست این دوگانگی را از میان برداشت، چون در تحلیل از ارزش های اخلاقی به واقعیت توجه کرده است. دکتر شریعتی بر آنست که اگر انسان نباشد، ارزش ها نیز نیستند اما کدام انسان؟ انسان، چنانچه او را از اجتماع جدا کنیم، اخلاق و ارزش اخلاقی برایش مفهومی ندارد. انسان منفرد و جدا از جامعه نه کرامت و قداست می فهمد و نه درستکاری و عدالت و آزادی و ایثار. این ارزش های اخلاقی فقط در جامعه ارزش پیدا می کنند. آیا مضحک نیست در مورد انسانی منفرد و تنها که فی المثل درکُرۀ مریخ زندگی می کند از ارزش ها و موازین اخلاقی سخن گفت؟ آنچه که اخلاق نامیده می شود مجموعۀ قواعد، اصول و موازینی است که انسان ها در روابط خود با یکدیگر یا در رابطه با جامعه به مثابه یک مجموعه از آنها پیروی می کنند. روابط اجتماعی که انسان ها مجبورند برای تولید و انجام وظائف دیگر زندگی مراعات کنند، در افراد جامعه موازین اخلاقی متناسبی پدید میاورند که به نوبۀ خود بر این روابط تأثیر می بخشند. خواه برای آنکه به حفظ آنها بپردازند (چنانچه این روابط پاسخگوی نیازمندی های جامعه باشد) و خواه آنها را تغییر داده و به صورت دیگری در آورند، چنانچه این روابط زیانمند باشند. اخلاق فقط در جامعه و در روابط میان انسان ها مفهوم پیدا می کند و لاغیر. اخلاق با جامعۀ انسانی پدید آمده و با جامعۀ انسانی تغییر و تکامل یافته است.

در جامعۀ اولیه بشر که در آن وسایل تولید در مالکیت همۀ افراد جامعه بود و تولید نیز دسته جمعی صورت می گرفت همۀ اعضاء یک گروه قواعد اخلاقی یکسانی داشتند که آنها را به یکدیگر پیوند میداد، نسبت به یکدیگر و نسبت به گروه، مؤظف و مسئول می ساخت. در این جامعه مفهوم روشنی از من و تو وجود نداشت، آنچه در شعور انسان ها نقش می بست همان گروه و وحدت افراد بود. افراد گروه به اتفاق وسایل زندگی خود را فراهم می آوردند و مشترکاً آنها را مصرف می کردند، همه چیز به همه تعلق داشت، سرنوشت هر فرد به طور کامل بسته به سرنوشت گروه، بسته به اقتصاد مشترک، بسته به موفقیت ها یا ناکامی های گروه بود. انسان ها به این فکر نمی افتادند که به طفیلی دیگر انسان ها تبدیل شوند، چون اساساً چنین امکانی وجود نداشت. ارزش های اخلاقی این جامعه در همبستگی میان افراد گروه، در همکاری کامل آنها در امر تولید، در حفظ و نگهبانی وحدت گروه تظاهر می کرد که وضع تولید را منعکس می ساخت. برای انسان های این جامعه کرامت، قداست، فضیلت و اعجاز که به مثابه ارزش های ابدی و جاودانی معرفی می شود مفهومی نداشت. اما وقتی طبقات و مالکیت خصوصی بر وسایل تولید پدید آمد تصویر به کلی دگرگون گردید. استثمار و زیستن به طفیل افرادی از جامعه، به صورت امری طبیعی در آمد. دوران بردگی امکان داد کسانی کار بدنی را رها کنند و به کار فکری بپردازند. در این دوران، بردگی و استثمارِ خشنِ مبتنی بر آن، به هیچوجه ضد ارزش تلقی نمی شد، بر عکس بزرگانی چون ارسطو، افلاطون و دیگران بردگی را لازم و ضروری می شمردند. در واقع نیز چنین بود، چون پایه تولید بر دوش بردگان قرار داشت. ارسطو که خود پایه گذار اِتیک است و فضیلت های انسانی را به دو بخش فضیلت های معنوی مانند خرد و عقل و هوش و فضیلت های فطری مانند شجاعت، دوستی، عدالت، نزاکت و غیره تقسیم می کند، برده را نه در زمرۀ انسان ها که در عداد افزار تولید می گذاشت و قابلیت داشتن هر فضیلتی را از وی سلب می کرد. او از عدالت و دوستی و نزاکت صحبت می کند ولی بردگان را در خور این ارزش ها نمی بیند. چنین است ارزش های اخلاقی ارسطو. اما آیا بردگان نیز با قبول اِتیک ارسطو بر بردگی خود صحه می گذاردند؟ استثمارِ خشنِ بردگی را بر خود می پسندیدند و رفتار برده داران را نسبت به خود می پذیرفتند؟ بدیهی است که چنین نیست. جامعه که به طبقات تقسیم شد، اخلاق نیز نه تنها دگرگون گردید، خصلت طبقاتی نیز پیدا کرد. کجا است آن کرامت ها، قداست ها و اعجاز ها که در درون آدمی ریخته شده؟ برده داران دارای چنین ارزش های اخلاقی اند یا بردگان؟ این کلمات پر شکوه که به دنبال می آیند البته زیباست ولی در کجا می توان اثری از آنها جست؟

در پایان دوران بردگی، در زمانیکه عصیان و قیام بردگان علیه نظام برده داری پایه های اقتصاد بردگی را در هم می ریزد و لازم می آید از نظام بردگی به نظام دیگری که متناسب با رشد تولید باشد رفت، آنگاه به عنوان پدیده ای ضد انسانی و غیر عادلانه و ویرانگرِ ارزش های اخلاقی توصیف می شود. به همین ترتیب در جریان انحطاط و سقوط نظام فئودالی و پیدایش و توسعۀ روابط بورژوائی از بیخردی و بی عدالتی فئودالی سخن به میان میاید. مارکس که نظام سرمایه داری را به این عنوان که ارزش های وجودی انسان را با پول می سنجد، انسان را از نظر اخلاقی به پستی می کشاند و یک جامعۀ فاسد می سازد. تکیه گاه اصلیش را ارزش های اخلاقی تعیین می نماید.[۲]

در این نظام هم اثری از آن کرامت ها و قداست هاکه در درون آدمی ریخته شده نیست.

از مجمل فوق به خوبی روشن است که اولاً ارزش های اخلاقیِ ابدی و جاودانی که از فطرت انسان بر خیزد وجود ندارد و اخلاقیات که از روابط میان انسان ها در جریان تولید منشاء می گیرد با تکامل جامعه تحول می یابد. ثانیاً در جوامع طبقاتی اخلاق دارای خصلت طبقاتی است و هر طبقه شعور اجتماعی خود و اخلاقیات خود را دارد که انعکاسِ هستیِ اجتماعی آن است.

می بینیم که مارکسیسم با بردن ماتریالیسم به جامعه نه تنها به دوگانگی ارزش های جاودانی و الهی و ارزش های متغیر و متفاوت پایان بخشید، بلکه به طور علمی منشاء افکار و عقاید و تئوری ها را نشان داد. اگر ماتریالیسم در طبیعت به تقدم ماده بر ایده معتقد است، در اجتماع نیز زندگی مادی یا هستی اجتماعی را مقدم بر شعور اجتماعی میداند و به این ترتیب ماتریالیسم به جامعه راه میابد و به آن خصلت علمی میدهد.

داستایوسکی نویسندۀ سرشناس روسی که در زمرۀ نویسندگان بر جستۀ جهانی است در جائی مدعی می شود که: وقتی خدا نباشد همه چیز مجاز است. رئالیست های اسلامی و از آنجمله دکتر شریعتی هر جا سخنی از اخلاق به میان میاورند، این ادعای واهی نویسندۀ بزرگ را چون وحی منزل تکرار می کنند و به دنبال آن این الهام بی پایه و ناجوانمردانه را به کمونیست ها می بندند که آنها گویا برای نیل به هدف یعنی رسیدن به قدرت هر وسیله ای را مجاز می شمرند. راه کمونیست ها برای تصرف قدرت سیاسی، راهی که هرگز در هیچ زمانی از آن دور نشده اند معلوم و روشن است و آن راه مبارزه است، مبارزه در همۀ اشکال آن و در کنار توده های کارگر و رنجبر، به خاطر منافع و مصالح آنی و آتی آنها. در نظر کمونیست ها، برای پیروزی انقلاب و ساختمان جامعۀ نوین سوسیالیستی و کمونیستی راهی و وسیله ای جز این نیست. تاریخ جنبش کمونیستی جهانی از زمان مارکس تاکنون راهی جز این نشان نمیدهد و راهی جز این هم نیست. اما ایکاش دکتر شریعتی می ماند و می دید (البته اگر دژخیمان جمهوری اسلامی او را در زندان اوین به گلوله نمی بستند) که در کشور اسلام زدۀ ما که هیچ سخنی جز خدا و قرآن به گوش نمی رسد و بدون شک احکام و فرامین الهی در آن جاری و ساری است چگونه مشتی خدا پرست و خداترس همۀ ارزش های انسانی و اخلاقی را زیر پا می گذارند و برای حفظ قدرتی که غصب کرده اند از توسل به هیچ وسیله ای ـ از قتل و شکنجه و اعدام بیگناهان و حتی کودکان معصوم گرفته تا ستمگری، دروغگوئی، فریبکاری، ریا، سلب امنیت و آزادی و ایذاء و آزار مردم ـ روی نگردانیده اند. رویداد تاریخی انقلاب بهمن ـ انقلابی به خاطر بیرون راندن امپریالیسم و پایان دادن به رژیم شاهنشاهی و تأمین استقلال و آزادی ـ که روحانیت مسلمان شیعه با شیادی و حقه بازی که در نهاد او است از آن بهره برداری کرد و قدرت را بدست گرفت، به وضوح نشان میدهد که برداشتن خدا از جهان یا حفظ او در مقام الوهیت، در امر مراعات ارزش های اخلاقی و یا پایمال کردن آنها کوچکترین نقشی بازی نمی کند.

II

مبارزه با ظلم و ستمگری، مبارزه علیه تباه کردن ارزش های اخلاقی، مبارزه به خاطر رهائی انسان های محروم و زحمتکش از یوغ اجتماعی، مبارزه با نیروهای کور طبیعت به خاطر رفاه و آسایش انسان های از بند رسته، آری چنین مبارزه ای مقدس است، ارزش است. این مبارزه اصولاً در ذات مارکسیسم، در نهاد تئوری مارکسیسم است، چون تحقق سوسیالیسم علمی که مظهر و منشاء همۀ ارزش های انسانی است بدون مبارزه دست نمی دهد. آنکه مارکسیسم را فرا میگیرد ولی برای تحقق سوسیالیسم مبارزه نمی کند، مارکسیست نیست. یکی از تفاوت های ماهوی فلسفۀ مارکسیسم با فلسفۀ قبل از آن در این است که فلاسفه فقط به تفسیر و تبیین جهان قناعت می کردند حال آنکه مارکسیسم تغییر جهان را هدف گرفته است و تغییر جهان جز با مبارزۀ انسان ها دست نمی دهد: مبارزۀ انسان با طبیعت در جریان تولید که پیوسته محیط طبیعی را دگرگون می سازد و مبارزه با نیرو های اجتماعی محافظه کار و ضد انقلابی که جامعه را تغییر میدهد.

معذالک یکی از مشاهیر جمهوری اسلامی دکتر ع. سروش در دو سخنرانی تحت عنوان چه کسی می تواند مبارزه کند (ناشر پیام آزادی) مدعی می شود که:

مبارز بودن جز بر پایه موحد بودن استوار نیست، بی اندیشۀ توحیدی و بدون باور به حیات اُخروی نمی توان از جهاد دفاع کرد یا به منظور دفاع جهاد کرد. مبارزه را شناخت تضِاد تلقین نمی کند، بلکه اعتقاد به توحید آن را می آموزد و این باور به معاد است که آن دلاور در جهان را می پروراند (مقدمه)

و با این ادعا چشم خود را بر روی واقعیت، بر روی مبارزۀ مارکسیست ها، از خود مارکس گرفته تا مارکسیست های بی نام و نشان که صد و پنجاه سال است با پی گیری و ایثارگری برای آرمان مقدس خود و بشریت پیکار می کنند، فرو میبندد. آیا این شگفت انگیز نیست؟

می بینید که این متفکر اسلامی مبارزه را در انحصار موحدین در می آورد که به حیات اُخروی و معاد اعتقاد دارند. حال خود این موحدین و از جمله خود سخنران در کجا و در چه حادثه ای خودی نشان داده اند، کسی نمی داند، قدر مسلم آنکه موحدین آنگونه که دکتر شریعتی آنها را توصیف می کند اهل مبارزه جهاد نمی باشند، آنها عثمانی زندگی می کنند و بر ابوذر اشک میریزند. مگر تجربۀ جمهوری اسلامی جز این نشان میدهد؟ یکبار دیگر صفحات پیش را از نظر بگذرانید تا حقیقت بر شما معلوم گردد.

اگر نوشتۀ دکتر سروش به این ادعای باطل محدود میشد جا نداشت که اشاره ای هم به آن بشود ولی در این سخنرانی مطالب گوناگونی برای اثبات ادعا مطرح شده است که نمی توان به آسانی از روی آن گذشت. دکتر سروش اگر راستش را بخواهید، آنقدر در اندیشه دفاع از موحدین نیست که در اندیشۀ حمله به مارکسیسم و دور کردن و بیزار کردن جوانان از مارکسیسم است. دکتر یکی از جهاد کنندگان علیه مارکسیسم است آنهم در اوضاع و احوالی که در این جهاد خطری متوجه او نیست و هیچ صدائی در رد ترهات او از سینه نمی تواند بیرون آید، در اوضاع و احوالی که به گفتۀ سعدی: سنگ را بسته و سگ را گشاده اند.

از آنجائیکه مسئلۀ مبارزه، با ارزش های انسانی که این بخش به آن اختصاص دارد، در پیوند نزدیک است و از آنجائیکه سخنران به مطالب مورد بحث، ظاهری علمی و فلسفی می دهد، جا دارد مختصراً به آن اشاره برود.

 

دوگانگی جهان بینی و ایدئولوژی

در آغاز سخنران از مکتب می گوید که دارای دو بخش است: جهان بینی و ایدئولوژی. جهان بینی عبارت است از چگونگی نظر به جهان و منحصراً جنبۀ توصیفی دارد، به این معنی که جهان و پدیده های آن را توصیف می کند، جهان چگونه ساخته شده، از چه ساخته شده، منشاء آن در کجاست و به کجا می رود وغیره. ایدئولوژی بر عکس تکلیف معین می کند، به باید ها و نباید ها می پردازد. مثلاً چگونه باید زیست، چه چیز هائی نیکوست، چه چیز هائی بد است، خوب و بد چیست و غیره. باید مبارزه کرد نیز در زمرۀ این تکلیف ها و باید ها است و بنابر این جزئی از ایدئولوژی است.

در دنبال این توضیحات این ادعا را مطرح می کند که ایدئولوژی از جهان بینی زائیده نمی شود و در واقع می خواهد بگوید مارکسیست ها که مبارزه با نظام سرمایه داری را به خاطر استقرار سوسیالیسم و کمونیسم، از جهان بینی خود بدست میاورند سخن بیهوده ای می گویند. از جهان بینی، مبارزه بیرون نمی آید و ادای مبارزه از جانب مارکسیست ها ادعای واهی است. آنها نه می توانند مبارزه را آغاز کنند و نه آن را ادامه دهند. توجه کنید، جالب است.

کدام مکتب میتواند به مبارزه دعوت کند؟ پاسخ این است که مسلماً مکتبی که صد در صد خودش را مبتنی بر علم نکرده باشد ایدئولوژی های که مادر شان علم است، فرزندانی هستند که در جنین می میرند و نوبت به تولد شان نمی رسد و اگر به فرض محال هم متولد شوند و هویت یابند بی کفایت اند... این فرزندان بی هویت و بی کفایت نه هستند و نه در صورت بودن توانائی راهنمائی دارند و بنابر این کسی می تواند مبارزه کند که پیرو ایدئولوژی علمی نباشد[۳]

در مکتب اسلام هم طبیعتاً از جهان بینی تکلیف نمی زاید. پس مبارزه از کجا و از چه بر می خیزد؟ جواب این است که

خدا دو نقش انحصاری در جهان دارد: آفریدن هست ها و آفریدن باید ها. این دو منحصراً بدست خداست و همه کس باید تابع خدای خود باشد و بگوید چون او میخواهد و چون او فرمان میدهد چنین می کنیم

در اسلام هم ایدئولوژی از جهان بینی بر نمی خیزد. ایدئولوژی مستقیماً از خداوند شرف صدور میابد و بنابرین فقط کسی که خداشناس است و به فرمان او گردن می نهد می تواند مبارزه کند و بس. چنین است به طور اجمال استدلال این مغز متحجر. آنچه در فوق آمد لب استدلال او است. اما برای اینکه به این نتیجه برسد مقدماتی یافته و شواهدی ذکر کرده است که باید بدان ها پرداخت.

از واژۀ ایدئولوژی آغاز کنیم. ایدئولوژی چیست؟ ایدئولوژی واژه ای از زبان فرانسه است که مفهومی معین دارد. منشاء کلمه نیز خود حاکی از این مفهوم است. ایدئولوژی از دو کلمۀ یونانی (Idea) به معنی فکر و (Logos) یعنی علم و معرفت تشکیل می شود و بنابر این ایدئولوژی علم و معرفت و افکار است و معنی آن در لغت نامۀ فرانسوی (لاروس) چنین آمده است:

علم افکار، مجموعۀ افکار و معتقداتی که یک دکترین را تشکیل میدهد و در فلسفه مجموعۀ افکار و نظرات منسجمی است که یک طبقۀ اجتماعی خود را در آنها باز می یابد و آن را برای مبارزه با طبقۀ دیگر به خاطر تحمیل قدرت خود به خدمت می گیرد.

همه کس کلمۀ ایدئولوژی را به این معنی می فهمد بدون آنکه با مارکسیسم سر و کار داشته باشد. این معنی ایدئولوژی، در دنیای امروز است و ایدئولوگ به کسی گفته می شود که وابسته به یک دکترین فلسفی یا اجتماعی است. امروز کلمۀ ایدئولوگ و ایدئولوژی به همان مفهوم به کار نمی رود که در قرن هیجده در فرانسه به کار می رفت، هیچکس ایدئولوگ به کسی نمی گوید که برای گروه یا طبقه و یا حتی جامعۀ معین، تکلیف معین کند. معذالک به نظر دکتر سروش صحیح تر این است که جهان بینی را به توصیفات متعلق کنیم و ایدئولوژی را به تکلیف ها(ص.۸) حال چرا این دید صحیح تر است؟ گویا نیازی به توضیح و برهان ندارد. شاید این هم تکلیف است که فرمانش از جانب خداوند متعال صادر شده است!

باری پس از تجزیه مکتب به دو عنصر ایدئولوژی و جهان بینی، مدعی می شود که ایدئولوژی از جهان بینی بر نمیخیزد در حالیکه همه چیز بر خلاف این ادعا رای می دهد. مثلاً ما می گوئیم، خداوند ما را آفریده و انواع نعمات را به ما ارزانی داشته است (توصیف) پس تکلیف ما است که سپاسگزار او باشیم و حمد و ثنای او را بگوئیم. آیا این تکلیف که از آن توصیف بر خاسته ناروا و نابجاست؟ یا می گوئیم، پینوشته دیکتاتور شیلی ظالم و ستمگر است، پس باید با او مبارزه کرد. چرا این باید از آن توصیف بر نمی خیزد؟ به خود او که خدا را می پرستد می گویند:

تا شما ندانید که خدائی هست و خدائی نیست دیگر سخن از پرستش خدا نمی توانید بگوئید

خدا را پرستش کنید عنصری از ایدئولوژی است، یک تکلیف است اما خدا هست عنصری از جهان بینی است، یک توصیف است و شما برای اینکه این عنصر ایدئولوژیک را داشته باشید کافی است که مقدمتاً این جهان بینی را داشته باشید و قبول کرده باشید که خدائی هست (ص.۱۱)

این حساب دو دو تا چهار تاست. آیت الله مطهری هم کیش و هم مسلک او نیز تکلیف و باید و نباید را از بطن جهان بینی بیرون میکشد:

هر نوع جهان بینی به اصطلاح امروز، خواه ناخواه در عمل تاثیر میگذارد و رابطه ای است میان طرز فکر و طرز عمل. مثلاً بعضی از جهان بینی ها الهام بخش عمل و فعالیت و مبارزه و سخت کوشی است و بعضی بر عکس الهام بخش سکون و رکود و خمود[۴]

حتی در فرهنگ انگلوساکسون که واژۀ ایدئولوژی را به معنای مجموعه ای از معتقدات عملی می گیرد (و شاید منبع الهام دکتر در معنی ایدئولوژی باشد) معذالک ایدئولوژی را زائیدۀ جهان بینی میداند:

یک سیستم ایدئولوژی چیزی بیش از یک سیاهۀ معتقدات عملی است. در درون چنین سیستمی، معتقدات عملی یکی با دیگری و با درک تجریدی از جهان و از انسان در ارتباط است مثلاً مسیحیت پایه خود را بر تعدادی احکام در بارۀ خدا و انسان می گذارد و از این احکام نتایج مشخصی در بارۀ موضوع های مختلفی مانند سوسیالیسم و کنترل موالید میگیرد

همۀ اینها دال بر این است که ایدئولوژی زائیدۀ جهان بینی است. اما دکتر لجوجانه این قضیه را انکار می کند. دلایل او را بررسی کنیم.

او مقدمتاً با ذکر نمونه هائی می کوشد نشان دهد که

استنتاج ایدئولوژی از جهان بینی به چه نتایج زیانبار و مخربی می تواند منتهی شود(ص.۱۱)

نمونۀ اول تئوری نژادی است که بر اساس وجود نژاد های مختلف انسان استوار است. زیست شناسی وجود نژاد ها را در انسان (و موجودات زندۀ دیگر) می پذیرد و این واقعیتی است غیر قابل انکار. اما در جامعه نیروهائی مانند آلمان فاشیست پیدا می شوند که بر اساس وجود نژاد های انسان تئوری برتری نژاد سفید (و به ویژه نژاد ژرمن) را عَلَم کردند و آن را در خدمت مقاصد و مطامع شوم بورژوازی خود قرار دادند.

نمونۀ دوم تئوری تکامل داروین است که مسائل تنازع بقاء و بقای اصلح را به پیش می کشد. باز هم در درون جامعه کسانی ظهور کردند که از آن نتایج غلطی برای اجتماع گرفتند و زورگوئی و حق کشی و جنگ را به استناد اینکه طبیعت زورگو است و ضعیفان را نابود می کند، توجیه کردند. آنها تئوری داروین را از عرصۀ زیست شناسی برای تأمین منافع طبقاتی خود به عرصۀ اجتماع بردند که نتایج حاصل از آن نمی توانست غلط و زیانمند نباشد.

این نمونه ها البته به جای خود درست است. چنانکه کسانی نیز با ارائۀ جامعه زنبور عسل یا موریانه به این نتیجه رسیدند که وجود طبقات در جامعه بر حق است و به علاوه وجود شاه و ملکه و رژیم سلطنتی برای جامعه ضروری است، چون خواست طبیعت است! اما این نمونه ها هنوز قرینه ای برای مدعای دکتر بدست نمیدهد بلکه کسانی از یک تئوری نتایجی زیانبار و مخرب می گیرند دلیل یا حتی قرینه ای بدست نمی دهد که تکلیف از جهان بینی نمی زاید. در کنار هیتلر و یارانش که از وجود نژاد ها به برتری نژاد ژرمن ـ و چنین نژادی مطلقاً وجود نداردـ رسیدند، چه بسیار نیروهائی در جامعه که تئوری برتری نژادی را مردود دانستند. اینها هم از توصیف نژادها که یک واقعیتی است به تساوی حقوق سیاسی و اجتماعی و اقتصادی همۀ افراد انسانی، نژاد آنها هر چه باشد، صحه گذاشته و تئوری برتری نژادی را محکوم ساختند. چرا دکتر تئوری زیانبار هیتلر و فاشیست ها را می بیند ولی نتیجه صحیح و انسانی دیگران را از نظر می اندازد؟ چرا سوسیال داروینیسم را مورد توجه قرار می دهد ولی به مخالفان آن عنایتی ندارد. آیا این تکلیف که باید به خاطر تساوی حقوق همۀ انسان ها از هر جنس، نژاد و ملتی که باشند  ـ مبارزه کرد زیانبار و مخرب است؟ آن نیرو های مترقی که به مخالفت با تئوری نژادی برخاستند، از خدا فرمان نگرفتند و چه بسا که به خداوند اعتقاد نداشتند. آنها به مخالفت برخاستند برای آنکه تئوری نژادی مطلقاً پایه علمی ندارد، نتیجه گیری نادرستی از یک واقعیت بیولوژیک، از تفاوت میان نژاد ها است.

همینکه از یک تئوری (توصیف) نتیجه غلطی گرفته می شود بدین معنی نیست که از آن نتیجه درست نمی توان گرفت. شگفت اینجا است که توضیحات دکتر سروش خود نشانه آن است که از توصیف می توان تکلیف معین کرد منتهی او فقط به تکلیف زیانبار و مخرب اشاره می کند. خود او بر آنست که:

در برابر هر واقعیت خارجی حداقل دوگونه واکنش می توان داشت و از اینرو از هست (یعنی از واقعیت) باید، جهت گیری خاص بر نمی خیزد.[۵]

عجبا مگر از تفاوت نژاد های انسانی (واقعیت) تئوری تمایز نژادی (جهت گیری خاص) بر نخاسته است؟ مگر از همین تفاوت نژاد ها موضع گیری ضد تمایز نژادی بر نخاسته است؟ مگر از فرمان الهی که دکتر سروش آن را منشاء و منبع ایدئولوژی میداند دو نوع جهت گیری خاص به چشم نمی خورد: کسانی که به فرمان او وقعی نمی نهند و بر عکس آنهائی که فرمان الهی را مطاع میشمارند؟ این درست نیست که کسانی که خداوند را فرمان نمی برند حتماً تابع هوی و هوس اند، چنانکه درست نیست که خدا پرستان تابع هوی و هوس نمی باشند. این مطلب را دکتر در شرایطی اظهار میکند که خداپرستان یا حتی متظاهرین به خدا پرستی میتوانند هر چه دلِ تنگشان خواست و هر چه بر زبانشان آمد بگویند در حالیکه از مخالفان حقِ نفس کشیدن هم سلب شده است. آقای دکتر تنها به قاضی میرود! او به یک نمونه دیگر هم اشاره می کند که ذکر آن بی فایده نیست:

نمونۀ دیگری هم قابل ذکر است که با عنوان سخن ما قرابت بسیار دارد و آن عبارت از اصل مبارزه و استنتاج آن از تضاد موجود در طبیعت است و گفته اند که باید مبارزه کرد زیرا مبارزه جزء ساختمان این جهان است. منظور این است که بنابر منطق دیالکتیک در سراسر جهان اضداد با هم مبارزه می کنند، مبارزه ای بی امان و بی پایان،... حال چرائی مبارزه یعنی سوال از اینکه چرا باید مبارزه کرد در مکتب دیالکتیک، مکتبی که قائل به نزاع و مبارزۀ اضداد است پاسخ داده شده است. پاسخ چنین است: چون در جهان بینی معتقدیم که در جهان مبارزۀ اضداد هست در ایدئولوژی نتیجه می گیریم که پس باید مبارزه کرد[۶]

و چون باید و نباید، (ایدئولوژی)، از جهان بینی نمی زاید بنابرین معتقدین به مبارزۀ اضداد در جهان، نمی توانند به مبارزه دست زنند یا به مبارزه فرا خوانند. می بینید که جان کلام همین جا است. تمام شاخ و برگ های سخنرانی اول برای آنست که مدعی شود مارکسیست ها نمی توانند مبارزه کنند. اما واقعیت این است که مبارزۀ مارکسیست ها را نمی توان انکار کرد و خود سخنران هم انکار نمی کند اما بر آنست که مبارزۀ آنها غیر منطقی است، چرا؟ برای آنکه باید و نباید از جهان بینی نمی زاید و اساساً این حکم سخیف (تکلیف از توصیف بر نمی خیزد) که هیچکس جز خود او مدافع آن نیست برای مبارزه با مارکسیسم ابداع شده است. مقصود او این است که مارکسیست ها مبارزه نمی کنند، به دنبال آنها نرویم و اگر هم واقعیت غیر از آن می گوید، مبارزۀ آنها غیر منطقی است چون از مبارزۀ اضداد (جهان بینی) بر خاسته است! این پاسخی است که او در جواب سوال چرا باید مبارزه کرد؟ به هم بافته و ساخته و پرداختۀ خود او است. هیچ مارکسیستی چنین سخنی نمی گوید چون اولاً واژۀ ایدئولوژی را مانند او تعریف نمی کند. در فلسفۀ مارکسیسم ایدئولوژی سیستم نظریات اجتماعی است (سیاسی، اقتصادی، حقوقی، هنری، اخلاقی، فلسفی...) که بیانگر منافع طبقاتی معین و در عین حال متضمن موازین رفتار، عمل و معیار ارزیابی از آنهاست و این آن تعریفی نیست که سروش از این واژه بدست میدهد. ثانیاً مارکسیست به جدا کردن ایدئولوژی از جهان بینی معتقد نیست و بنابرین حکم او را که ارزش های اخلاقی و انسانی و از آن جمله مبارزه از جهان بینی نمی زاید مطلقاً مردود میشمارد.

وانگهی قوانین عینی (در طبیعت و اجتماع) برای انسان تکلیف و باید و نباید معین نمی کنند. قانون جاذبۀ عمومی هرگز فرمان نمی دهد که جذب این یا آن جسم شو، از قانون مطابقت با محیط در موجودات زنده این تکلیف نمی زاید که اگر به مرکز افریقا رفتی پوستت را سیاه کن و اگر به شمال اروپا رفتی سفید پوست باش. یا اگر به قطب رفتی حرارت غریزیت را تا درجۀ حرارت محیط پائین آور وغیره. قانون تضاد هم برای انسان باید و نباید تجویز نمی کند و به همین جهت نابخردی است اگر کسی تصور کند که باید مبارزه اش را از قانون تضاد بیرون کشیده است. البته قوانین اجتماعی طور دیگرند و برای افراد تکلیف و وظیفۀ معین میکنند و این یکی از تفاوت های قوانین اجتماعی (قوانینی که در اجتماع وضع می شوند) با قوانین عینی است. چنانکه فی المثل قوانین جمهوری اسلامی تکلیف می کند، نماز بگزار و روزه بگیر و خطاب به زنان خود: خود را در کفن سیاه مدفون کن وغیره. اما قانون تضاد حتی در شکل مبارزۀ طبقاتی آن برای افراد باید نمی آفریند. قانون تضاد همه کس و همه چیز را شامل می شود و از آنجمله مبارزۀ فرد به عنوان جزئی از طبقه فقط شاهدی بر وجود چنین قانونی در صحنۀ اجتماع است و نه اینکه قانونِ تضاد، امر به مبارزه می کند. در جامعه، مبارزه همیشه به خاطر نیل به هدفی صورت می گیرد و مبارزۀ یک مارکسیست سهمی است که او در رهائی انسان محروم و زحمتکش از قیود اجتماعی، در ارتقاء جامعه به مرحلۀ بالاتری از تکامل ادا می کند. مبارزۀ سخنران هم چنین است منتها هدف مبارزۀ او متوقف کردن تکامل جامعه و باز گردانیدن آن به قهقراء است.

می بینید که او همۀ مقدمات را از پیش آماده می کند برای آنکه به مقصد معینی دست یابد. آن مکتب را به دو بخش تقسیم می کند، ایدئولوژی را به دلخواه خود تعریف و تفسیر می نماید، میان ایدئولوژی و جهان بینی دیوار چین می کشد و سخنانی از پیش خود در دهان مارکسیست می گذارد و اینها همه برای آنکه خصلت مبارزه را به مثابه ارزش از مارکسیست سلب کنند. این شیوۀ برخورد اختصاص به این جناب ندارد، همۀ رئالیست های اسلامی از کوچک و بزرگ از چنین روشی پیروی می کند.

آنچه در فوق آمد فقط نمونه هائی بود حاکی از استنتاج مخرب از جهان بینی. اکنون می رسیم به مطلب اساسی، به این نکته که به چه دلیل مجاز نیست پلی از جهان بینی به ایدئولوژی زد، چرا از هست به باید نمیتوان عبور کرد:

این مدعا یک دلیل سادۀ منطقی دارد... منطق به ما میاموزد که نمی توان از هست به باید رسید چرا؟ برای آنکه: در استنتاج های منطقی هیچگاه نمی توان از یک دسته مقدمات به نتیجه ای رسید که شامل واژه ای باشد که آن واژه در مقدمات به کار نرفته باشد. این شرط لازم صحت یک استنتاج منطقی است. شما اگر بگوئید حسن جوان است و حسن ایرانی است، حسن درس خوانده است و بعد نتیجه بگیرید که پس حسن مریض است، این استنتاج نپذیرفتنی است چون واژۀ مریض در مقدمات به چشم نمی خورد. حالا پس از این توضیحات میرسیم به نکته ای که مورد بحث مستقیم ما است.

قضایای توصیفی چنین می گویند جهان چنین هست یا نیست... از آن طرف در ایدئولوژی می گوئیم باید راه در پیش گرفت... یعنی در جهان بینی واژۀ باید نداریم در حالیکه در ایدئولوژی باید داریم (ص.۲۳)

لابد متوجه شدید که دلیل منطقی این است که در جهان بینی واژۀ باید نیست و در ایدئولوژی واژۀ باید هست، در نتیجه استنتاج این از آن منطقی نمی باشد و از جهان بینی نمی توان به ایدئولوژی رفت. واقعاً که باید بر این استدلال آفرین گفت! اگر آموزش منطق اینگونه انسان را به گمراهی و کج اندیشی سوق میدهد به آنست که این آموزش را به جهنم فرستاد یا به خود منطقیون ارزانی داشت!

کارشناس منطق می گوید:

هیچ واقعیتی برای کسی جهت گیری خاصی را تعیین نمی کند و به عبارت دیگر در برابر هر واقعیت خارجی حداقل دو گونه واکنش می توان داشت و از اینرو از هست (یعنی از واقعیت) باید (جهت گیری خاص) بر نمی خیزد (ص.۲۲)

درست توجه کنید، خانۀ من آتش گرفته و در حال سوختن است. گویا ممکن نیست نتیجه گرفت که باید آتش را خاموش کرد چون در آتش سوزی باید نیست و در آتش نشانی باید هست. از واقعیت آتش سوزی گویا به تکلیف آتش نشانی نمی توان رسید! این است آن منطقی که درست اندیشیدن و استنتاج درست را می آموزد! زلزله خانه را تکان میدهد. اول چیزی که به فکر اهل خانه میرسد این است که خود را از محل سرپوشیده دور کنند تا زیر آوار نمانند. از واقعیت زلزله، تکلیف نجات از مرگ خود به خود به ذهن انسان خطور می کند. اما باز هم چون واقعیت زلزله باید ندارد و نجات از خطر مستلزم باید است، از واقعیت زلزله تکلیف رهانیدن جان بیرون نمی آید! کوهی شروع به آتشفشانی می کند، دهکده ای که در دامنۀ آن است در خطر نابودی قرار می گیرد. هر ذی روحی از سرازیر شدن مواد مذاب به این فکر می افتد که باید از منطقه دور شد و خود را نجات داد. واقعیت آتش فشانی تکلیف دور شدن از منطقه را به انسان حقنه می کند. اما کارشناس منطق منبع و مبداء این تکلیف را در جای دیگر می جوید. آیا به نظر شما شگفت انگیز و مسخره نیست؟ مثال های فوق در عین حال نشان میدهند که از هر واقعیت همیشه و در همه حال دو گونه واکنش بر نمی خیزد. البته در اینجا انسان هائی با عقل سلیم در مد نظر است و نه آنهائی که مشاعر خود را از دست داده اند.

هیچکس نیست که در استنتاج تکلیف از واقعیت، از ایده آل و از جهان بینی تردید داشته باشد. خود سخنران بر آنست که تاکنون من یک مورد هم ندیده ام که خلاف این گفته باشند. اما او با این دلیل منطقی همه را انگشت بدهان حیران می گذارد! کلید حل مسئله فقط یک باید بی قابلیت است که هیچکس تاکنون عنایتی بدان نداشته است باید در جهان بینی نیست و در ایدئولوژی هست، او در پایان سخنرانی می گوید منبع و مبداء باید خداوندگار است که می گوید باید آتش را خاموش کرد و نه واقعیت آتش سوزی، خداوند است که می گوید باید از زلزله، آتشفشانی، سیل و دیگر بلیات زمینی و آسمانی خود را نجات داد و نه واقعیت این بلیات. به راستی رئالیسم اسلامی قلۀ تحجر و بی منطقی است!

همین باید بی ارزش در دست یک کارشناس منطق و فلسفه، کافی بوده است برای اثبات این امر که دعوی مارکسیست ها به مبارزه باطل و غیر منطقی است و فقط آن مکتبی میتواند به مبارزه دعوت کند که صد در صد خودش را بر علم مبتنی نکرده باشد ایدئولوژی هائی که مادرشان علم است فرزندانی هستند که در جنین می میرند. اگر کسی بخواهد مبارزه کند و این مبارزه را بر مبنای علمی توجیه کند توجیهی منطقی و دفاع پذیر نخواهد بود. لابد به همین علت است که در جمهوری اسلامی مارکسیست ها حق مبارزه ندارند و جایشان یا در گورستان است و یا در زندان اوین. چون مبارزۀ آنها از دیدگاه منطق (آری از دیدگاه منطق) قابل توجیه نیست. دکتر سروش همانگونه که با منطق، واقعیت استثمار طبقۀ کارگر را توسط سرمایه دار دود کرده و به آسمان فرستاده است، اکنون حق مبارزه را باز هم با منطق از مارکسیست ها می گیرد و به جوانان می آموزد که به دنبال جهان بینی و ایدئولوژی علمی نروید که از آن تکلیف مبارزه بیرون نمی آید.

دکتر عبدالکریم سروش در سخنرانی دوم خود به این مطلب می پردازد که چه کسی می تواند مبارزه را ادامه بدهد. اما اگر در سخنرانی اول با منطق و فلسفه با یک واژۀ حقیر باید بر این عقیدۀ مورد قبول همه که از توصیف، تکلیف بیرون می آید قلم بطلان کشید، در سخنرانی دوم علم را به کار می گیرد. و ثابت می کند که یک مارکسیست اگر هم مبارزه را آغاز کند، نمیتواند آن را ادامه دهد و به محض بروز شرایط دشوار به خود میاید، و دست از مبارزه بر میدارد. او طبق سنت سخنرانی اول در پایان به صحرای کربلا زده و باز هم این نتیجه را گرفته که بر علم نمیتوان تکیه کرد، باید توکل به خدا داشت.

علم شایستۀ توکل نیست... اگر بر کسی و بر چیزی توکل باید کرد آن کس فقط خداست... تنها کسی که شایسته توکل است خداوند است. باید در مبارزه و ادامۀ آن بر مبداء و منبعی توکل کرد که شکست ناپذیر باشد و بهای زحمات را بپردازد و برای او و با توکل بر او مبارزه کردن همیشه به نتیجه برسد (ص. ۴۱ و ۴۲)

به این ترتیب موحد و مومن مبارزه می کند برای آنکه بهای زحمات او پرداخته شود. اگر در این دنیا پرداخت شد که چه بهتر، مقامی و شهرتی و ثروتی و لذت جسمانی و اگر شاهد پیروزی نگردید و پیش از پیروزی مرگ به سراغ او آمد آنگاه بهای زحمات خود را بر طبق سورۀ الواقعه در آخرت دریافت می کند که ارزانیش باد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[۱] - (فلسفۀ انسان، دفتر سوم، ص. ۷۴ و ۷۵)

[۲] - (فلسفۀ انسان، دفتر سوم، ص. ۷۴)

[۳] - (ص.۲۶)

[۴] - (مارکس و مارکسیسم، دفتر دوم، ص. ۳۳)

[۵] - (ص.۴۲)

[۶] - (ص. ۱۷)

  ***


www.razmendagan.com                                                                                     afgrazm@gmail.com