www.razmendagan.com                                                                    afgrazm@gmail.com


۱۴ جنوری ۲۰۱۳

رئالیزم اسلامی و فلسفۀ مارکسیست

داکتر غلام حسین فروتن

بازتایپ و ارسال از : سازمان انقلابی افغانستان


بخش ششم

   دکتر شریعتی و فلسفۀ مارکسیست

با آنکه مارکسیسم در ایران به شدت سرکوب شده و می شود، با آنکه در رژیم شاه مارکسیست ها به عنوان ارتجاع سرخ و در رژیم اسلامی به عنوان بی دین و محارب با خدا به اعدام محکوم می شدند و می شوند، با آنکه پیروان جهان بینی طبقۀ کارگر هرگز آزادی تبلیغ و بیان افکار و نظریات خود را نداشته و ندارند، معذالک جاذبۀ مارکسیسم به اندازه ای است که هواداران نابودی ظلم و بی عدالتی و ستم طبقاتی را به سوی خود می کشد و به قول دکتر شریعتی در سینۀ هر جوانی مارکس با مخالفان خود در جنگ است و علیرغم فشار و خفقان بی حد و حصری که نسبت به مارکسیسم اعمال می شود، مخالفان هنوز هم بر آنند که پیروزی از آن مارکسیسم است.

سُر این پیروزی در چیست؟

دکتر شریعتی  در دفتر دوم جهان بینی توحیدی (ص. ۵۰) از راز این موفقیت پرده بر میدارد و می نویسد:

متاسفانه ایدئولوژی های مغایر و متخاصم (و بیشتر توجه او به مارکسیسم است-ف)... خیلی فنی، پخته و بیدار به میدان آمده اند و حتی شکل درسی به ایدئولوژی شان داده اند به طوری که نسل جوان ما با خواندن سه چهار جزوه و کتاب، یک تصویر کلی و کامل و روشن از آن مکتب می یابد، و به نسبت شعور و اطلاعات و نیاز نسل جوان، دو دو تا چهار تا بودن و چهرۀ مشخص این ایدئولوژی را احساس می کند. و وقتی تصویر اسلام در درونش مغشوش و بی شکل و درهم، و تصویر ایدئولوژی مغایر و متضاد، مشخص، شکل یافته و تمام مطرح باشد، طبیعتاً این درگیری به نفع آن ایدئولوژی و به ضرر ایدئولوژی اسلامی تمام می شود.

شریعتی از این وضع نگران و ناراحت است، در دنبال چاره جوئی است و چارۀ کار را هم در این می بیند که ایدئولوژی اسلامی نیز از درهمی و بی شکلی بدر آید و با وضوح کامل و روشن بیان شود.

بزرگترین و فوری ترین کار به نظر من زمینۀ اعتقادی و فکری، تدوین یک سیمای کامل از ایدئولوژی اسلامی است تا همانطور که اکنون برای یک مارکسیست... در هر سطحی چه کارگر کارخانه و چه استاد دانشگاه تصویر کلی ایدئولوژی و چهرۀ اعتقادیش روشن است، وظیفه اش معلوم و مسئولیتش مشخص و جایگاه طبقاتی اش معین می باشد، برای نسل جوانی که به اعتقاد و مذهب اسلامی وابسته است نیز تصویر کلی ایدئولوژی اش روشن باشد تا بداند که کجاست، جهت و مسئولیت  اش چیست، رابطه هایش با پدیده ها و واقعیت های زمان خودش چه می باشد و به هر حال جبهۀ دوستش، دشمنش، جهت مخالفش، روبرو و پشت سرش، دست راست و چپش کدامست، و جایگاهش چیست[۱].

برای نیل به چنین هدفی است که دکتر شریعتی دست به انتشار چند نشریه تحت عنوان آموزش ایدئولوژی زده است تا با یک کار دقیق، منطقی و علمی به رفع این احتیاج بپردازد.

آیا درست است که نفوذ مارکسیسم در طبقۀ کارگر و در میان روشنفکران به این علت است که مارکسیست ها به جهان بینی پرولتاریا، شکل درسی میدهند یا فنی و پخته و بیدار به میدان می آیند و در نتیجه نسل جوان به دو دو تا چهار تا بودن آن پی می برد و مجذوب آن می شود؟ نه درست نیست. اگر چنین می بود هرگز در سینۀ جوانان میان اسلام و مارکسیسم جنگی در نمی گرفت، چون در بارۀ اسلام جزوات، نشریات و کتب فراوانی به رشتۀ تحریر در آمده و انتشار یافته است و از آنجمله کتاب درسی اسلام شناسی خود دکتر شریعتی. در کشور ما (و در هیچ کشور دیگری)، تبلیغات مذهبی هیچگاه تحت فشار قرار نگرفته است تا چه رسد به اینکه ممنوع شده باشد، در حالیکه طی ۶۰ سال اخیر اگر از چند سال نخستین دهۀ بیست  قرن چهاردۀ شمسی که به علت شرایط سیاسی خاص توده های مردم و از آن جمله مارکسیست ها از آزادی نسبی معذالک محدودی برخوردار بودند، صرف نظر کنیم، هرگز مارکسیسم و مارکسیست ها آزادی فعالیت سیاسی و تبلیغ افکار و نظرات خود را نداشته اند و آنچه هم که در معرض افکار عمومی قرار گرفته در شرایط خفقان و خطر مرگ پا به عرصۀ وجود نهاده است.

آخر چگونه است که آن انتشارات معدود و محدود مارکسیست ها به دل جوانان می نشیند و آنها را شیفتۀ خود می سازد؟ دلیل آن روشن است و آن اینکه مارکسیسم به جوانان حقیقت ملموس و محسوس را عرضه می دارد و مسائل جامعه را به درستی و در انطباق با واقعیت مطرح می کند، به طوری که هر جوانی، هر کارگری، هر روشنفکری می تواند صحت آنها را با پوست و گوشت خود احساس کند و با اندکی تفکر دریابد. در مارکسیسم تعبد نیست، اگرچه تعهد هست.

مارکسیسم هرگز نمی طلبد که انسان به چیزی اعتقاد و ایمان داشته باشد که قابل اثبات و قابل درک نیست. جهان بینی مارکسیسم جهان بینی علمی است، بر پایه دستاورد های علوم مختلف پایه گرفته و با تکامل علوم و پراتیک مبارزۀ انسان (با طبیعت و در اجتماع) تکامل می یابد. البته مارکسیسم قادر نیست به تمام مسائل مربوط به گذشته و حال کائنات جواب دهد و تمام مسائل مربوط به آیندۀ دور دست جهان و بشریت را پاسخ گوید. مارکسیسم به این حقیقت عمیقاً باور دارد که همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز به دنیا نیامده اند. معلومات هر فرد و یا حتی همۀ انسان ها در یک برهه از زمان محدود است، محدود به شرایط زمان و درجۀ تکامل جامعه و تفکر انسان. اما مارکسیسم این نظر کانت را که انسان نمی تواند به ماهیت اشیاء و پدیده ها دست یابد مطلقاً مردود می شمارد. به این نظر دکتر شریعتی نیز که غیب (منظور او اشیاء و پدیده های نامحسوس است ف)، خود تقسیم می شود به غیبی که دانستنی نیست و به غیبی که دانستنی است.[۲] باور ندارد از این جهت که تاریخ تکامل علوم پیوسته از نادانی به دانایی، از ناشناخته به شناخت سیر کرده است و هنوز هم در این مسیر در حرکت است و به یقین در آینده نیز در حرکت خواهد بود. امروز انسان با مسائلی روبروست و در آینده با مسائلی روبرو می شود که برای او ناشناخته است. اساساً دانایی کنونی انسان در برابر نادانی او همچون ذره ای در برابر اقیانوس است ولی انسان پیوسته در راه کشف قوانین جهان مادی پیش میرود و هر روز سُری از اسرار جهان را کشف می کند، رمزی از رموز جهان را می گشاید. یک نگاه به تکامل علوم مختلف در دوران بعد از جنگ دوم جهانی نشان میدهد که دانش بشری چه جهش عظیمی داشته است.

مارکسیست ها هرگز از اعتراف به نادانی بشر شرمگین نمی شوند، آنها ایمان دارند که انسان پیوسته از حقایق نسبی به سوی حقیقت مطلق روان است. این قانون تکامل شناخت است. آنهائی که با تکیه بر مجهولات مطلق (مجهولاتی که در اثبات وجود آنها هم در می مانند) همه چیز را توضیح می دهند و همه مسائل کائنات را حل می کنند، در واقع هیچ کس را قانع نمی کنند، مارکسیست ها پدیده ها و روند های دنیای مادی (طبیعت و اجتماع) را با تکیه بر دانش بشری که مورد تردید هیچکس قرار نمی گیرد، با تکیه بر قوانین عینی که در جهان مادی حکمفرماست توضیح می دهند و قوت آنها در همین است و نه در اینکه ایدئولوژی خود را به شکل درسی بیان می کنند. ایمان مارکسیست ها به نیروی آفرینندۀ انسان ها است که خود بخشی از آنند، ایمان مارکسیست ها به جامعه ای است که در آن ارزش های انسانی مقام والای خود را خواهند یافت و از آنها انسان هائی متعهد، مبارز، ایثارگر و فداکار می سازد. دکتر شریعتی که با مارکس و مارکسیسم سر سازگاری ندارد، نتوانسته است این واقعیت را بپوشاند که مارکسیست ها انسان هائی تا آن حد مبارز و متعهد اند که در برابر دشمن طبقاتی از ایثار جان خویش نیز دریغ نمی ورزند. او خطاب به مارکسیست ها می نویسد:

مرا میگوئی که برای رسیدن اینها (کارگران) به هدف شان و منافع شان از منافع خودت صرفنظر کن، پس برای من ارزش است، بعد می روم و گرفتار می شوم، میگوئی صبر کن. بعد به من فشار میاورند و تهدیدم می کنند، میگوئی تحمل کن. بعد میخواهند به دارم بکشند، میگوئی بپذیر. بنابرین من الان به عنوان یک روشنفکر در برابر ارزش قرار گرفتم و اینجا دیگر کشش و انگیزه منافع مادی نیست، اصلاً نفی آنهاست. مذهبی ها و مارکسیست ها هر دو در اخلاق مشترک اند. او هم به اخلاق مذهبی معترف است و همان را تکیه می کند. حتی امروز می بینیم که آنها بیشتر از ما تکیه می کنند!!

الان چه کسی مصداق روایت کونوالالظالم خصما و لالمظلومین عونا است؟ مذهبی ها یا آنها؟ این خودش یک دعوت اخلاقی مذهبی است اما می بینیم که امروز آنها بیشتر از مومنین به آن عمل می کنند.[۳]

دکتر شریعتی از آنجا که مارکسیسم را نمی داند و از ماتریالیسم جز لَش بودن، به لذات مادی و دنیائی توجه داشتن، درک دیگری ندارد، ایثارگری مارکسیست ها در سطح مومنین، تا چه رسد برتر از مومنین، برایش شگفت انگیز است و نمی تواند رابطۀ مارکسیسم را با تعهد و جان باختن دریابد. شریعتی در شگفت است که چگونه می توان به ماتریالیسم باور داشت و به ارزش های انسانی ارج گذاشت. او فضائل اخلاقی و گرامی داشتن ارزش های انسانی را در انحصار مذهب و آنهم مذهب اسلام در می آورد با آنکه سیاه بر روی سفید می نویسد:

استثماری وقیحانه تر از استثمار امریکائی در بین همین مومنین و حاجی های بازار خودمان و سرمایه داری های مومن و مقدس و واقعاً معتقد ما وجود دارد و در عین حال اسمش اسلام است و شدیدترین و تندترین اسلام و تشیع ابوذری باز هم مطرح است[۴]

 در زمینۀ سیاسی هم همین مومنینی که غیر مسلمان را تکفیر می کنند و او را مهدورالدم می شمارند، برای حفظ منافع طبقاتی خود آنچنان ظلم و ستم بر مردم بینوا روا میدارند که روی مشرکین و ظالمین به نام را سفید می کنند. استثمار و ظلم و ستم همه جنبۀ طبقاتی دارد و شریعتی آنچنان در لاک خود فرو رفته که نمی بیند آنجا که پای منافع مادی به میان میاید جائی برای آن ارزش هائی که او به اسلام نسبت میدهد باقی نمی ماند. شریعتی به جای آنکه بر اساس اعتقاد فوق به این نتیجه برسد که مومنین و حاجی های بازار و سرمایه داران مومن و مقدس بر طبق سرشت طبقاتی خود عمل می کنند و منافع طبقاتی، اسلام نمی شناسد، اینگونه نتیجه می گیرد که اینها مسلمان نیستند عثمانی زندگی می کنند و برای ابوذر اشک می ریزند. بر اساس جهان بینی مارکسیست رفتار سرمایه داران کاملاً قابل درک است ولی بر اساس ایدئولوژی اسلامی شریعتی، نامفهوم است همانطور که تعهد، مبارزه و ایثار در مارکسیسم برای او تضادی حل نشدنی است. همه کس توضیح طبقاتی مارکسیسم را می فهمد ولی واقعیت استثمار و ظلم و ستم همراه با ایدئولوژی اسلامی برایش لاینحل است.

 

ماتریالیسم و ایده آلیسم

دکتر شریعتی خصائل اخلاقی مانند تعهد، مسئولیت، مبارزه به خاطر ارزش های انسانی، ایثار وغیره را در تضاد با مارکسیسم می بیند و از این جهت بر این عقیده است که مارکسیست در گذران زندگی پیرو ماتریالیسم است و در اخلاق پیرو ایده آلیسم. او این دو واژه را نه به معنای فلسفی که به معنای عامیانۀ آنها می گیرد. ماتریالیسم یعنی در اندیشۀ ارضای نیاز های مادی و معیشتی بودن، به حظائظ و لذات توجه داشتن. ایده آلیسم یعنی ایده آلی در سر پروراندن ولو آنکه این ایده آل در عالم تخیلات باشد. شریعتی در یک جا این تعریف را از ماتریالیسم بدست می دهد:

ماتریالیسم، به معنای تلقی جهان به صورت یک سازمانی است که بر عناصر مادی بنا شده و حرکت و تغییر و عملش ناخود آگاه و بی معنی و بی هدف انجام می شود.

من در مورد هدف داشتن و یا بی هدف بودن جهان جداً صحبت خواهم کرد، اما از این عبارت به خوبی مشهود است که این تعریف ماتریالیسم از متفکرین یونان و ماتریالیست های قرون ۱۷ و ۱۸ گرفته شده است. اگر به تعریف شریعتی از ماده، نظری بیفکنیم این مطلب به وضوح نمایان می شود:

ماده در فلسفۀ ماتریالیسم یعنی هر چه را که علم فیزیک ماده بگوید (به عنوان عنصر اصلی ساختمان طبیعت) و فیزیک در قرن ۱۹ اتم را ماده می گوید (در حالیکه فیزیک امروز ماده را شکافته و نه اتم و نه حتی انرژی را عنصر اولیه جهان فیزیک نمیداند، بلکه این دو را جلوه هائی از یک (نمی دانم چه؟) ای میداند که در برابر علم تمکین نمی کند)![۵]

بنابر این ماتریالیسم یعنی اعتقاد به اصالت اتم، یعنی بازگشت به دموکریت در یونان قدیم، دکتر شریعتی که در آثارش هر جا که فرصتی دست داده به مارکسیسم هجوم می برد، متاسفانه مفهوم ماتریالیسم را در مارکسیسم نمیداند. و ای کاش شریعتی بر این تعریف استوار می ماند. اما اگر از عبارات فوق در تعریف ماتریالیسم بگذریم، همه جا ماتریالیسم به معنی لش بودن، پایبند منافع اقتصادی و مادی بودن، به ارزش های انسانی و فضایل اخلاقی ارج ننهادن آمده است:

... یک روشنفکر لَش نیست که بگوید: دنیا هیچ حسابی ندارد، هیچ به هیچ است، ماتریالسم است. نه خدائی هست و نه فردائی... و به لذات و عیاشی و به هر چه بهتر زندگی کردن پناه ببر، هر کاری دلت می خواهد بکن... چنین دعوتی نمی کند. اگر چنین دعوتی بکند با ماتریالیسم و جبر تناسب دارد. چنانکه در گذشته ماتریالیسم همیشه زیر بنای لَش بودن بوده...[۶]

تو که در جهان به ماتریالیسم تکیه میکنی مثل من و بهتر از من در زندگی و در اخلاق به ارزش های انسانی تکیه می کنی...! و بعد مرا دعوت می کنی که... زندگی مادی ام را، وجود مادی ام را، منافع اقتصادی ام را برای یک آرمانی فدا کنم که آن آرمان مبارزه با استثمار و نفی استثمار در دو سه نسل دیگر است، موقعی که من نیستم و نتیجۀ عملم نه به وجود مادی ام بر می گردد، و نه به منافع اقتصادی ام! وقتی که اصالت ماده را در عالم اعتراف کنم به چه دلیل می توانم در عمل، در مبارزه با ظلم، وجود مادی و منافع اقتصادی و لذت های غریزی ام را نفی کنم...[۷]

در جای دیگر خطاب به مارکسیست که به خاطر مبارزه با ظلم و ستم و حق طلبی و ارزش های انسانی از همه چیز خود، حتی جان خود میگذرد چنین می گوید:

تو ایده آلیستی!؟ اگر زندگی عیش و عشرت و بی بند و باری داشتی ایراد نداشتم! چون با جهان بینی و فلسفۀ زندگی تو سازگار بود، برای اینکه جهان بینی پوچی و بی خدائی با اخلاق بر اساس بی دردی و لاابالی گری متناسب است! (همانجا، ص. ۱۵)

می بینید که شریعتی در همه جا از همان تعریف دموکریت هم عدول می کند و ماتریالیسم را به شیوۀ اپیکور توصیف و تفسیر می نماید. شریعتی در واقع به انتقاد از مارکسیسم مبادرت می ورزد در حالیکه آن را نمی شناسد و حتی از درک پایه فلسفی آن نیز که ماتریالسم باشد ناتوان است. اصولاً در ایران امروز انتقاد به مارکسیسم از جانب کسانی صورت می گیرد که نسبت به آن بیگانه اند. یکی بر اساس منطق ارسطو امور معیشتی را (درست به اصطلاح توجه کنید که چیزی جز خوراک و پوشاک و مسکن نیست) عامل تکامل می دانست و در آخر کار از آن عدول کرد و نقش اساسی را مانند هگل از آنِ افکار شمرد و بالاخره شریعتی هم پایه فلسفی مارکسیسم، ماتریالیسم دیالکتیک را می کوبد، بدون آنکه درک صحیحی از ماتریالیسم و دیالکتیک داشته باشد. اصولاً وقتی تعبد جای تعقل را گرفت تحجر فکری امری ناگزیر است.

در نزد شریعتی نه تعریف ماتریالیسم آنگونه که مارکسیسم به آن می پردازد درست است و نه تعریف ماده. وقتی به چیزهائیکه با آنها سر و کار داریم توجه کنیم می بینیم که این چیز ها یا مادی اند (مانند اشیاء و پدیده ها و روند های طبیعت) و یا فکری، معنوی که فقط در ذهن انسان وجود دارد. در خارج از چیز های مادی و فکری در جهان چیز دیگری نیست. چگونگی رابطۀ میان این دو است که مرز میان ماتریالیسم و ایده آلیسم را ترسیم می کند. سخن بر سر این است که میان مادی و فکری کدام یک اصالت دارد، کدام یک مقدم بر دیگری و کدامیک آفرینندۀ دیگریست. ماتریالیسم اصالت را به مادی می دهد و فکری و معنوی را محصول و آفریدۀ مادی میداند، در ایده آلیسم تقدم و اصالت با فکری و ایده ای است که همۀ جهان هستی را می آفریند.

بدینسان ماتریالیسم یک مقوله فلسفی و جهان بینی است و نه مقوله ای در عرصۀ اخلاق. ماتریالیسم پایه فکری لش بودن، خوشگذرانی و نفی ارزش های انسانی نیست، بلکه پایه یک جهان بینی انتظام یافته است که جهان را همانطور می بیند که هست. ماتریالیسم در عین حال بر آن است که جهان شناختنی است و در آن سُری یا اسراری نیست که نتوان به آن دست یافت. دستاورد های هزاران سالۀ بشریت، مصداق صحت این حکم است. هیچ دلیلی نیست که انسان در کار شناخت جهان دچار یاس و بد بینی باشد، هیچ دلیلی بر این ادعا نیست که انسان به حقیقت اشیاء و پدیده ها پی نخواهد برد یا به گفتۀ شریعتی بخشی از اسرار طبیعت بر انسان برای همیشه پوشیده خواهد ماند.

روشن است که شریعتی از ماتریالیسم و به ویژه ماتریالیسم مارکسیست درک درستی ندارد و این مانع آن نیست که به ماتریالیسم بتازد و آن را مبنای لش بودن معرفی کند و در شگفت بماند که چگونه چنین لشانی در مبارزه با ستم و همدردی با محرومان بر او و هم کیشان او سبقت می گیرند و حتی با طیب خاطر جان خود را هم بر سر این مبارزه میگذارند.

سخن تنها بر سر درک ناصحیح از مقولۀ ماتریالیسم نیست. ماتریالیسم مارکسیست بر آن است که جهان چیزی جز مادۀ متحرک و متغیر نیست که شعور، اراده، اندیشه، تئوری و ... زائیدۀ آنست. اما ماده چیست؟ آیا منظور از مقولۀ فلسفی ماده، اتم است؟ در ماتریالیسم مارکسیست مقولۀ فلسفی ماده نمایشگر واقعیت خارجی است. واقعیتی که در وراء انسان و ذهن و شعور او مستقل از انسان و ذهن و شعور او وجود دارد واقعیتی که توسط اعضاء حواس در مغز انسان نقش می بندد.

این واقعیت خارجی برای وجود داشتن نیازی به انسان ندارد چنانکه جهان هستی پیش از آنکه انسان در صحنۀ گیتی پدید آید وجود داشته است. بنابر این اتم همانقدر در دایرۀ مقولۀ ماده قرار می گیرد که میدان مغناطیسی یا رنگ، بو یا جامعه، سوسیالیسم، سرمایه داری، انقلاب و... به علاوه مقولۀ فلسفی ماده به هیچوجه ارتباطی با ساختمان آن، خواص آن، اشکال آن، شیوۀ تغییر و تکامل آن ندارد. شناخت انسان در بارۀ ساختمان ماده می تواند دستخوش تغییر گردد و عمیق شود. چنانکه امروز شناخت ما از اتم همان شناخت قرون ۱۸ و ۱۹ نیست. امروز اتم، که آن را تجزیه ناپذیر می دانستند به انبوهی از ذرات تقسیم می شود ولی همۀ اینها در خارج از ذهن و مستقل از آن وجود دارند. بنابر این نباید واقعیت عینی را که در وراء انسان و مستقل از او وجود دارد با این مسئله که ساختمان این واقعیت چگونه است، یکی شمرد.

مقولۀ ماده یا مادی از عام ترین مقولات است، همه چیز را و نه فقط یک نوع مشخص ماده را با صفات فیزیکی و شیمیایی معین، در بر می گیرد و از این جهت جامع است. در عین حال آنچه که فکری و معنوی است از شمول آن بیرون است. لازم به تذکر است که وجود چیز های مادی و ایده ای به این معنی نیست که مارکسیسم در جهان هستی به ثنویت معتقد است. یعنی به دو جهان ایده و ماده که مستقل از یکدیگر اند و مستقل از یکدیگر تکامل میابند. تمام چیز های فکری و ایده ای انعکاس واقعیت دنیای مادی در مغز انسان است. این انعکاس جز در سایه وجود مادی امکان پذیر نیست، بدون دنیای مادی سخنی هم از دنیای فکری نمی تواند به میان آید. بنابر این ماتریالیسم تنها به یک جوهر، به یک وجود، به وجود ماده و در نتیجه به یگانگی و وحدت جهان (Monisme)معتقد است. برای مارکسیسم جهان هستی چیزی جز مادۀ متحرک و متغیر نیست و این آنقدر در زمرۀ بدیهیات است که همه کس آن را با اعضای حواس خود حس می کند.

به مارکسیسم ایراد می گیرند که ماده را مطلق می کند و در جهان به ماده ای معتقد است که دیگر از تغییر و حرکت و تضاد و... برخوردار نیست، چیزیست غیر از آنچه که در تغییر و تکامل دائمی است. آری مارکسیسم بر آن است که ماده مطلق است اما مطلق به چه معنی؟ مطلق یعنی مستقل از همه چیز، مطلق یعنی چیزی که هیچ حد و مرزی نه در زمان و نه در مکان برای آن متصور است، مطلق یعنی چیزی که آفریده نشده و هرگز پایان نمی پذیرد. بدین معنی ماده وجودی مطلق است و برای موجودیت خود نیاز به وجود دیگری ندارد، در زمان و مکان آغاز و پایانی برای آن نیست.

اما در نزد مارکسیست ها ماده جوهر مطلقی نیست که فلسفۀ ایده آلیستی از آن مایه می گیرد، جوهر متافیزیکی نیست که در ماوراء جهان هستی باید به جستجوی آن پرداخت. ماده موجودیت خود را در کثرت و تنوع اشیاء و پدیده ها، در تفاوت های کیفی بی پایان اشکال تکامل جلوه گر می سازد. البته مقوله ماده را از آنجائی که خود آفریدۀ تفکر و تجرید است نمی توان نشان داد. کسانیکه می طلبند ماده به آنها نشان داده شود همان هائی می باشند که آن را در وراء تنوع و تکثر اشیاء و پدیده ها می جویند. مقولۀ ماده به مثابه محصول تفکر و تجرید مانند تمام مقولات فلسفی دیگر به حس در نمی آید. ماده از طریق بررسی و پژوهش اجسام و پدیده های جداگانه، ناگزیر انسان را به شناخت ماده به مثابه مقولۀ فلسفی رهنمون می سازد.


 

[۱] - (جهانی بینی توحیدی، ص. ۹)

[۲] - (جهان بینی توحیدی، دفتر دوم، ص. ۴۲)

[۳] - (مذهب، تکامل، جهان بینی، نوار سخنان دکتر شریعتی، نشر پیام و خون، ص. ۱۲ و ۱۵)

[۴] - (جهان بینی توحیدی دفتر دوم، ص. ۹)

[۵] - (دیالکتیک و تضاد، یادداشت زیر صفحۀ ۴۲)

[۶] - (مذهب، تکامل، جهان بینی، نشر پیام و خون، ص. ۹ و ۱۰)

[۷] - (همانجا، ص. ۱۱)

  ***


www.razmendagan.com                                                                                 afgrazm@gmail.com