www.razmendagan.com                                     afgrazm@gmail.com


رئالیزم اسلامی و فلسفۀ مارکسیست

داکتر غلام حسین فروتن

بازتایپ و ارسال از : سازمان انقلابی افغانستان

       ۰۳ جنوری ۲۰۱۳


بخش سوم

به هر حال بنابر رئالیسم اسلامی آنچه در خارج از ما عینیت و واقعیت دارد، آنچه تشکیل دهندۀ خارج و عالم عین است هستی است، وجود است.

هستی چیست؟ هستی، وجود یک مفهوم ذهنی است، یکی از مقولات فلسفی است. این مفهوم مانند هر مفهوم و مقولۀ فلسفی یا علمی دیگر از عالم خارج اقتباس می شود. در خارج از ذهن، اشیاء و پدیده های گوناگون و متنوعی هستند که هیچ وجه شباهتی با یکدیگر ندارند و با صفات متعددی از یکدیگر متمایز می گردند مانند سنگ، درخت، آب، آهن و... معذالک یک مقایسۀ ساده معلوم میدارد که آنها در یک چیز با هم مشترک اند و آن هم اینست که همه صرفنظر از صفات و وجوهی که آنها را از هم جدا می کند، صرفنظر از تعیین خود، وجود دارند. هستی و وجود وجه مشترک تمام اشیاء و پدیده های جهان خارج است. ذهن انسان با مقایسۀ این اشیاء وجه مشترک آنها را بیرون میکشد و از آن مفهوم یا مقولۀ هستی میسازد. مقولۀ هستی محصول فعالیت ذهن است، ذهنی است، انتزاع است. رئالیسم اسلامی این مقولۀ ذهنی را از جایگاه اصلی آن که مغز انسان است جدا میکند، مطلق میکند، به آن عینیت و واقعیت می بخشد و آن را آفرینندۀ همۀ اشیاء و پدیده ها و همۀ ماهیت ها به حساب میگذارد و بر عکس اشیاء و پدیده ها را که عینیت و واقعیت دارند قالب های ذهنی میشمارد. آیا این فکر وارونه نیست و نباید در آن سر را به جای پا و پا را به جای سر قرار داد؟ نویسندۀ اصول فلسفه با اینکه هستی را مشترک فیه همۀ امور میداند و این خود میرساند که مقولۀ هستی وجه اشتراک همۀ اشیاء و پدیده هاست یا به بیان دیگر هستی از چیستی ها بر میخیزد. معذالک جریان را وارونه میکند و هستی را واقعیت عینی مینمایاند که همۀ چیستی ها از آن بر میخیزند. نویسنده بر آن است که مفهوم وجود از واقعیت های خارج انتزاع میشود و انتزاع یک عمل خاص ذهنی است[۱]. اما او به این انتزاع که محصول ذهن است عینیت میدهد و می نویسد: اصالت در خارج، از آن هستی بوده و مهیات پنداری و اعتباری اند. آیا ایده آلیسم جز این می گوید؟ برای رئالیسم اسلامی واقعیت خارج یک واقعیت ایده ای، یک مفهوم عام است که به هر یک از اشیاء و پدیده های طبیعت جامۀ خاص او را می پوشاند و آن را از کتم عدم بوجود میاورد. در اینجا نیز جهان خارجی مانند ایده آلیسم ذهنی زائیدۀ ذهن است با این تفاوت که ایده آلیسم ذهنی جهان مادی را زائیدۀ احساس میداند و رئالیسم در روند شناخت از احساس فراتر میرود و به مرحلۀ تعقلی میرسد و پس از آنکه مقولۀ هستی را از دنیای خارج نتیجه میگیرد، آن را به یک جوهر مستقل مبدل میسازد که گویا عینی است و پیش از شناخت و مستقل از آن وجود دارد. و از آن مهمتر اینکه شناخت آن از حیطۀ توانائی انسان بیرون است:

ما به هیچ وسیله ای واقعیت هستی را نمیتوانیم بشناسیم[۲] در جلد ۵ اصول فلسفه که سال ها نگارش و انتشار آن معطل می ماند، هستی را که باز هم تکرار میکنیم یک مقولۀ فلسفی است چنین توصیف میکند:

هستی که خود حقیقت است عین بزرگی، جلال، عظمت، کمال، وجوب و استقلال است زیرا همۀ اینها امور واقعی و حقیقی می باشند و اگر عین هستی نباشند یا از سنخ نیستی اند پس واقعی نیستند و یا از سنخ ماهیات میباشند که باز هم اعتباری و غیر واقعی خواهند بود. پس وقتی خود هستی را با دیدۀ عقل در میابیم به چیزی جز ذات واجب الوجود نمی رسیم.[۳]

بدین ترتیب مقولۀ عام هستی که وجوه مشترک همۀ ماهیات است، مطلق میشود، از پایگاه اصلی خود دور میافتد، خصلت عینی میابد و به صورت واجب الوجودی در ماوراء جهان جلوه گر می شود که آفرینندۀ کائنات است. جالب است که با آنکه واقعیت هستی را به هیچ وسیله ای نمی توان شناخت، به آنهم، اوصافی مانند جلال و کمال و استقلال و عظمت نسبت داده میشود! خصلتِ ایده آلیستی رئالیسم اسلامی و رابطۀ ایده آلیسم با مذهب از سراپای این آموزش فلسفی نمایان است. چه فرق است میان ایده آلیسم هگل که در آن ایدۀ مطلق خالق طبیعت و تاریخ است با رئالیسم اسلامی که هستی آفرینندۀ جهان مادی است؟ ایدۀ مطلق و هستی در ظاهر با یکدیگر متفاوت اند ولی در ماهیت امر تفاوتی میان آنها نیست چون هر دو شعور مطلق اند و درست همین شعور مطلق است که در نزد هر دو آموزش فلسفی آفرینندۀ جهان مادی است. مذهب در ماهیت خود همان ایده آلیسم است منتها در بیان و شیوۀ طرح مسائل و مواضع فرعی دیگر با آن فرق میکند.

اضافه کنیم که واژۀ اصالت اگرچه در حرف به معنی عینیت به کار رفته ولی در واقع معنی اصل بودن، بنیاد بودن از آن مستفاد می شود و در این حال تقدم ایده بر ماده (هستی بر طبیعت) به معنی موضع گیری ایده آلیستی در مورد مسئلۀ اساسی فلسفه از لابلای رئالیسم اسلامی آشکار است.

به هر حال آنچه برای رئالیسم اسلامی واقعیت خارج است وجود است و اما نه به آن معنی و مفهومی که همه از آن میفهمند، یعنی اشیاء و پدیده های خارج، بلکه وجود به مثابه وجود و هستی به مثابه هستی و فلسفۀ اسلامی نیز علم به وجود و هستی است. مطهری در کتاب علوم اسلامی موضع فلسفۀ اسلامی را با صراحت و روشنی بیشتری بیان میکند:

فلسفه در اصطلاح غیر رایج نام فلسفه اولی است و آن علمی است که در بارۀ کلی ترین مسائل هستی که مربوط به هیچ موضوع خاص نیست و به همۀ موضوعات هم مربوط است بحث می کند، علمی است که همۀ هستی را به عنوان موضوع واحد مورد مطالعه قرار میدهد.[۴]

واگر به این گفتۀ اصول فلسفه باور کنیم که ما به هیچ وسیله واقعیت هستی را نمیتوانیم بشناسیم آنگاه باید گفت که فلسفۀ اسلامی علم به آن چیزی است که علم به آن هرگز دست نمیدهد و به هیچ وسیله ای شناخت آن امکان پذیر نیست. بدیهی است رفتن به دنبال علمی که از پیش دسترسی به آن در توانائی نیست کاری عبث و  بیهوده است و هیچکس خود به چنین زحمتی را روا نمیدارد به ویژه آن نیروهائی که خواستار حقیقت اند و در علم به هستی جز تخیلات چیز دیگری نمی یابند که آنهم با کلمات و عباراتی بیان می شود که جز برای احباب مفهوم نمی افتد. نویسندگان اصول فلسفه در جلد 5 در مورد فلسفۀ الهی این گونه اظهار نظر می کنند:

بدون شک معانی و مفاهیم حکمت الهی آنگاه که بخواهد در سطح تعلقات فلسفی ظاهر گردد یک ظرفیت و گنجایش فکری خاصی را ایجاب می کند که با ظرفیت ادبی یا فنی یا طبیعی یا ریاضی کاملاً متفاوت است، یعنی ذهن باید در یک بعُد و جهت خاص وسعت یابد تا ظرفیت اینگونه اندیشه ها را پیدا کند.[۵]

چنین ظرفیت و گنجایش فکری را در کمترین کسی میتوان سراغ گرفت. در دنیای امروز کسی را نمی توان یافت که فکر خود را در یک بعُد و در یک جهت خاص به کار اندازد. هر کس می کوشد مسائل را در ابعاد مختلف و همه جانبه بنگرد و راه صحیح هم همین است چون بررسی همه جانبه و در ابعاد مختلف یگانه راه دست یافتن به حقیقت است. اما حکمت الهی به شما می گوید که به فکر خود یک بعُد و یک جهت بدهید و آنچنان در این راه مصرانه پیش روید تا سرتان به سنگ لحد بخورد و تازه بفهمید که سراسر عمر در جهل مرکب دست و پا زده اید. و آنوقت با این اصول فلسفه و با این شیوۀ تفکر است که میخواهند جوانان را به جهان بینی توحیدی جلب نمایند و رقیب مارکسیسم را از میدان بدر کنند!

 

فلسفۀ مارکسیست

فلسفۀ مارکسیست نه فلسفۀ احباب است و نه به مشتاقان فرا گرفتن آن توصیه میکند که شعور خود را به یک جهت خاص و به یک بعُد محدود سازند. بر عکس آنها را ترغیب می کند که به مسائل تا آنجا که مقدور است به طور همه جانبه و در تمام ابعاد بیندیشند. تنها از این راه میتوان هر چه بیشتر به حقیقت نزدیک شد، هر چه بیشتر به موفقیت دست یافت.

فلسفۀ مارکسیست عالی ترین شکل تکامل فلسفه است که بر اثر مبارزۀ طولانی جهان بینی های متضاد شکل گرفته است و در پیدایش آن نه تنها مکاتب مختلف ماتریالیسم که مکاتب مختلف ایده آلیسم نیز نقش خود را ایفا کرده اند. فلسفۀ مارکسیست وارث همۀ دستاورد های مثبت و مترقی فلسفه طی هزاران سال تاریخ فلسفه است.

گاه فلسفۀ مارکسیست را مورد نکوهش قرار میدهند که گویا خود جهت خاصی دارد، تمام طبقات و اقشار اجتماعی را از یاد می برد و فقط طبقۀ کارگر را در مرکز دید خود قرار میدهد و دفاع بی چون و چرا از منافع و آرمان های طبقۀ کارگر را بر عهده می گیرد. آری، فلسفۀ مارکسیست درست به همین جهت عالیترین شکل تکامل فلسفه است که فلسفۀ پرولتاریا، این انقلابی ترین و پیشرو ترین طبقۀ اجتماع کنونی است. اینکه مارکسیسم و فلسفۀ آن بر طبقۀ کارگر تکیه می زند خود از بررسی دقیق و همه جانبۀ سرمایه داری بر خاسته که آخرین شکل نظام استثماری است. این جامعه ناگزیر جای خود را به جامعه ای خواهد داد که در آن به تدریج طبقات رو به زوال خواهند رفت، جامعه ای بی طبقه، بری از استثمار و ستم ملی و طبقاتی بر سراسر گیتی مستقر خواهد گردید و راه را برای آزادی بیش از پیش انسان از قیود طبیعت و اجتماع خواهد گشود. استقرار چنین جامعه ای محصول خیالبافی نیست بلکه از قانونمندی های حاکم بر جامعه سرمایه داری بر میخیزد. گریزی هم بر آن نیست. در خلال جنگ جهانی اول استقرار چنین جامعه ای آغاز گردید و پس از پایان جنگ جهانی دوم دامنۀ آن تا آنجا توسعه یافت که در حدود یک سوم تمام بشریت را در بر گرفت. متاسفانه این دستاورد انقلابی عظیم پرولتاریا دیری نپائید و بر اثر مبارزۀ حاد طبقاتی و فقدان تجربۀ کافی پرولتاریا در پیشبرد مقاصد و اهداف انقلاب بر باد رفت. اما پرولتاریا بار دیگر مبارزه را از سر می گیرد و بدون شک بار دیگر راه جامعۀ بی طبقه را خواهد پیمود. بدینسان فلسفۀ پرولتاریا سرشار از خوش بینی و بشر دوستی است و این یکی از خصوصیات این فلسفه است که آن را از فلسفه های دیگر متمایز میسازد. تکامل پرولتاریا، رشد و تکامل مبارزۀ طبقاتی او در جهت تکامل جامعه، در جهت نیل جامعه به جامعۀ عالیتری است. آیندۀ پرولتاریا همان آینده ای است که قوانین جامعۀ سرمایه داری پیش بینی میکند. پرولتاریا و مبارزۀ طبقاتی او پایه و اساس حرکت به سوی چنین آینده ای است. فلسفۀ مارکسیست فلسفۀ پرولتاریاست برای آنکه پرولتاریا آیندۀ بشریت است، آینده ای درخشان و تابناک پرولتاریا رُکن اساسی استقرار جامعۀ فارغ از کلیۀ مفاسد و پلید های است. آیا مارکسیسم حق ندارد برای رسیدن به چنین آینده ای پرولتاریا را در مرکز دید خود قرار دهد؟

فلسفۀ مارکسیست خصلت طبقاتی خود را نمی پوشاند، با صراحت جنبۀ طبقاتی خود را اعلام میدارد و با پیگیری آن را دنبال می کند. اصولاً فلسفه یکی از اشکال شعور اجتماعی است که جنبۀ طبقاتی دارد و عمیقاً با منافع و اهداف طبقاتی در پیوند است. فلسفۀ پرولتاریا و دفاع پیگیر از آن در راستای تکامل و پیشرفت جامعه است و در نهایت به معنی آزاد کردن توده های زحمتکش و بشریت مترقی از نیرو های اهریمنی طبیعت و اجتماع است. چرا باید بر چنین خصلتی، بر چنین مبارزه ای سرپوش گذاشت؟ فلسفۀ بورژوازی یا بهتر بگوئیم گرایش های فلسفی بورژوازی در اندیشۀ حفظ وضع موجود و جلوگیری از تحول عمیق و بنیادی جامعۀ سرمایه داری است، فلسفه هائی است که آیندۀ انسان را تاریک و شناخت انسان را از طبیعت و جامعه و در نتیجه رهائی انسان را از قیود طبیعی و اجتماعی ناممکن میسازد، فلسفۀ طبقات استثمارگر سرشار از یأس، بدبینی و ناامیدی است، همۀ مفاهیم را در هم میریزند، قلب میکند، حقایق را دگرگون میسازد، توده ها را از مبارزه مأیوس می گرداند یا به آینده ای فریبنده اما موهوم و غیر واقعی نوید میدهد. و اینها همه برای آنکه از طبقه و امتیازات طبقاتی خود صیانت به عمل آورد و استثمار و ستم طبقاتی را جاودانی و ابدی بنمایاند. بدیهی است چنین فلسفه هائی نمیتوانند صریح و بی پرده ماهیت طبقاتی خود را اعلام دارد.

در جامعۀ طبقاتی تمام اشکال شعور اجتماعی مانند سیاست، حقوق، هنر، مذهب و غیره خصلت طبقاتی دارد. فلسفه از این حکم مستثنی نیست. آخر بورژوازی که در زمینۀ سیاسی و اقتصادی با وضع قوانین و ایجاد نیروهای انتظامی، با قوۀ قهریه از منافع و قدرت سیاسی خود حراست می کند چگونه ممکن است اشکال دیگر شعور اجتماعی مانند علم، فلسفه و هنر را مورد استفاده قرار ندهد. بورژوازی ایدئولوژی خود را دارد و آن را از طریق آموزش و پرورش و همۀ رسانه های عمومی و همۀ وسایل تفریح در نسل ها رسوخ میدهد. بورژوازی در عین حال با ایدئولوژی طبقۀ کارگر به مقابله بر می خیزد و این کار را با دست ایدئولوگ های خود، با دست روشنفکرانی که به خدمت او در می آیند، انجام میدهد. طبقاتی بودن ایدئولوژی آنچنان آشکار و هویداست که هر کس آن را به چشم می بیند. و این اولین خصوصیت فلسفۀ مارکسیست است که خصلت طبقاتی آنست.

دومین خصوصیت فلسفۀ مارکسیست خصلت علمی آنست. فلسفۀ مارکسیست بر پایه دستاورد های علوم بنا شده و با علوم در تماس و ارتباط نزدیک است. فلسفۀ مارکسیست دستاورد ها و نتایج علوم را بر اساس فلسفۀ مادی و با اسلوب دیالکتیک تحلیل  میکند، تعمیم میدهد و یک سیمای همه جانبه و علمی از جهان عرضه میدارد. در واقع این علوم مختلف اند که مواد و مصالح لازم را برای حل وظایف فلسفی در اختیار فلسفه می گذارند. فلسفۀ مارکسیست نه تنها از علوم کسب می کند بلکه با تعمیم دستاورد های آنها یک جهان بینی منسجم، یک اسلوب تحقیق و پژوهش علمی و یک تئوری شناخت، به علوم ارائه میدهد. بدین ترتیب فلسفۀ مارکسیست و علوم یکدیگر را تکمیل میکنند و لازم و ملزوم یکدیگرند.

فلسفۀ مارکسیست مافوق علوم نیست، علمی در کنار علوم است. نه علم، بی نیاز از فلسفۀ مارکسیست است و نه فلسفۀ مارکسیست خود را بی نیاز از علم می شمارد. این نظریه که فلسفۀ مارکسیست برای علوم نه تنها مفید نیست بلکه جلوی رشد و تکامل آن را می گیرد، این نظریه نیز که فلسفه که تعقلی است و نباید با علوم که گویا تجربی اند سروکار داشته باشد و بالاخره این نظریه که شناخت را به نتایج و دستاورد های علمی محدود می کند و آنها را از فلسفه بی نیاز می شمارد از دیدگاه فلسفۀ مارکسیست کاملاً مردود و مطرود است.

فلسفۀ مارکسیست بر اساس دستاورد های علوم بنا شده و اصول و احکام و قوانین آن در انطباق با نتایج علوم است. نتایج و دستاورد های علوم نیز اصول و احکام فلسفۀ مارکسیست را تایید می کنند. جای انکار نیست که فلسفۀ مارکسیست یک جهان بینی علمی است، کسانیکه علمی بودن جهان بینی مارکسیست را انکار می کنند یا از موضوع چیزی سر در نمی آورند و یا حقیقت را قلب و وارونه می سازند.

رئالیست های اسلامی برای مقابله با مارکسیسم تلاش شگرفی بخرج میدهند تا پایه علمی فلسفۀ مارکسیست را منکر شوند بدون آنکه هیچگونه دلیلی، شاهدی یا قرینه ای ذکر کنند. اصول فلسفه و روش رئالیسم در مقدمه ای بر جلد اول که در آن آشکارا اهداف خود را مبارزه با ماتریالیسم دیالکتیک اعلام میکند، می نویسد:

ماتریالیسم دیالکتیک علیرغم ادعای طرفدارانش ارتباطی با علوم ندارد و تمام اصول آن یک نوع تحریفات و استنباطات شخصی است که عده ای به سلیقۀ خود کرده اند[۶]

براستی فقط جسارت اسلامی قادر است با این بی پروائی پا بر روی حقایق بگذارد! همین نویسنده پس از گذشت چند ده سال مجبور است نظر خود را تعدیل کند و بگوید:

اینها (مارکسیست ها) از یکطرف می گویند فلسفۀ ما فلسفۀ علمی است یعنی فلسفه ای صد در صد مبتنی بر علوم است، فلسفه ای که مبنای استنتاج و مبادی آن را از علوم گرفته است، در واقع تعمیمی است از قواعد علمی و پلی میان مسائلی که در علوم ثابت شده است و از مجموع اینها فلسفه هائی به نام فلسفۀ علمی بوجود میاورند که هیچوقت هم نمی شود با چنین کار فلسفه ای با آن کلیتی که فیلسوفان ساخته اند، ساخت.[۷]

معلوم میشود گذشت چند سال و لابد برخوردی با فلسفۀ مارکسیست اندک تحولی در افکار و نظریات نویسنده پدید آورده است. دیگر سخن از این نیست که ماتریالیسم دیالکتیک... ارتباطی با علوم ندارد، سخن از این نیست که اصول ماتریالیسم دیالکتیک تحریفات و استنباطات شخصی است، صحبت بر سر این است که مبنای استنتاج و مبادی این فلسفه از علوم گرفته شده است، فلسفۀ مارکسیست در واقع تعمیمی است از قواعد علمی و پلی میان مسائلی که در علوم ثابت شده است. البته اینها را از زبان مارکسیست ها می گوید معذالک دیگر صحبت از تحریفات و استنباطات شخصی و عدم ارتباط با علوم نیست. اما اینبار برای طرد فلسفۀ مارکسیست به این دستاویز متوسل می شود که با تکیه بر استنتاجات و دستاورد های علوم و تعمیم آنها نمی شود فلسفه ای با آن کلیتی که فیلسوفان ساخته اند، ساخت و این راست است. اساساً دوران فلسفه با آن کلیتی که فیلسوفان ساخته اند به پایان رسیده است و مارکس و مارکسیسم هم بر آن نیست که چنین فلسفه ای بسازد. در دورانی که علوم با پیشرفت های شگرف و شگفت خود شناخت انسان را از ریزترین ذرۀ اتم تا عظیم ترین ستارگان و کهکشان ها با عمق و دامنۀ بیسابقه ای گسترش داده و میدهند، دیگر هیچکس این دیوانگی را به خرج نمی دهد که در اطاق در بسته بنشیند، در دنیای تخیلات و پندار ها سیر کند و فلسفه ای با کلُیتی که کانت و هگل یا حتی فوئرباخ ساخته اند، بسازد. فلسفۀ علمی به فلسفۀ کلاسیک پایان داد. علم به مسائل مربوط به شناخت جهان پاسخ داده است یا پاسخ خواهد داد. یگانه فلسفۀ ممکن، همان فلسفه ای است که بر مبنای نتایج علوم و تعمیم آنها ساخته می شود و این همان فلسفۀ ممکن، همان فلسفه ای است که بر مبنای نتایج علوم و تعمیم آنها ساخته می شود و این همان فلسفۀ مارکسیست است. در فلسفۀ علمی هیچ مسئله ای نیست که بر پایه علمی استوار نباشد و هیچ مسئله ای نیست که مورد نیاز علم (هر علمی) واقع نشود. تنها فلسفۀ مارکسیست است که در دنیای امروز و دنیای آینده پاسخگوی مسائل فلسفی است. البته شیفتگان فلسفۀ آنچنانی هنوز هم می توانند خود و دیگران را با مسائلی مانند روح، ماوراء طبیعت، دنیای آخرت، فطرت انسان، حقیقت انسان و جهان بینی توحیدی و نظائر این ها سرگرم کنند. آنها که به علم باور ندارند، هرگز خلع سلاح نمی شوند با آنکه علوم آنها را پیوسته از سنگری به سنگر دیگر عقب می نشاند. منافع طبقاتی آنها طرد علم را ایجاب می کند. ولی این مسائل همه موهوم اند و بیگانه با جهانی که مادر آن به سر می بریم و آنها هرگز جوابی جز آنچه که علم به آنها داده، نخواهند یافت.

سومین خصوصیت فلسفۀ مارکسیست خصلت انقلابی آنست. اگر فلسفه های گذشته فقط به تفسیر و تبیین جهان پرداختند و برای اینکار اندیشۀ خود را به کار می انداختند، فلسفۀ مارکسیست به جهان بر خوردی کاملاً متفاوت دارد. فلسفۀ مارکسیست بر آنست که وظیفه فلسفه تنها تفسیر و تبیین جهان نیست بلکه قبل از هر چیز راهنمایی برای تغییر و دگرگونی آنست. فلاسفه فقط به تبیین و تفسیر جهان پرداخته اند، اما سخن بر سر تغییر آنست. تا پیش از مارکس، ماتریالیسم اگرچه پدیده های طبیعت را بدرستی ولی از دیدگاه متافیزک توضیح میداد ولی همین که پایش به جامعه میرسید در می ماند و خصلت ایده آلیستی به خود میگرفت. برای ماتریالیسم قبل از مارکس، تحولات جامعه، ثمرۀ افکار و اندیشه ها است، افکار و اندیشه های زمامداران و قهرمانان که مبداء حرکات و تحولات تاریخی قرار می گیرد. مارکس ماتریالیسم را به صحنۀ اجتماع آورد، برای تبیین و تفسیر جامعه به کار گرفت و برای نخستین بار در تاریخ فلسفه، به ماهیت و نقش پراتیک اجتماعی انسان ها پی برد و با آوردن پراتیک (پراکسیس) در دائرۀ فلسفه به وحدت دیالکتیکی تئوری و پراتیک دست یافت. وحدت تئوری و پراتیک ناگزیر به این نتیجه می انجامد که فلسفۀ مارکسیست فقط جهان بینی علمی نیست بلکه راهنمای عمل (عمل برای تغییر جهان مادی) است. وحدت ناگسستنی تئوری و پراتیک به فلسفه خصلتی عمیقاً انقلابی میدهد و ایمان به فلسفۀ مارکسیست ناگزیر به ایمان به مبارزۀ انقلابی برای تغییر و تحول عمیق جامعۀ موجود، استقرار جامعه ای نوین می انجامد. این یکی از نکات برجستۀ فلسفۀ مارکسیست است که هرگز نباید آن را از نظر فرو انداخت. بدون جنبۀ پراتیک، فلسفۀ مارکسیست به آموزش یک جانبه و مرده و بی شکل بدل میگردد، روح انقلابی، روح دیالکتیک که آموزش تکامل همه جانبه و متضاد است از آن سلب می شود. از اینرو است که شناخت قانونمندی های عینی طبیعت، اجتماع و تفکر که پایه فلسفی حزب طبقۀ کارگر است به افزار ایده ای نیرومندی برای تغییر جهان، برای نیل به اهداف طبقۀ کارگر، نیل به سوسیالیسم و کمونیسم بدل می شود. فلسفۀ مارکسیست چنانکه می بینیم یک تئوری بیگانه با زندگی اجتماعی نیست، علمی است که در مبارزۀ انسان دارای نقش اساسی است.

به مارکسیست ها ایراد می گیرند که می گویند کسانیکه مارکسیسم را نمی شناسند حق ندارند به انتقاد از آن بپردازند و این سخن راست است. برای قضاوت در هر مسئله ناگزیر باید آن را شناخت. هر اندازه شناخت از مسئله عمیقتر و همه جانبه تر باشد قضاوت، صحیح تر از آب در می آید. این حکم که تحقیق ناکرده حق سخن ندارد (مائو) سخنی درست است. برای انتقاد از مارکسیسم باید قبلاً آن را شناخت. اما در ایران اسلامی هر عمامه به سر یا ریشوئی که هر را از بر تشخیص نمی دهد به خود اجازه میدهد به انتقاد از مارکسیم بپردازد.

وقتی آخوندِ نماز جماعت ادعاء می کند که:

اصولاً اخلاق و رحم و مروت و فداکاری و ایثار وغیره در مکتب مارکس خلاف مبنا است و ساختن یک جامعۀ سالم انسانی بدون تبعیض و با اخلاق، در برنامۀ مارکس کار محالی است که دنبالش هم نیستند

او از الفبای مارکسیسم که بی اطلاع است هیچ، مارکسیسم را قیاس از ولایت فقیه و جمهوری اسلامی می گیرد. چنین کسی منتقد نیست، مفتری است.

وقتی استادی، علامه ای سیاه بر روی سفید میاورد:

اینها (مارکسیست ها) با اصلاحات مثل بیمارستان، دارالایتام ساختن و نظائر اینها مخالفند، هر چند که اصلاحات در جهت بهبود وضع هم باشد ولی چون مانع انقلاب می شود با آن مخالف اند... مردم باید هر چه بیشتر محرومیت بکشند تا نارضائی از وضع موجود بالا بگیرد و انقلاب زودتر انجام شود.[۸]

باید اذعان کرد که استاد نه تنها از مارکسیسم هیچ چیز نمیداند و حرف دشمنان غربی مارکسیسم را تکرار می کند بلکه حتی به واقعیاتی هم که در برابر چشم او میگذرد بی اعتنا است. یا اینکه وقتی به مارکسیسم نسبت داده می شود که حقانیت مساوی است با پیروزی و اگر ما پیروز شویم برحق هستیم[۹] یا اینکه در مارکسیسم هدف وسیله را توجیه می کند و انبوهی از این اِسنادات، آیا باز هم میتوان گفت که این مردمان مارکسیسم را می شناسند؟

شناخت مارکسیسم هیچ ارتباطی با مارکسیست شدن ندارد. در میان ایدئولوگ های بورژوازی کسانی را میتوان یافت که مارکسیسم را می شناسند ولی مارکسیست نیستند. فلسفۀ مارکسیست، این علم به عام ترین قوانین تکامل جهان مادی و تفکر را میتوان فراگرفت یا اقتصادی سیاسی سرمایه داری را از روی کاپیتال مارکس یا کتب آموزشی اقتصادی سیاسی آموخت، فرا گرفتن آموزش لنین از روی آثار کامل وی که در اختیار همگان است، کاملاً میسر است. شناختن مارکسیسم ملازمه ای با کمونیست بودن، یا کمونیست شدن ندارد. کسی که ماتریالیسم را واقعاً شناخت می تواند آن را هم مورد انتقاد قرار دهد. بنابرین مارکسیسم نمی گوید:

تا مارکسیست نشوی نمیتوانی مارکسیسم را بشناسی و هر کس که  مارکسیست نباشد و انتقاد بکند می گویند چون مارکسیست نیست مارکسیسم را نمی شناسد.[۱۰]

معذالک در اینجا باید به دو نکته توجه داشت: نخست اینکه مارکسیسم مانند هر شناخت دیگر از پراتیک اجتماعی سرچشمه می گیرد. پراتیک منشاء و مبداء شناخت انسان از محیط پیرامون خویش است. تا محیط پیرامون را با پراتیک تغییر ندهی از آن شناختی نمیتوانی داشته باشی. برای شناخت سیب باید آن را گاز زد، باید آن را برید تا درون آن و دانه های آن را دید، باید آن را تجزیه شیمائی کرد تا به مواد درونی آن پی برد. برای شناخت ذرات ریز اتم باید اتم را شکافت. بدون شکافتن اتم و شکستن هستۀ آن که خود مستلزم افزار و وسایل این کار است، اتم شناخته نمی شود و فیزیک اتمی با تمام تئوری های مربوط به آن به وجود نمیاید. هر کس میتواند بدون آنکه خود دست به شکافتن اتم بزند با مطالعۀ فیزیک اتمی به شناخت اتم و ذرات آن و تئوری های مربوطه آشنا شود. اما هرگز نباید فراموش کند که آنچه او در اختیار دارد، نتیجۀ پراتیک اجتماعی دیگران است و او از آن بهره برداری می کند. منشاء شناخت اتم پراتیک است اعم از آنکه من در آن سهمی داشته باشم یا نداشته باشم. البته اگر خود انسان در پراتیک وارد شود شناخت دقیقتری از موضوع پیدا می کند و حتی ممکن است در این شناخت و بسط و تعمیق آن سهیم گردد.


[۱] - جلد۲، ص. ۴۲

[۲] - جلد ۳، ص. ۴۷

[۳] - ص.۱۲۶

[۴] - ص. ۱۳۲

[۵] - ص. ۳۵- ۳۶

[۶] - جلد ۱، ص.۲۸

[۷] - (مارکس و مارکسیسم، دفتر دوم، ص. ۱۸)

[۸] - (مارکس و مارکسیسم، دفتر سوم، ص. ۱۶۰)

[۹] - (همانجا، ص. ۲۴)

[۱۰] - (مارکس و مارکسیسم، دفتر سوم، ص. ۱۰۶)

***                                                   

 

www.razmendagan.com                      afgrazm@gmail.com