www.razmendagan.com                                                             afgrazm@gmail.com 


۰۵ فبروری ۲۰۱۳

دفاع از مائو، دفاع از مارکسیسم خلاق است

دکتر غلام حسین فروتن

بازتایپ: سازمان انقلابی افغانستان

(بخش سوم)

حزب و ارتش

مائو این آموزش لنین را که "سیاست در مقام فرماندهی است" بجان و دل پذیرفته و بدان عمل کرده است. شعار او که "حزب بر ارتش فرمان میراند" یا "سیاست بر تفنگ فرمان میدهد" رابطۀ حزب و ارتش را بخوبی روشن میسازد. مائو از همان زمان که جنگ انقلابی را آغاز کرد و بویژه از ۱۹۳۵ که برهبری حزب کمونیست چین رسید فرماندهی ارتش را نیز بر عهده داشت. تمام اوامر و فرامین تا پیروزی انقلاب از جانب او صادر میشد و تمام رهنمود های مربوط به ارتش را او صادر میکرد و جمع بندیهای جنگ توده ای انقلابی نیز از جانب او صورت میگرفت. تئوری جنگ توده ای انقلابی ثمرۀ آنست. آثار چهار گانۀ مائو این واقعیت را بروشنی نشان میدهد.

اما این واقعیت آشکار مورد قبول اثر "امپریالیسم و انقلاب" نیست. او نمیتواند انکار کند که مائوتسه دون به تقدم حزب بر ارتش ایمان داشت ولی برآنست که مائو در حرف فقط آنرا قبول داشت و نه در عمل. در این اثر چنین آمده است:

"صرف نظر از فرمولهای که مائوتسه دون بکار میگرفت و از "حزب مافوق ارتش" یا "سیاست مافوق تفنگ" صحبت میکرد"، در عمل عمده بودن نقش سیاست را در زندگی کشور و ارتش نادیده می انگاشت".

اثر مذکور نمی بیند و نمیخواهد ببیند که در تمام دوران جنگ داخلی و جنگ مقاومت علیه ژاپن و دوباره جنگ داخلی، مائوتسه دون رهبر حزب و فرمانده واقعی نیروهای ارتش بود و تمام فرامین و رهنمود های ارتشی از طرف حزب صادر میگردید. این واقعیتی است که هیچکس را در آن تردیدی نیست. معذلک "امپریالیسم و انقلاب" با استناد به یک فرمان مائو به ارتش های دوم و سوم خواسته است این حرف نادرست خود را به اثبات رساند و بخشی از فرمان، و فقط بخشی از آنرا آورده است:

            " همه کادر های ارتش باید اینرا بفهمند که باید کارگران را رهبری کنند، اتحادیه های کارگری تشکیل دهند، جوانان را بسیج کنند و سازمان دهند، با کادر های مناطق آزاد شدۀ جدید متحد شوند و آنها را تربیت کنند. آنها باید بیاموزند که صنایع، بازرگانی، موسسات آموزشی، مطبوعات، آژانس های خبرگزاری و رادیو را بگردانند، امور خارجی را در دست خود گیرند، مسائلی را که با احزاب دموکراتیک و سازمانهای توده ای سروکار دارند حل و فصل کنند، روابط میان شهر و ده را تنظیم نمایند، مسائل مربوط به مواد غذائی و تأمین زغال و کالاهای مصرفی مهم دیگر و تولیدات را حل کنند و امور پولی و مالی را تحت اختیار خود گیرند". (همانجا ص ۴۷۰-۴۷۱)

از متن فرمان اینطور پیدا است که مائو این بار برای سرکردگی انقلاب، ارتش را برگزیده است. جالب اینجاست که مائو بنابر "امپریالیسم و انقلاب" دست به دامن اقشار و اصناف مختلف (جوانان، دهقانان و ارتش) برای سرکردگی انقلاب شده است جز طبقه کارگر.

آیا در تمام آثار مائو حتی یک مورد نمیتوان پیدا کرد که مائو لااقل محض تظاهر هم شده، یا بر سبیل "اشتباه" طبقه کارگر را به سرکردگی انقلاب بخواند؟ بهرحال ظاهر امر چنین است که مائو تسه دون ادارۀ امور شهر را بجای آنکه به رهبری و سرپرستی کمیتۀ حزبی بسپارد، به کادر های ارتش سپرده است و "رهبری کارگران" را هم به آنها واگذار کرده است. چنین امری واقعاً عجیب مینماید ولی فرمان مائو در جلوی ما است و در آن تردید روا نیست.

مطلب فوق از تلگرافی نقل شده است که مائو از طرف کمیسیون نظامی انقلابی کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست چین  در پاسخ به تلگراف ارتش های صحرائی دوم و سوم که آمادگی خود را برای کارزار اعلام کرده اند، مخابره کرده است. این در زمانی است که ارتش سرخ در فوریه ۱۹۴۹ خود را برای نبرد نهائی علیه چان کای چک و امپریالیسم امریکا، پشتیبان او، آماده میکند. این در آستانه پیروزی انقلاب است. در زمانی است که ارتش سرخ باید سرزمینها و شهر هائی که در تحت حکومت چان کای چک قرار دارند، آزاد سازد. در این شهر ها کمیته های حزبی نیست که ادارۀ امور شهر را در دست بگیرد. بدیهی است وقتی ارتش سرخ این شهر ها را از چنگ ارتش ضد انقلابی چان کای چک بیرون میآورد نمیتواند و نباید آنها را بحال خود رها کند و ادارۀ آنها را بدست "قضا و قدر" بسپارد. وضع شهر بمحض آنکه در اختیار ارتش سرخ درآمد باید هر چه زودتر وضع عادی خود را باز یابد تا نیرو های سیاه نتوانند از هرج و مرج استفاده کرده و مشکلاتی فراهم آورند. در زمانی که در شهر حزب وجود ندارد فقط ارتش سرخ میتواند ادارۀ امور شهر را برعهده گیرد و مائو به ارتش های سرخ فرمان میدهد که ادارۀ امور شهر را فراگیرند، برای آنکه بتوانند به شهر حالت عادی آنرا باز گردانند. در اینجا ارتش انقلاب، ارتش ضد انقلاب را از شهر بیرون میراند و شهر را بتصرف خود درمیآورد. بدیهی است تا زمانی که قدرت مرکزی در آنجا برقرار نشده، تا زمانی که کمیته حزبی در آنجا مستقر نگردیده، این وظیفۀ ارتش سرخ است که تمشیت امور را در دست خود بگیرد. همین فرمان که از جانب حزب، از جانب سازمان سیاسی صادر میشود عکس ادعای "امپریالیسم و انقلاب" را نشان میدهد، نشان میدهد که این حزب است که بر ارتش فرمان میدهد و نه بالعکس.

ارتش سرخ چین در سال ۱۹۴۹ با حملات کوبندۀ خود تمام سرزمین چین (غیر از تایوان) را آزاد گردانید و از آن پس در تمام مناطق آزاد شده سازمانهای حزبی پدید آمد که رهبری امور را بدست گرفتند.

***

 

 

وجود دو مشی در حزب

            "عمل مائو طوری است که گویا هوادار مراعات اصول حزبی لنینی است، اما وقتی افکار او دربارۀ حزب و بخصوص در پراتیک زندگی حزبی بطور مشخص مورد تحلیل قرار میگیرد، روشن میشود که او اصول و موازین لنینی را با احکام رویزیونیستی جانشین کرده است". (امپریالیسم و انقلاب بزبان آلمانی ص ۴۶۱)

و "تحلیل" "امپریالیسم و انقلاب" او را به این نتیجه میرساند که مائو حزب را بر اساس اصولی که بزرگان مارکسیسم تدوین کرده اند سازمان نداده، هوادار حزب پرولتری نیست، هرگز برای حزب مشی واقعی مارکسیستی- لنینیستی تدوین نکرده، برای او حزب صحنة فعالیت فراکسیونها و عرصۀ مبارزه سیاست های اپورتونیستی است.

            کدامند آن افکاری که "امپریالیسم و انقلاب" را به چنین نتایج خلاف حقیقت رسانیده اند؟

            "مائو خود ضرورت وجود" دو مشی "را در حزب موعظه میکند. به عقیدۀ او وجود و مبارزه دو مشی در حزب امری طبیعی و تظاهری از وحدت اضداد است، سیاست نرمش پذیری است که وفاداری به اصول را با سازش در یکجا جمع میکند...

           "این نظرات در نقطۀ مقابل آموزش لنین در بارۀ حزب کمونیست بمثابه یگانه گردان پیشآهنگ که باید دارای مشی واحد و وحدت پولادین اندیشه و عمل باشد قرار دارد.

            "مبارزة طبقاتی در درون حزب بمثابه انعکاس مبارزة طبقاتی که در خارج از حزب جریان دارد، با نظرات مائوتسه دون در باره "دو مشی در درون حزب" هیچ وجه مشترکی ندارد. حزب عرصۀ طبقات آنتاگونیستی و مبارزه میان آنها نیست، حزب مجمع آنسانهائی که دارای هدفهای متناقض اند نیست. حزب مارکسیست لنینیست حقیقی فقط حزب طبقة کارگر است و منافع این طبقه پایۀ آنرا تشکیل میدهد. این عامل قطعی برای پیروزی انقلاب و ساختمان سوسیالیسم است. استالین در دفاع از این اصل لنینی حزب، که وجود چند مشی و جریانهای متقابل را در حزب کمونیست مجاز نمی شمارد، خاطر نشان میسازد که "حزب کمونیست حزب یکپارچه پرولتاریا است و نه حزب بلوک عناصر طبقهٔ متفاوت". مائوتسه دون برعکس حزب را بمثابه وحدت طبقات با منافع متضاد می بیند، بمثابه سازمانی که در آن دو نیرو در برابر هم ایستاده اند و با یکدیگر مبارزه میکنند، پرولتاریا و بورژوازی، "ستاد پرولتری" و "ستاد بورژوائی" که نمایندگان آنها باید از پائین تا بالاترین ارگانهای رهبری حزب جای خود را داشته باشند". ("امپریالیسم و انقلاب" ص ۴۶۳-۴۶۴)

               بر این نوشته ملاحظاتی چند ضروری است.

از یکطرف حزب دارای وحدت پولادین اندیشه است و وحدت نافی مبارزه است. در نتیجه این اصل اساسی دیالکتیک ماتریالیستی که تضاد درونی سرچشمۀ تکامل و حرکت همۀ اشیاء و پدیده ها است در مورد حزب مصداق پیدا نمیکند، چیزی که در تضاد فاحش با دیالکتیک مارکسیستی است. در حزبی که "وحدت پولادین" اندیشه برقرار است سکون و جمود کامل در آن حکمفرما است زیرا بنا بر دیالکتیک ماتریالیستی تکامل پدیده بر اثر تضاد درونی است. آنجا که تضاد و مبارزه نیست تکامل هم نیست. معلوم نیست حزبی که در آن وحدت هست و مبارزه نیست چگونه و بر اثر چه عامل یا عواملی میتواند تکاملی یابد.

وحدت و مبارزه تضاد واحدی را تشکیل میدهند. وحدت نقطۀ مقابل مبارزه است و بدون مبارزه مفهوم ندارد. در جمع "وحدت- مبارزه" مبارزه جاودانی و همیشگی است و وحدت گذرا و موقتی. حزب را مظهر وحدت آنهم وحدت پولادین دانستن در واقع قبول فقط یک طرف تضاد است طرف دیگر آن "مبارزه" بدست فراموشی سپرده میشود و چنین چیزی قابل قبول نیست. اساساً چرا مبارزة طبقاتی از خارج از حزب بدرون حزب راه می یابد؟چگونه در درون حزب و حتی در بالاترین ارگان رهبری که در آن آگاه ترین، فهمیده ترین و داناترین (و اینها هم از لحاظ مارکسیسم ـ لنینیسم) کادرهای رهبری نشسته اند، کمونیستهائی پیدا میشوند که "شیطان" مبارزه طبقاتی خارج از حزب در جسمشان حلول میکند و حزب هم یکباره همین کمونیستهای شریف را که تا دیروز به تجلیل و تمجید از آنها می پرداخت آنها را بمثابۀ "عناصر منحط" و "عامل امپریالیسم و رویزیونیسم" معرفی و طرد میکند. آیا اینها همه عجیب بنظر نمی آید؟ بدینسان مبارزة طبقاتی بهر تقدیر ولو از خارج بدرون حزب راه می یابد و "وحدت پولادین" را بر هم میزند. پس چرا باید وجود مبارزة طبقاتی را در حزب مسکوت گذاشت و وحدت را مطلق کرد؟

از طرف دیگر تکامل حزب در نتیجة عامل خارجی، در نتیجۀ انعکاس مبارزۀ طبقاتی در خارج از حزب روی میدهد و این بدان معنی است که عامل تکامل پدیده (حزب) نه در درون آن که در خارج از آن واقع است و اینها همه در انطباق نه با دیالکتیک مارکسیستی، بلکه با شیوه تفکر متافیزیکی است. "امپریالیسم و انقلاب" چپ و راست مائو، این دیالکتیسین بزرگ را به پیروی از متافیزیک متهم میسازد ولی خود در بدترین شیوۀ تفکر متافیزیکی غوطه ور است و نمیداند.

آیا درست است که مائو "ضرورت وجود" دومشی" را در حزب موعظه میکند"؟ نه، درست نیست. مائو هرگز و هیچ جا لزوم دو مشی را در حزب موعظه نمیکند و حتی اشاره ای هم ندارد به اینکه وجود دو مشی در حزب مجاز است. اگر "امپریالیسم و انقلاب" در سراسر آموزش مائو چنین "موعظه" ای را سراغ میگرفت حتماً آنرا ولو با تحریف چنانکه شیوۀ او است به خوانندگان خود عرضه میداشت. واقعیت اینست که مائو ضرورت "دو مشی" را در حزب "موعظه" نمیکند. آنچه مائو میگوید بیان یک حقیقت، بیان یک واقعیت است و آن حقیقت و واقعیت اینست که در حزب پیوسته "دوگرایش"، "دومشی" پرولتری و بورژوائی وجود دارند و نمیتوانند وجود نداشته باشند. زندگی و تکامل حزب خود نتیجه این "دو گرایش" و "دومشی" است. اگر زندگی و تکامل حزب را محصول تضاد درونی حزب یعنی "وحدت و مبارزه" افکارمتضاد،"گرایش ها" و "دومشی" ندانیم از دیالکتیک مارکسیستی بدور افتاده ایم. صحبت بر سر این نیست که باید وجود دومشی یا دوگرایش را در حزب مجاز شمرد یا نشمرد، صحبت بر سر اینست که بدون اجازه ما، بدون ارادۀ ما چنین پدیده ای در حزب واقعیت دارد و واقعیات برای موجودیت خود نیاز به اجازه آدمی ندارد. وجود "دوگرایش" یا "دومشی" در حزب و مبارزۀ آنها در حیطۀ قانون تکامل پدیده ها و اشیاء طبیعت و از آنجمله حزب است. مائو این قانون را می بیند و بیان میدارد، نه اینکه آنرا "موعظه" میکند. همانطور که مارکس قانون مبارزه طبقاتی را "موعظه" نمیکند، بلکه آنرا می بیند و بیان میدارد.

"امپریالیسم و انقلاب" از "مبارزه طبقاتی" در درون حزب بمثابه انعکاس مبارزه طبقاتی در جامعه صحبت میکند. این "مبارزه طبقاتی" در درون حزب چه چیزی جز مبارزه مشی و راه بورژوائی و راه پرولتری میتواند باشد؟ چگونه میتوان مبارزه طبقاتی را در خارج از حزب و انعکاس آنرا در درون حزب پذیرفت ولی مبارزه دوگرایش و دو مشی را در حزب نفی کرد و حزب را از لحاظ اندیشه یکپارچه دانست.

مبارزه طبقاتی در درون حزب به انعکاس مبارزه طبقاتی در جامعه محدود نمیشود، حزب از لحاظ ترکیب طبقاتی خود بویژه در کشور هائی که خرده بورژوائی بخش معتنا به اگرنه اکثریت ـ اهالی را تشکیل میدهد، به طبقۀ کارگر منحصر نیست. عناصر خرده بورژوا و در مواردی عناصر بورژوا نیز میتواند به عضویت حزب در آیند. این عناصر با ورود به حزب صد در صد مارکسیست نمیشوند بلکه با جهان بینی خود بدرون حزب میآیند. این جهان بینی طبقاتی نمیتواند در حزب مظاهری پیدا نکند و بصورت گرایش یا مشی در نیاید. باید توجه داشت که طبقۀ کارگر خود نیز یکپارچه نیست. استالین با دقت این فقدان یکپارچگی را مورد تحلیل قرار داده است. در چنین شرایطی صحبت از یکپارچگی حزب چه مفهومی میتواند داشته باشد؟

"امپریالیسم و انقلاب" بر آنست که "حزب مارکسیست- لنینیست واقعی فقط حزب طبقۀ کارگر است و منافع این طبقه پایۀ آنرا تشکیل میدهد". آیا منظور اینست که حزب از لحاظ ترکیب طبقاتی فقط به طبقة کارگر اختصاص دارد؟ که البته چنین نیست و اگر چنین نیست ناگزیر "عناصر طبقات متفاوت" در آن راه می یابند. حزب کار آلبانی خود از این امر مستثنی نیست. در تاریخ حزب کار آلبانی در مورد نخستین کنگره حزب که در ۱۹۴۶ تشکیل شد چنین آمده است:

"نخستین کنگره تصمیم گرفت نام حزب را از حزب کمونیست آلبانی به "حزب کار آلبانی" تغییر دهد. این تغییر از ترکیب اجتماعی کشور و حزب برمیخاست و به ماهیت و اهداف حزب زبانی نمیرسانید. در آلبانی توده اهالی (قریب ۸۰٪) از دهقانان تشکیل میشود و این نکته در حزب نیز تأثیر خود را گذاشت که در آن اکثریت عظیم اعضاء از کشت کنندگان زمین اند".

این اکثریت عظیم دهقانان پس از ورود به حزب یکباره، بقول مائو، صد در صد مارکسیست نشدند، با ورود به حزب عادات و رسوم و افکار خرده بورژوائی را از خود نزدودند. اگر چنین است پس چه جای صحبت از وحدت و یکپارچگی اندیشه در درون حزب است؟

"امپریالیسم و انقلاب" مبارزة طبقاتی را در درون حزب می پذیرد ولی توضیح نمیدهد که این مبارزه چه شکلی بخود میگیرد. از آغاز تأسیس "حزب کار آلبانی" تا کنون بارها عناصری از عالی ترین ارگان رهبری بعنوان "عمال دشمن"، "عناصر بورژوا و منحط" مشمول تصفیه گردیده اند ولی هرگز نظرات و افکار آنان فاش نشده است. آیا وجود چنین عناصری در ستاد رهبری به این معنی نیست که "عناصر بورژوا" میتوانند تا بالاترین مقام در حزب ارتقاء یا بند و در فرصت مناسب رهبری را در دست گیرند و مشی حزب را بسود بورژوازی تغییر دهند، چنانکه لیوشائوچی و دن سیائوپین کردند؟

"امپریالیسم و انقلاب" مبارزه دومشی را با مبارزه حزب با عناصر "بورژوا و منحط" جانشین میکند ولی این عناصر بورژوا جز اینست که نظرات و افکار بورژوائی ارائه میدهد که در برابر مشی حزب قرار میگیرد؟ آیا میتوان پذیرفت که این نظرات  و افکار بورژوائی، که بنابر "امپریالیسم و انقلاب" انعکاس مبارزه طبقاتی (یعنی انعکاس مشی بورژوائی) در جامعه اند، هر بار فقط دامنگیر یک فرد آنهم در بالاترین ارگان رهبری میشود و با از بین بردن او میتوان نظرات و افکار بورژوائی را در حزب ازبین برد؟ مگر تجربه اتحاد شوروی در برابر ما نیست که علی رغم پیکار شدید دولت پرولتاریا علیه "عمال دشمن" و "عناصر  بورژوا منحط" چگونه خروشچف ها، میکویان ها، سوسلف ها و دیگران پس از درگذشت استالین سر برداشتند و جامعه سوسیالیستی را از راه سوسیالیسم بیرون راندند و به راه سرمایه داری کشانیدند؟  مگر تجربۀ "حزب کار آلبانی" نشان نمیدهد با از بین بردن این یا آن رهبر نمیتوان نظرات و افکار بورژوائی را از حزب برای همیشه ریشه کن ساخت؟

اساساً "وحدت پولادین اندیشه" بچه معنی است؟ به این معنی است که در حزب طبقۀ کارگر اختلاف نظر مطلقاً وجود ندارد؟ چنین چیزی باور کردنی نیست چون وحدت بدون اختلاف سکون و آرامش مطلق است و حزبی که در آن هیچگاه اختلاف نظر بروز نمیکند در سکون فرو میرود و تکامل نمی یابد. "وحدت پولادین اندیشه" شاید به این معنی است که در مسائل اصولی (تئوریک، سیاسی، تشکیلاتی) وحدت نظر موجود است؟ اگر اختلاف واقعاً در مسائل کوچک و بی اهمیت است که عواقبی بر آن مترتب نیست در اینصورت "تصفیه" چه محملی پیدا میکند؟ نفس "تصفیه" نافی وحدت پولادین است، حاکی از اینست که تضاد و مبارزه طبقاتی (که بویژه در مقامات رهبری حزب جز برخورد افکار، گرایش ها و مشی ها نیست) وجود دارد و آنچنان شدید است که باید به سرکوب آن پرداخت. قرار دادن حزب و مشی آن در برابر "عناصر بورژوا و منحط" هیچ چیزی را روشن نمیکند، جز اینکه شیوه بیانی است برای سرپوش گذاردن بر روی مبارزه دو مشی و دو گرایش.

بالاخره اگر آنگونه که "امپریالیسم و انقلاب" موعظه میکند وجود دومشی، دو گرایش را در حزب نفی کنیم و اگر حزب را بمثابۀ "وحدت پولادین اندیشه" بنگریم چگونه میتوان بروز رویزیونیسم را در احزاب کمونیست و در جنبش کمونیستی که بنابر لنین پدیده ای بین المللی است و لنین خود پایه های اجتماعی آنرا بدست داده است، توضیح داد؟

اگر موضوع "مبارزه دومشی" را در درون حزب از لحاظ تئوری کنار بگذاریم و به تجربه احزاب کمونیست و جنبش کمونیستی جهانی بپردازیم، این تجربه به ما میآموزد که "مبارزه دومشی" یار و همراه پابپای احزاب کمونیست و جنبش کمونیستی بوده است. مبارزه مارکس و انگلس در انترناسیونال بامشی های انحرافی گوناگون، مبارزه مارکس و انگلس با مشی بورژوائی در حزب سوسیالیست آلمان، مبارزه لنین علیه اکونومیسم و از کنگرۀ دوم حزب کمونیست اتحاد شوروی علیه مشی منشویکها، مبارزه لنین علیه کائوتسکی در انترناسیونال دوم، مبارزه لنین علیه فراکسیونیسم پس از انقلاب اکتبر که در کنگره دهم حزب منجر به صدور قطعنامه ای علیه فراکسیونیسم گردید، مبارزه لنین علیه "چپ روی" در انترناسیونال کمونیست، مبارزه استالین با مشی فراکسیون تروتسکی در مسئله ساختمان سوسیالیسم در کشور واحد، مبارزه استالین علیه مشی گروه بوخارین در مسئله تعاونی کردن کشاورزی و از بین بردن کولاکها بمثابه طبقه ....اینها همه شمه ای از مبارزه دو مشی در احزاب کمونیست و جنبش کمونیستی از آغاز پیدایش مارکسیسم است. آیا میتوان گفت که مارکس، انگلس، لنین و استالین مانند مائو از هواداران وجود و مبارزه دومشی در حزب بوده اند؟ مگر در همین جنبش مارکسیستی- لنینیستی که پس از غلبه رویزیونیسم مدرن قد برافراشت مشی "سه دنیا" در برابر مشی مارکسیستی- لنینیستی قرار نگرفت؟ در اتحاد شوروی در سالهای دهه سی و سالهای پس از جنگ ظاهراً مبارزه دومشی بچشم نمیخورد اما وجود "عناصر بورژوا و منحط" از قماش خروشچف و میکویان، سوسلف و دیگران نشان میدهد که بورژوازی در بالاترین ارگان رهبری حزب کمونیست اتحاد شوروی در کنار استالین بزرگ و یاران وفادار او می نشسته که پس از مرگ استالین قدرت را در حزب و دولت در دست گرفته است. آیا این تجربه اتحاد شوروی مصداق کامل این آموزش مائو نیست که میگوید بورژوازی در درون حزب است، در کنار کمونیست ها است؟ آیا این هشدار مائو را که از تجارب تازه جنبش کمونیستی است باید جدی نگرفت و مبارزه دو مشی را آنگونه که "امپریالیسم و انقلاب" موعظه میکند، انکار کرد؟

انکار دوگرایش، دو مشی در حزب نه در تئوری قابل اثبات است و نه پراتیک جنبش کمونیستی آنرا تائید میکند. مائو واقعیت مبارزه طبقاتی را در درون حزب و بنابر این وجود دومشی، دوراه، راه سرمایه داری و راه سوسیالیستی در درون حزب را نمی پوشاند، آنرا می بیند و میگوید. تنها با دیدن واقعیت دومشی در درون حزب است که میتوان با مشی بورژوائی به مبارزه برخاست. مائو به مارکسیست- لنینیست ها هشدار میدهد که عناصر بورژوا در درون حزب وجود دارند، چه بسا تا ارگانهای رهبری و ستاد رهبری بالارفته اند. این هشدار، هوشیاری اعضاء و رهبران را بر می انگیزد که هرجا گرایش ناسالمی بروز کرد با آن بمبارزه برخیزند و امکان ندهند تا این گرایش سازمان یابد، کنترول حزب را بدست گیرد و مشی رویزیونیستی خود را مسلط گرداند.

مائو مبارزه با نظرات ناسالم را نیز در خفه کردن آن از طریق اعمال فشار نمی بیند، مائو برآنست که باید به عقاید مخالف امکان بروز داد تا بتوان بر تضاد فائق آمد. از بروز نظرات مخالف جلوگیری کردن کمکی به حل تضاد نمیرساند، اگرچه ظاهراً وحدتی صوری برقرار کند. در برخورد با رفیقی که اشتباه میکند، وظیفۀ حزب از یکطرف مبارزه با نظریات غلط او است و از طرف دیگر کمک به او برای آنکه اشتباه خود را اصلاح کند و در صفوف انقلاب باقی بماند.

"با رفیقی که مرتکب اشتباه شده است چه باید بکنیم؟ اول باید مبارزه ای برای زدودن افکار نادرستش انجام دهیم، دوم باید به او کمک کنیم... ما باید از نیت خوب کمک کردن به او برای تصحیح اشتباهاتش حرکت کنیم تا ازین بست نجات پیدا کند". (جلد ۵ ص ۳۱۵)

"درمان بیمار بمنظور نجات او " این فرمولی است که در سراسر آثار مائو برای اصلاح اشتباه رفیق حزبی بچشم میخورد. اما کسانی برآنند که به محض اشتباه باید رفیق اشتباه کار را طرد کرد و این رفتار را نشانۀ پاکی مارکسیسم- لنینیسم میشمارند. بقول مائو:

"آنان به کسانی که دچار اشتباه شده اند اجازه نمیدهند انقلاب کنند و بین مرتکب اشتباه شده و ضد انقلاب مرزی نمیکنند. حتی آنان تا آنجا پیش رفته اند که عده ای را که تنها گناهشان اشتباه بوده است اعدام کرده اند. این درس را هیچگاه نباید فراموش کنیم". (جلد ۵ فارسی ص ۱۸۲)

این برخورد با رفقای اشتباه کار مورد پسند "امپریالیسم و انقلاب" نیست و آنرا مغایر با آموزش لنین میداند. برای توضیح و اثبات نظر خود این عبارت را از مائو نقل میکند:

"بدین ترتیب ممکن است علیه رفیقی که مرتکب اشتباه شده هر دو دست را به کار گرفت، با یکدست با او مبارزه کرد و دست دیگر را برای وحدت با او دراز نمود. هدف مبارزه اینست که اصول مارکسیسم را برافراشته نگاه داریم. این را باید بمعنی وفاداری به اصول تلقی کرد و این را یکدست انجام میدهد. دست دیگر در خدمت وحدت است. هدف وحدت اینست که برای رفیق مورد نظر راه خروجی بازبگذاریم با او به سازش دست زنیم...

"این نظرات مغایر با آموزش لنین در مورد حزب کمونیست بمثابه گردان و گردان پیشآهنگ سازمان یافته است که یک مشی واحد، یک وحدت پولادین اندیشه و عمل باید داشته باشد" (امپریالیسم و انقلاب" بزبان آلمانی ص ۴۶۳)

"امپریالیسم و انقلاب" در اینجا بازهم شیوۀ همیشگی خود را بکار بسته و جمله را در جائی قطع کرده است که در خواننده سؤتفاهم ایجاد کند. بنابر مائو با رفیق اشتباه کار باید به "سازش دست زد". کلمۀ "سازش" بگوش خوش آهنگ نیست و از آن سازشکاری مستفاد میشود و "امپریالیسم و انقلاب" درست همین احساس را میخواهد در خواننده برانگیزد، در حالیکه مائو خود منظور از سازش را توضیح میدهد. مائو میگوید:

"... بعضی ها فکر میکنند که حزب نمیتواند مورد تحلیل قرار گیرد یعنی یکپارچه و یکدست است و از اینرو احتیاجی به گفتگو نیست مثل اینکه آدمها همینکه در حزب اند باید صد در صد مارکسیست باشند... ما در برخورد با رفیقی که مرتکب اشتباه شده دو دست داریم، یکدست برای مبارزه با او و دست دیگر برای وحدت با وی. هدف مبارزه حفظ اصول مارکسیسم است و این به معنای اصولی بودن است. این یک دست است، دست دیگر برای وحدت با او است هدف وحدت بازگذاشتن راه خروج برای او یعنی سازش با او است و سازش به معنی داشتن نرمش است. تلفیق اصول با نرمش و انعطاف یک اصول مارکسیستی- لنینیستی است. وحدت اضداد است." (جلد ۵ ص ۳۱۵ تکیه از ماست)

داشتن نرمش در چارچوب مراعات اصول به مذاق "امپریالیسم و انقلاب" خوش نمی آید، باید کار عقاید مخالف را با یک ضربه ساخت تا عبرت دیگران شود و جرئت اظهار نظر را از آنان بگیرد و این گویا در انطباق با آموزش لنین است و همین است که در حزب یکپارچگی و وحدت اندیشه بوجود میآورد. کجای داشتن نرمش در چارچوب اصول مغایر با آموزش لنین است؟ چرا باید رفیقی را که اشتباه کرده از صفوف انقلاب راند؟ ایجاد سکوت قبرستان در حزب به بهانۀ وحدت  پولادین اندیشه وحدت اندیشه پدید نمی آورد، تضاد درون حزب را حل نمیکند بلکه آتش را در زیر خاکستر نگاه میدارد تا در موقع مناسب مشتعل شود. مائو برآنست که باید تضاد را که خواه ناخواه هست به شیوۀ مناسب حل کرد نه اینکه از بروز آن جلو گرفت. کمیته مرکزی حزب کمونیست بر این عقیده است که نباید از اظهار عقیده آزادانه جلوگیری کرد، بلکه برعکس باید راه را برای آن باز نمود (مائو) و این گویا با آموزش لنین مغایر است و لنین گویا نظری یا رفتاری جز این داشت.

"امپریالیسم و انقلاب" مفاهیم "اشتباه"،"گرایش"،"مشی" و "فراکسیون" را عمداً در هم میریزد برای آنکه بگوید که مائو که "راه را برای اظهار عقیده باز" میگذارد در واقع هوادار وجود فراکسیون در حزب است. در حالیکه مائو هرجا که گرایشی، مشی ای یا فراکسیونی در درون حزب پدید آمده با آن به مبارزه برخاسته و برآن غلبه کرده است.

انقلاب فرهنگی پرولتاریائی درست بخاطر مبارزه با مشی و راه سرمایه داری فراکسیون لیوشائوچی-تن سیائوپین در حزب و دولت بود، فراکسیونی که مقامات رهبری را در حزب و دولت در اختیار خود در آورده بود.

"امپریالیسم و انقلاب" برای بی اعتبار کردن مائو پروائی ندارد از اینکه با رویزیونیستهای چینی و شوروی علیه مائو هم آواز و همداستان شود و پس مانده های مطبوعات آنها را به مثابه اسناد متقن و موثق ارائه دهد.

"امپریالیسم و انقلاب" باز هم برای اثبات سازش مائو، به انتخاب لی لی سان و وان مین به کمیته مرکزی در کنگره هشتم اشاره میکند:

" او (مائو) در سال ۱۹۵۶ خواستار شد که رهبران فراکسیون های چپ و راست به کمیته مرکزی انتخاب شوند و برای آن دلایل مسخره و کودکانه ای ارائه میداد. او گفت:" در سراسر کشور حتی در سراسر جهان معلوم است که آنها در مورد خط مشی سیاسی اشتباهاتی مرتکب شده اند. ما آنها را از این جهت انتخاب میکنیم که نام و شهرتی بهم زده اند. چه کار دیگری میتوان کرد؟ آنها در واقع مردمان شناخته شده ای میباشند و شما، شما که مرتکب اشتباهی نشده یا اشتباهات کوچکی کرده اید، آنقدر مشهور نیستید. در کشور ما با خرده بورژوازی کثیر آن، آنها دو نمونه اند (Standard) " ("امپریالیسم و انقلاب" ص ۴۶۵)

صحبت بر سر دو تن از رهبران حزب است که در گذشته مشی چپ روانه غلطی در پیش گرفتند و به حزب و ارتش سرخ چین صدمات زیادی وارد ساختند. پس از آنکه مائو مشی نادرست حزب را اصلاح کرد، آنها از خود انتقاد کردند و مشی جدید را پذیرفتند. چرا پیشنهاد انتخاب آنها به کمیته مرکزی برخلاف اصول حزبی است؟ چرا باید با شیوۀ پرونده سازی پیشنهاد انتخاب آنها را فراکسیون بازی نامید؟

مائو در اینجا نیز بر طبق آن اصل حزبی رفتار میکند، که با رفیقی که اشتباه کرد، چگونه باید رفتار کرد. "اول باید مبارزه ای با افکار نادرستش انجام داد و سپس برای تصحیح اشتباهش به او کمک کرد تا ازین بست نجات یابد" و درمان بیمار بخاطر نجات او و نگاه داشتن او در صفوف انقلاب. آیا نام چنین رفتار اصولی را میتوان فراکسیون بازی گذاشت؟ کجای این رفتار در مغایرت با آموزش لنین است؟

مائو با قاطعیت تمام با مشی چپ روانه لی لی سان و وان مین مبارزه کرد، در انطباق با شرایط انقلاب چین، مشی صحیح را ارائه داد و صحت آنرا در عمل به اثبات رسانید. آنها هردو به اشتباه خود پی بردند و از خود انتقاد کردند و از آن پس سالها در انقلاب باقی ماندند. اینکه وان مین بعداً خیانت کرد، از مسکو سر درآورد و در خدمت رویزیونیسم قرار گرفت. صحت رفتار مائو را مطلقاً تحت علامت سوال قرار نمیدهد.

وان مین و لی لی سان اعضاء ساده حزب نبودند، آنها سالها زمام امور حزب را در دست داشتند و در توده خرده بورژوازی چین از نفوذی برخوردار بودند. انتخاب آنها به کمیته مرکزی پایۀ اجتماعی انقلاب را وسعت بیشتری می بخشید و انقلاب را بیشتر به پیروزی نزدیک میساخت. گامی که مائو برداشت فراکسیون بازی نبود، در خدمت انقلاب دموکراتیک نوین و پیروزی آن بود. مائو خود موضوع را چنین توضیح میدهد:

"انتخاب این دو شخص که نمایندۀ مشی های وان مین و لی لی سان اند چه معنی میدهد؟ معنی آن اینست که رفتار ما با آنهائی که در زمینه ایدئولوژی اشتباهاتی مرتکب شده اند غیر از رفتار با کسانی است که ضد انقلابی و انشعابگرند (کسانی مانند چن دوسیو، چان گوتائو، کائوکان و جائوشوشی). وان مین و لی لی سان با سوبژکتیویسم و سکتاریسم خود با سرو صدای زیاد به راه بی سر انجامی رفتند و کوشیدند توده را با برنامه سیاسی خود تحت تاثیر بگیرند... بدین ترتیب مسئله وان مین و لی لی سان بهیچ وجه مسئله دو فرد تنها نیست، آنچه مهم است اینست که انگیزه های اجتماعی در پایۀ آن قرار دارد".

مائو  کمی دورتر چنین ادامه میدهد:

"نکتۀ مهم اینست که در جامعه ما خرده بورژوازی از لحاظ تعداد وسیع است. در حزب ما عناصر متزلزل بسیاری که منشاء خرده بورژوائی دارند، یافت میشود  و در بین روشنفکران نیز چنین عناصر متزلزلی فراوانند، همۀ اینها میخواهند ببینند که در این دو حالت مورد آزمایش چه پیش خواهد آمد. اگر آنها ببینند که این دو نمونه هنوز برجای خود قرار دارند، احساس آرامش خواهند کرد. خوب خواهند خوابید و خشنود خواهند بود. اگر این دو نمونه را ساقط کنید، آنها دچار سراسیمگی میشوند". ("وحدت حزب را تحکیم کنیم و سنن حزب را به پیش برانیم"، مائو جلد ۵)

روشن است که در اینجا آنگونه که "امپریالیسم و انقلاب" مینویسد نه سخن از فراکسیون بازی است و نه از تحکیم موقعیت شخصی مائو. آیا در ۱۹۵۶ مائو آنقدر از اعتبار افتاده بود که برای "تحکیم موقعیت شخصی خود" نیاز به دیگران داشت، آن هم افرادی از قماش وان مین و لی لی سان؟ آیا مائو که صد ها ملیون زحمتکشان  چین در پشت سر او ایستاده اند و اینرا انقلاب فرهنگی پرولتاریا بخوبی نشان میدهد در حزب موقعیتی متزلزل داشت که وان مین و لی لی سان باید آنرا تحکیم کنند؟

وقتی حزب کمونیست آلبانی بخاطر خرده بورژوازی که اکثریت عظیم اهالی کشور و ناگزیر حزب را تشکیل میدهد (۸۰ درصد) نام "حزب کمونیست" را به "حزب کار" بر میگرداند. کمترین شائبه اپورتونیسم در آن نیست- و در واقع هم نیست- اما وقتی مائو دو رهبر اشتباه کار را که به اشتباه خود واقف گشته و از خود انتقاد نموده اند، در مقام رهبری باقی میگذارد، باران برچسب های "اپورتونیست"،"فراکسیون باز"، "ضد مارکسیست" وغیره برسر او باریدن میگیرد. این شیوه برخورد به مسائل مارکسیستی نیست، حاکی از سؤنیت و کینه نسبت به مائو است.

"امپریالیسم و انقلاب" رفتار مائو را در تضاد فاحش با آموزش لنین دربارۀ حزب طبقه کارگر مینمایاند. "امپریالیسم و انقلاب" بیقین تاریخ حزب کمونیست اتحاد شوروی را می شناسد و خوب میداند که لنین در کنگرۀ ششم حزب در اوت ۱۹۱۷ تروتسکی را به حزب پذیرفت و در مقام رهبری جای داد، همان ترتسکی که لنین سالهای دراز با او بمثابه اپورتونیست، سانتریست، انشعابگر، یهودا وغیره پیکار کرده بود. حتی پس از خیانت او به انقلاب در برست لیتوفسک نه تنها او را طرد نکرد، بلکه مقام دولتی مهم دیگری را به او سپرد و ترتسکی یگانه نمونه نیست که لنین با او چنین رفتاری داشت. آیا لنین هم آموزش لنین را دربارۀ حزب طبقه کارگر نمی شناخت یا نمیخواست حزب را بر پایه آموزش مارکس و انگلس و لنین بسازد؟ شاید لنین از ماهیت تروتسکی بی خبر بود؟ شاید لنین نیز فراکسیون باز بود و میخواست با آوردن گروه ترتسکی به حزب موقعیت شخصی خود را در حزب تحکیم کند؟!

لنین با پذیرفتن ترتسکی به حزب و قبول او در رهبری حزب و دولت همان هدفی را دنبال میکرد که مائو با پیشنهاد انتخاب وان مین و لی لی سان به کمیته مرکزی در نظر داشت، یعنی توسعه پایه اجتماعی انقلاب به منظور پیروزی آن. ترتسکی در آنزمان در میان شورا های لنینگراد و بویژه در میان خرده بورژوازی از نفوذ کلام برخوردار بود. با جلب ترتسکی، حزب بخشی از خرده بورژوازی و حتی کارگران را بگرد خود جمع میکرد و پیروزی انقلاب را تسهیل مینمود.

بالاخره این بخش را با دو تذکر پایان میدهیم:

نخست این نکته که وجود دو گرایش یا دومشی در حزب بدین معنی نیست که حزب بمثابه مجموعه ای واحد از دومشی پیروی میکند و هر دو مشی یکسان بر حزب حکومت دارند. دومشی در حزب دو جهت یک تضادند که از آنها یکی عمده است و همین جهت عمده است که ماهیت مشی حزب را تعیین میکند. چنانچه مشی مسلط مشی مارکسیستی- لنینیستی باشد وجود دومشی،آنطور که "امپریالیسم و انقلاب" مدعی است ماهیت حزب را بمثابۀ گردان پیشآهنگ طبقۀ کارگر که باید دارای مشی واحد و وحدت عمل باشد، نفی نمیکند.

و سپس این ادعا که مائو هرگز برای حزب یک مشی واقعی مارکسیستی- لنینیستی تدوین نکرده برخلاف واقعیت انقلاب چین و در تعارض کامل با آثار مائو است. مائو از زمانی که رهبری حزب را در دست گرفت مشی حزب را در انقلاب دموکراتیک بشرح زیر تدوین کرد:

بر انداختن امپریالیسم و فئودالیسم از طریق تشکیل وسیعترین جبهه واحد ضد امپریالیستی و ضد فئودالی با شرکت همۀ طبقات و اقشار ضد امپریالیست و ضد فئودال به رهبری طبقۀ کارگر و از طریق جنگ طولانی و گذار به سوسیالیسم پس از پیروزی انقلاب دموکراتیک نوین.

این خط مشی در آن دوران از انقلاب که مائوتسه دون در رأس حزب قرار داشت ثابت ماند و مورد اجرا درآمد و انقلاب دموکراتیک نوین به پیروزی رسید. این خط مشی هدف انقلاب چین، نیروهای محرکۀ آن، هژمونی آن و راه نیل به پیروزی را تعیین میکند. آیا این یک مشی مارکسیستی- لنینیستی واقعی نیست؟ آیا این مشی ثمرۀ انطباق کامل مارکسیسم- لنینیسم بر واقعیت چین بمثابه کشوری نیمه مستعمره و نیمه فئودال نیست؟ آیا این مشی در انطباق کامل با آموزش لنین و استالین نیست؟اگر این مشی مارکسیستی-لنینیستی واقعی نیست پس مشی مارکسیستی- لنینیستی واقعی کدام است؟! این مشی را از لابلای آثار چهارگانۀ مائو بروشنی میتوان دید و همین مشی است که با پی گیری و ماهرانه توسط خود مائو به مرحله اجرا درآمد، به پیروزی انقلاب دموکراتیک نوین انجامید و راه را برای گذار به سوسیالیسم گشود.

پس از پیروزی انقلاب دموکراتیک، مائو مشی حزب و دولت پرولتری را برای ساختمان سوسیالیسم تدوین کرد.

         اینها همه واقعیاتی است که قابل انکار نیست. اما "امپریالیسم و انقلاب" را با واقعیات سر و کاری نیست.

 


www.razmendagan.com                                                                               afgrazm@gmail.com