www.razmendagan.com                                                                                                                                        afgrazm@gmail.com 


مهران زنگنه

۲۶سپتامبر۲۰۱۴                                     

 

 

                                                                      استیصال

 [1]

 قسمت اول

-         حرف بزن! بگو!

می‌گوید: می‌بایست می‌رفتم سر قرار. نرفتم.

اگر می‌رفت قرار آخر می‌بود. با این که هیچگاه به صراحت از آن حرف زده نشده بود، احساس می‌کرد آخرین قرارش می‌بوده است. نمی‌خواستم به روی خود بیاورم. می‌پرسم: مگر یک احساس کافی است؟ سکوت می‌کند. کسی نمی‌داند چرا آنرا اجرا نکرد، حتی اگر از خودش هم پرسیده شود، احتمالاً فقط می‌گوید نمی‌داند، چرا؛ حتی نمی‌گوید: احساس می‌کند آخرین قرارش می‌بوده است.

-         شاید اگر می‌رفتم بهتر می‌بود؟

نمی‌توانست بپذیرد، نقشی در آنچه اتفاق افتاده است و می‌افتد، ندارد. می‌داند/نمی‌داند، می‌پذیرد/نمی‌پذیرد نقشی ندارد.

-         نمی‌توان پذیرفت. یک جای کار من لنگ می‌زند.

قدم ‌می‌زند، گویا مغزش فقط در حین قدم زدن کار می‌کند.

-         خودت را خسته می‌کنی. فردا کار داری!

نرم قدم برمی‌دارد. قدم‌های شتری. یک پایش را از زمین برمی‌دارد. سپس زانو را خم می‌کند و با احتیاط کف پایش را زمین می‌گذارد.

-         نباید صدای‌ قدم از قدم برداشتن را همسایه طبقۀ زیر بشنود.

دستورالعمل است. نباید کسی متوجه بشود اصلاً او آنجاست و بیدار است. به علاوه خودش اصولاً نمی‌خواهد مزاحم خواب دیگری باشد، یا آسایش دیگری را مختل کند.

صرفنظر از یک چرت کوتاه، تمام شب پیش را تنها در تاریکی، بدون روشن کردن چراغ، در اتاقش قدم زد، یا پشت پنجره به تماشای بیرون ایستاد. حرف می‌زد. خودش هم می‌داند، طامات می‌بافته است. هنگامی که به او می‌گفتم: قرار آخر؛ سرش را به این سو و آنسو تکان می‌داد، همان طور که تکه‌ای پارچه، ملافه و یا چیز دیگری که زائده‌ای، گرد و غباری به آن چسبیده است، را می‌تکانند، تا از شر آن زائده خلاص‌اش بکنند، گرد و غبار آنرا بگیرند.

قرار آخر، هنوز هم نمی‌خواهد باور بکند، با اینکه دیگر جایی برای تردید وجود ندارد و هر خردمندی (منجمله او که شاید بیش از هر کس دیگری معقول هم هست) نمی‌تواند از اطلاعاتی که در اختیارش هست نتیجه‌ای جز آن بگیرد. با این همه واژۀ قرار جایی حک شده و نمی‌تواند آنرا به فراموش‌خانۀ ذهنش بسپارد، و زیر خروارها واژه، حرف، خاطره، تصویر آشکار و نهان دفن بکند. نقشی است، ذهنش چنان به آن آلوده شده که نمی‌تواند لحظه‌ای آن را کنار بگذارد.

-         اگر همین طور پیش برود، دیوانه خواهم شد.

-         دیوانه اما قدری اغراق است!

-         شاید بتوان آن را آغاز دیوانگی دانست.

-         به معنای عقل سلیم؟

-         بر اساس عقل سلیم که می‌توان تمام آدم‌هایی، که کارهای مشابه می‌کنند، یا شبیه من‌اند دیوانه دانست.

-         تصویر خودش به عنوان دیوانه موجب می‌شود که لبخندی بر لبانش ظاهر بشود. حداقل می‌توان تصویر را به واسطۀ همین لبخند، مثبت تلقی کرد.

-         چند وقت است لبخند نزده است؟ نزده‌ام؟

تصور لبخند کنار زده می‌شود. دوباره سئوال اجباری‌ای که از آن بیزار است ظهور می‌کند و او را در خود غرق می‌کند. لبخند به کلی فراموش می‌شود. دوباره می‌شود همان آدم چند لحظه پیش و مثل قبل که در پی خطور هر چیز به مخیله‌اش باید بنشیند و می‌نشیند، و به خود بگوید: آخرین قرار. آخرین دیدار، آخرین جلسه ...

در حالی که از پنجره دور می‌شد، می‌گویم: دیروز قرار آخر می‌بود، سر می‌جنباند و پشت میزش می‌نشیند؛ روی یک صندلی ارج فلزی، سرد. بر حسب عادت به پشتی آن تکیه نمی‌دهد.

می‌گوید: از سردی فلز بر پشتم احساس اشمئزاز به من دست می‌دهد.

اگر سردی فلز را بر پشتش حس می‌کرد، رعشه‌ای توی پشتش می‌دوید و از نوک انگشتان پایش بیرون می‌رفت. بواسطۀ کوتاه بودن صندلی یا بلند بودن میز؟

می‌گوید: بسته به اینکه از چه زاویه‌ای نگریسته شود، میز را استاندارد فرض کنیم یا صندلی را.

و نه به خاطر نرمی، مجبور شده بودم روی نشیمنگاه صندلی یک پشتی بگذارم، که روی آن بنشیند؛ همان پشتی‌ای که وقتی می‌خوابید، اگر که می‌خوابید، یا می‌خواست بخوابد، زیر سرش می‌نهاد. صندلی سبز بود، مغز پسته‌ای، متالیک. می‌دانست/نمی‌دانست سبز است. به هر حال مسجل است که نسبت به رنگش بی‌تفاوت بوده است، وقتی یک هفته پیش، پس از آنکه آخرین اتاقی را که در آن سکنی گزید، پیدا کرد، و میز و صندلی را که از سمساری می‌خرید، حتی متوجه رنگ آن نشد/شد. در جواب سمسار مَردرِند که فقط می‌خواست جنسش را به او بفروشد، و به او گفته بود: رنگ میز و صندلی به هم می‌آیند، سری جنبانده بود بدون اینکه دقیق بفهمد به او چه گفته شده است.

-         دقت  لازم نبود!

و حالا از خود می‌پرسد: واقعاً؟! سپس سر می‌جنباند و می‌گوید: اصلاً چه اهمیت دارد؟

متوجه‌ِ رنگ نرده‌ها که سیاه‌اند یا به مرور زمان سیاه شده‌اند، نیز شد/نشد، انگار که رنگ‌کور باشد. حالا به خاطر می‌آورم. پیشتر حتی رنگ و مدل ماشین‌ها و لباس آدم‌ها را به خاطر می‌سپرد، و سپس‌تر، به تدریج هیچ. روی صندلی سبز رنگ ارج نشست. هنوز هم وقتی می‌گویم برای آخرین بار، با این که فی‌الواقع بار آخر هم بوده است و خودش هم به قطع و یقین می‌داند دیگر به آن خانه باز نخواهد گشت و روی صندلی ارج سبز متالیک نخواهد نشست، گره بر پیشانی‌اش نقش می‌بندد (نمی‌داند چرا به ذهنش خطور کرده است که دیگر به آن خانه باز نخواهد گشت. هیچ کس نمی‌داند.)

می‌گوید (باز با لبخندی بر لب) چونی و چرایی‌اش را حتی اگر فروید هم بود نمی‌توانست بیرون بکشد.

-         نه! قرار آخر نمی‌بود.

به نظر می‌رسد دیگر نمی‌داند به چه نه بگوید و به چه آری!

به میزش، که زوار در رفته، چوبی و کهنه بود، تکیه داد. نالۀ میز را، که با تکیه به آن در آورد، شنید/نشنید.

-         هیچ چیز نشنیدم.

-         مگر می‌شود شنید؟

چشم به کتابی که از بدو ورودش به آن خانه روی میز گذاشته بود، دوخت؛ صفحۀ هفتاد و سه، همان صفحه‌ای که ظاهراً یک هفته پیش می‌خواند؛ اما به جای آنکه آنرا بخواند، برای بار فقط خدا می‌داند چندم، وقایع یکی دو ماه اخیر را، که به ذهنش چسبیده بودند مرور کرد. گاه، وقتی از فرط فکر کردن بدان‌‌ها و بیهودگی افکار، آنقدر خسته می‌شود که حتی با دست آنها را پس می‌زند.

-         دور شوید!

دور می‌شوند، اما فقط برای یک آن، کوتاه‌ تر از فاصلۀ دو نفس. وقایع پیش از آن برایش غیر قابل فهم می‌نمودند. نمی‌دانست چرا هر جا که پا می‌گذارد، نحوست همچون علف هرز از زمین می‌روید ...

قارعه‌ای دنباله‌دار از راه رسیده بود که یارای جلوگیری‌اش را نداشت.

می‌گوید: ما القارعة![2]

هنوز هم به آنان می‌اندیشد با آنکه (می‌گوید) دیگر کم و بیش علی‌السویه است. مدتی بود که کمتر از آستانۀ در می‌گذشت، مگر برای خریدهای واجب یا حمام، و بقیۀ اوقات: ساعت‌ها پشت پنجره می‌ایستادم (می‌گویم/می‌گوید) و با نفرت بیرون را، که پیشتر از تماشای آن لذت می‌برد، می‌نگرد، به خصوص شب در تاریکی، بدون آنکه چراغ اتاق را روشن کنم. گه گاه رهگذری، همسایه‌ای. پیشتر در هر کسی، همرزمی بالقوه می‌دید، گویا رفیقی، دوستی که هنوز باب دوستی را با او نگشوده است و روزی خواهد گشود، و اکنون با دیدن هر چهره‌ ای جدید و نا آشنایی، لرزه بر اندامش می‌افتد. هر بار تصور می‌کند شاید همو باشد که جایی آن بیرون، او را زیر نظر داشته است و دارد.

می‌پرسم: از کجا می‌دانی که اوست؟

جواب می‌دهد ماها در جنگیم، در جنگ. سپس سکوت می‌کند. سکوتی که تلخی‌اش را روی زبانش حس می‌کند. چند لحظه پس از سکوت می‌گوید: باید کسی باشد، کسی که مرا می‌پاید.

-         چرا؟

نمی‌داند. خسته شده است. فرق می‌کند/نمی‌کند کسی باشد یا نباشد؛

-         فرق می‌کند!

اما از آنجا که نمی‌تواند آن فرد را بیرون ببیند، اگر فردی باشد، چون با فکر کردن نمی‌تواند به وجود او پی ببرد، دیگر فرق نمی‌کند. به هر حال فرسوده شده است. نمی‌خواهد فکر کند که کار به انتها رسیده است. با این وجود فکر می‌کند. دوباره قدم می‌زند. دوباره، سه‌باره، مکرر، پیاپی از خود می‌پرسد آیا کار به انتها رسیده است؟ و بلافاصله می‌گوید: نه!

-         نه! نه! نباید به این شکل به انتها برسد.

می‌پرسم: مگر فرق می‌کند که پایان به چه شکلی باشد؟

عصبی می‌شود. دیگر جوابی در چنته ندارد. پیشتر چرا، جواب داشت یا حداقل درصدد یافتن جواب برمی‌آمد.

-         جواب نداشتی؟

می‌نشیند. اگر چه چشم به دیوار کرم متمایل به نُخودی روبروی‌اش داشت ولی به دور دست می‌نگریست؛ به بیابانی لم‌یزرع، شبیه بیابان‌هایی که دیده و چندین و چند بار آرزو کرده بود روزی سبز بشوند. و هر بار، پس از آرزو، به خودش با زهرخندی گفته بود، اگر آنجاها که سبزند بیابان نشوند، جای شکرش باقی است. حتی هنگامی که جوانتر‌، بسیار جوانتر‌بود، وقتی در نشریۀ علمی "دانشمند" (می‌گوید: ظاهراً علمی) طرح سبز نمودن کویر را خوانده بود، کیف کرد (می‌گوید: در سطح احساسات. چرا که آن موقع نیز می‌دانست طرح تخیلی است و پشیزی نمی‌ارزد.)

با شنیدن صدای زنگ از جا جست، منتظر کسی نبود. رنگ از رویش پرید، برخلاف پیشتر که خونسرد می‌ماند (آن زمان که خونسردی‌اش مثل شده بود.)

کلافه، مغشوش، بدون اینکه بداند چرا به این سو و آن سو می‌نگرد، بی آنکه به چیز ویژه‌ای و حتی شئ‌ای را ببیند، به هر سو می‌نگرد. به سمت پنجره رفت. بازگشت. اسلحه‌اش را از روی میز برداشت. یک کُلت، کُلتی قدیمی. دستانش عرق کرده بودند. نگاهی کرد به پیت حلبی و اسنادی که در کنارش نهاده بود. کبریت و یک شیشۀ نفت. از سوراخ کوچکی که توی پرده کنده بود، تا بدون کنار زدن پرده بتواند از آن بیرون را ببیند، نگاهی به بیرون کرد. مجید بود با آن قد کوتاهش و هیکل ورزیده‌اش. مجیدی که دوستش داشت، و او هر بار که جای ابراز علاقه بود و اظهار علاقه کرده بود، در جواب گفته بود: ما بیشتر. مجید تنها، مثل خود او و تک درختی که روبروی خانه‌اش بود، درختی که او هیچگاه، در عرض مدتی که اینجا سکنی گزیده، با آنکه آنرا بارها دیده، ولی متوجه تنهایی‌اش نشده بود. برای اولین بار متوجه تنهایی درخت می‌شود، (چرا؟ نمی‌داند.) مجید دم در ایستاده بود. ابتدا نفسی عمیق از روی رضای خاطر کشید و قدری آرام گرفت.

-         مجید اینجا چه می‌کند؟

-         او که آدرس ترا نداشت؟

و دوباره آشفته می‌شود. دغدغه او را در بر می‌گیرد. مجید را از دوران دانشگاهش می‌شناخت. مدت‌ها با یکدیگر همکلاس بودند، بدون آنکه رابطه‌ای با هم داشته باشند. برای اولین بار پیش از یک امتحان، گمانم امتحان فیزیک بود که با یکدیگر حرف زده بودند.

می‌گوید: نه! فیزیک نبود، ریاضیات کاربردی بود.

مجید از امتحان می‌ترسید، شاید هم نه، کسی چه می‌داند؟! او، گمان می‌کنم، به منظور انصراف خاطر بود که رو به من کرد که نزدیکش ایستاده بودم.

-         درست است؟

می‌گویم: چه می‌دانم! مگر علم غیب دارم؟ فقط می‌توان حدس زد!

مجید ... شاید به منظور انصراف خاطر بود ... که رو به او کرد که نزدیکش ایستاده بود و گفت: اگر خدا بخواهد و انتگرال ‌اش سخت نباشد، جسته‌ایم. و او در جواب به تلخی او را دست انداخت، به مجید گفت: خوب چند شمع نذر می‌کردی! با اینکه دید مجید دمغ شد، به حرفش ادامه داد: شنیده‌ام امامزاده کفترباز، می‌دانی کدام را می‌گویم؟

لحظه‌ای تأمل کرد و منتظر واکنش مجید ماند، و چون با سکوت مجید مواجه شد، ادامه داد: توی شمیران است، مشکل همه را می‌گشاید. حالا هم دیر نشده است. پس از امتحان چند شمع می‌خری، عطف به ما سبق هم می‌شود ...

از قیافۀ مجید که چشمانش را ریز کرده بود، فهمید که او را دلخور کرده است، بی‌جهت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 

[1]  این داستان از مجموعه‌ داستانی با همین نام  اخذ شده است.

فهرست مجموعۀ داستان استیصال:

بـُلَندِش کردم

استیصال

مَمَلی و چالی‌اش

پس خرمشهر چی؟

تحت هیچ شرایطی!

 

 

[2]   قرآن، سوره قارعه، آن حادثه کوبنده! ما القارعة = و چه حادثه کوبنده‌ای ؟!


www.razmendagan.com                                                                                                            afgrazm@gmail.com