www.razmendagan.com                                                                                                             afgrazm@gmail.com 


 امین سیماب وخانواده

٢٣  سپتامبر٢٠١٣

 

 

درسوگ مادری که وثیقۀ شهامت وغلبه بردشواری ها را به یادگارگذاشت

(و با سپاس از پیام های همدردی و غمشریکی یاران و عزیزان)

 

 

 

محترمه عذرا سیماب

 

بانوعذرا سیماب درسال ١٩٣٦م در کابل دیده به جهان گشود. پدرش شخص غریبکار و از اهالی زید آباد لوگر و مادرش از پشتون های شینواری ولسوالی غوربند بود؛ ولی خانوادۀ شان مسکونۀ کابل و پدرکلان مادری اش در ریکاخانۀ کابل شغل آهنگری داشت. عذرای کوچک هنوزیک یا یک ونیم ساله بود که ازآغوش پر مِهرمادرجدا شد، وهنوز کم وبیش دو سالی نگذشته بود که پدر راهم از دست داد. از قول خودش خاطرۀ خیلی مغشوشی را که از پدر درذهن خود داشت، پیکربی رمق او در روز تدفین جنازه اش بود. ازهمان خُردسالی، عموی بزرگ، با نفوذی که براطرافیان خود داشت، عذرا را درکانون خانوادۀ خود جاداده و روابط او را بکلی با وابستگان مادری اش قطع نمود.

عموی عذرا، حاجی عبدالعزیز، یکی از زمینداران بزرگ خان آباد و جرگذر ویکی از وکلای دوره های سابق شورا بود. عمو با محبت پدرانه با وی رفتارنموده وعذرا و فرزندان خود را یکسان نوازش می داد، ولی قلب عذرای کوچک برای دیدارخویشاوندان مادری اش که آنها را پیوندی با مادر و محبت مادری خود می دانست، شب و روز می تپید. دردهجران دیدار اقارب تاآن حدی برعذرا سنگینی می کرد که سالها بعد زمانی که به یکی از جوانان خویشاوند مادری اش اجازه داده شد از او خبرگیرد، از فرط اشتیاق و با سیل اشک، پیهم می پرسید که «تو مامایم هستی یا پسر خاله ام!!؟»  آن جوان پسرخاله و برادر رضاعی اش بود که برای دیدار با خواهرآمده بود. متأسفانه که آن دیدار اولین و آخرین دیداراقارب مادری اش از وی بود، زیرا ممانعت تماس با خویشاوندان مادربه همانگونه نافذ گذاشته شد؛ واین فقط بعد از ازدواج بود که به اثرلطف شوهر، دوباره با عزیزان گمگشتۀ خود پیوند برقرارنمود... و سرای خواجۀ کُهدامن قبلۀ آمال وی و فرزندانش شد.

کودکی و نوجوانی خود را عذرا با عالمی ازمحرومیت ناشی ازیتیم بودن درمتن فرهنگ مسلط جامعۀ ما، ولی با حوصله مندی، پایداری و امید استواربه آینده  سپری نمود. او توانست برهمه زشتی ها و درشتی های روزگار غالب آمده، و خونشریکانی را که قسماً دراثرعبقماندگی مفرط اجتماعی و مؤثرات نظام زن ستیز فئودالی بر وی جفا رواداشته بودند، با پیشرفت چشمگیرخود درزندگی، سرافگنده نماید. بزرگترین رنج ایام کلانسالی بی بی حاجی (عذرا) سیماب، بازداشتن وی ازنعمت سواد درایام کودکی بود؛ و ازاین ناحیه خیلی شاکی بود. با آنهم، با ارادۀ قاطع و خوشبینی زیاد، چند مدتی درکابل کورس های سواد آموزی برای کلانسالان را تعقیب نمود، و توانست آنچه را در ذهنش خطور می کرد، تا حد زیاد درقالب کلمات بیان دارد. بی بی حاجی سیماب معتقد بود که بی سوادی به معنی "کوری" است، و دختران خویشاوندان خود، به خصوص آنهائی را که دردهات بسر می بردند و اکثراً ازمحیط تعلیمی ومکتب دوربودند، به آموختن خصوصی سواد تشویق می نمود.

همین درک اهمیت سواد وتعلیم آموزی سبب شد تا سال ها قبل با تشویش ازآیندۀ فرزندان خود، وبا وجود بیسوادی و نداشتن کوچکترین شناخت ازجهان خارج، در ١٩٦١م، چهارفرزند کوچک خود را ازافغانستان به کشورانگلستان، جائی که شوهرش مؤقتاً وظیفۀ اداری دریکی ازنمایندگی های بانکی کشوررا داشت، با سفرهواپیما سالم ومصئون برساند. اندکی بیشترازدوسال بعد ازآن، باعشق و علاقه به کشورآبائی و با عالمی ازشناخت وتجربۀ سفربه محیط بیگانه، بدانجا برگشت؛ و با درکی که ازحیات فرزندان فقر و رنج داشت، به دستگیری ازمستمندان وستمدیدگان، اعم از"ازخود وبیگانه" پرداخت؛ که این شیوۀ نیک وپسندیده را تا کُهن سالی و آخرین رمق حیات، ازمحیط مهاجرت وجلاوطنی به صوب کشورادامه داد.

بی بی حاجی سیماب، دراثرمریضیی که متأسفانه خیلی دیرتشخیص آن صورت گرفت، به روزپنجشنبه ١٩ سپتامبر٢٠١٣ پدرود حیات گفت.

 

روحش شاد وخاطره اش ماندگارباد!

 


www.razmendagan.com                                                                                                                         afgrazm@gmail.com